بگذار فراموش شوند

امشب بی اختیار نقبی خورد به یاد های بد یک سفرم به افغانستان و گزارشی از زندگی زنان ایرانی در ولایت قوماندان ها. دیر وقتی بود که از خاطرم برده بودم. اما زن فروشنده افغان در برگر کینک سنترال استیشن با لهجه کابلی اش مرا برد به مکرویان و کارته پروان و آدم های نیم سوخته و زخمی که دیر وقتی است پرونده شان را می چپانم در بایگانی ذهنم…

این گزارش هیچ وقت اجازه انتشار پیدا نکرد… نمی دانم شاید خود سانسوری بیخ گلویم را گرفت شاید هم هزار درد دیگر.

در ساعت مانده به نیمه شب

در پلکان قطار و در انتظاری به اندازه دو دقیقه 

بنا هست قطار تو را جای بگذارد و تو خود را 

می خواهی گرم تر باشد لحظه ها 

بیش از ان که سرما در تمام مغز استخوان نفوذ کند

حرفای تنهایی و حدیث آشوب 

در زمین و زمان 

دنیای کوچک پر از کوه است تا آدم ها با قطار چند دقیقه به نیمه شب در پشت آن گم شوند

حرف های ناگفته چون می های ناخورده در رگ تاکند

چه باک 

بگذار قطار ترا جای بگذارد

تو در ایستگاه به انتظار باش

بر می گردد…

جنگ نگاه

NYHQ2009-0030

                                                 یونیسف  / ایادل بابا   ©

 بیش  از  نيمی از يک ميليون و پانصد هزار نفر جمعيت ساکن غزه کودکان هستند که
در جریان درگيری های اخير مرگ و جراحت، از دست دادن پدر و مادر و اقوام، خشونت
و  خرابی  را تجربه کرده اند. کودکان 31 درصد کشته شدگان، 36 درصد زخمیها و 55
درصد آوارگان غزه را تشکیل میدهند.
یونیسف ایران برای حمایت از تلاش های انسان دوستانه جهت کمک رسانی به کودکان و
خانواده ها در غزه که از اثرات مخرب جسمی و روحی درگیری های اخیر رنج می برند،
از مردم ایران درخواست می کندتا به یاری آنها کودکان غزه به تدریج از تلخی جنگ
به زندگی عادی و آرام تری بازگردند.

انشای وارده

به روش دانش آموز کلاس دوم دبستان بخوانيد
ما حيوانات را خيلي دوست داريم…

ما حيوانات را خيلي‌ دوست داريم، بابايمان هم همينطور.ما هر روز در مورد حيوانات حرف مي‌زنيم ، بابايمان هم همينطور.بابايمان هميشه وقتي‌ با ما حرف ميزند از حيوانات هم ياد مي‌کند، مثلا امروز بابايمان دوبار به ما گفت؛ تولهسگ مگه تو مشق نداري که نشستي پاي تلوزيون؟ و هر وقت ما پول ميخواهيم ميگويد؛ کرهخر مگه من نشستم سر گنج؟
چند روز پيشا وقتي‌ ما با مامانمان و بابايمان ميرفتيم خون عمه زهره اينا يک تاکسي داشت ميزد به پيکان بابايمان. بابايمان هم که آن روي سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوري گوساله؟ آقاهه هم گفت: کور باباته يابو، پياده ميشم همچين ميزنمت که به خر بگي‌ زن داييبابايمان هم گفت: برو بينيم بابا جوجه و عين قرقي پريد پايين ولي‌ آقاهه از بابايمان خيلي‌ گنده تر بود و بابايمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابايمان گفت؛ مگه کرم داري آخه؟ خرس گنده مجبوري عين خروس جنگي بپري به مردم؟
ما تلوزيون را هم که خيلي‌ حيوان نشان ميدهد دوست ميداريم، البته علي‌ آقا شوهر خالهمان ميگويد که تلوزيون فقط شده راز بقا، قديما همش گربه و کوسه نشون ميداد. ما فکر مي‌کنيم که منظور علي‌ آقا کارتون پينوکيو باشه چون هم توش گربهنرهداشت هم کوسه هم پينوکيو که دروغ ميگفت.
فاميلهاي ما هم خيلي‌ حيوانات را دوست دارند، پارسال در عروسي‌ منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطي‌ مرغها، شوهر خالهمان دو تا گوسفند آورد که ما با آنها خيلي‌ بازي کرديم ولي‌ بعدش شوهر خالهمان همان وسط سرشان را بريد.
ما اولش خيلي‌ ترسيديم ولي‌ بابايمان گفت چند تا عروسي‌ برويم عادت مي‌کنيم، البته گوسفندها هم چيزي نگفتند و گذاشتند شوهر خالهمان سرشان را ببرد، حتما دردشان نيامد. ما نفهميديم چطور دردشان نيامده چون يک بار در کامپيوتر داداشمان يک فيلم ديديم که دوتا آقا که هي‌ ميگفتند الله اکبر سر يک آقا رو که نميگفت الله اکبر بريدند و اون آقاهه خيلي‌ دردش اومد. و ما تصميم گرفتيم که هميشه بگيم الله اکبر که يک وقت کسي‌ سر ما را نبرد.
ما نتيجه ميگيريم که خيلي‌ خوب شد که ما در ايران به دنيا آمديم تا بتونيم هر روز از اسم حيوانات که نعمت خداوند هستنداستفاده کنيم و آنها را در تلوزيون ببينيم در موردشان حرف بزنيم و نميدانيم اگر در ايران به دنيا نيامد بوديم چه غلطي بايد مي کرديم.