طالع ما را به کار وصله زده اند

آمده و نیامده. لباس پوشیده و نپوشیده کار  حمله کرد. انگار بر پیشانی زده اند. خارجی ها می گویند: «ورک هالیک»…

Advertisements

و بدین سان شبم از یلدا دراز تر شد

فکر کنید شب را ساعت هفت و نیم در کوالالامپور آغاز کنی و در ساعت هشت صبح روز بعد در آمستردام هوای روشن را ببینی. خب عیبش کجاست؟ این جا که من در این فاصله نزدیک بیست ساعت تاریکی کشیدم. حالا نکنه در بقیه موارد روشنایی در تمام زندگی ام موج می زنه!

من در فرودگاه آمستردام سردم شد. فک کن از کنار استخر در سرزمین استوا بیای وسط یخ بندون. 

بترکی…

خب دامون خوب ما

روی یاهو سیصد و شصت این جانور چیزی خواندم که دل تنگم کرد: دغدغه های روزهای دوری که خودم رنجیده اش بودم…

این برای دامون است خاص برای این دوست خوب با اون موهای پخ پخویش…

دامون

بزا ببینیم اوضاع دست کیه و قضایا چیه. اول از همه بزا در مورد بزرگ شدن برات بگم. گاهی بر و بچ ترجمه «بزرگ شدن» رو درست حالیشون نیست. بزرگ می شن پس دیگه کارتون تام و جری نگاه نمی کنن. دیگه دلشون برای «کایوت» در کارتون «رود رانر» نمی‌سوزه. دیگه براشون مهم نیست که «بوک» پشیمون هست یا نیست. اساسن اون‌ها بزرگ شدن. اون ها حالا بجای این کارها تا بتونن جلوی دختر دبیرستانی ها سیگارشون را آتیش می زنن و دیگه وقت متلک سرشون رو از خجالت نمی ندازن پایین. دیگه از دست بابای مدرسه «قدس» در نمی رن و کارهای گنده گنده می کنن.

دامون

تو تا به حال از کودک درون چیزی شنیدی؟ اون ها دارن در اصل کودک درونشون رو می کشن. اون ها دارن باورهای کژی که تو ذهن جامعه شون سال های سال شده الگو انتخاب می کنن تا به بقیه ثابت کنن، اون ها هم هستند. می دونی چرا؟ چون چیزی جز این برای عرضه ندارند.

بعضی وقتا بعضی از ما دلمون برای بچه گی هامون تنگ می شه. چون از کودک درونمون دور می افتیم. چون دوستش داریم. این همه‌ی داستانه دامون خان. رفیق دوست داری بهت یه چیزی بگم؟. دنیا همین ریختیه. اونهایی که دوست داری تکرار نمی شه. پس قدرشو بدون و جوری زندگی کن که خودت از خودت راضی باشی، دست کم.

راستی شاید بهت نگفته ام اما قدر کودک درونت رو بدون که خیلی با مرامه. بوک رو فراموش کردن هنر نیست. هنر تو فراموش نکردن بوکه…

این هم اصل دست خط حضرتش: 

الآن که دارم مطلبو مینویسم بغض گلومو گرفته. موقعیتی نیست که بتونم یه دل سیر گریه کنم اما گفتم اینجا واسه دل خودم بنویسم شاید آروم بشم. دلتنگیم از چند چیز ممکنه باشه راستش فردا بابام دارن میرن هلند حدود 50 روز میمونن اونجا شاید دلم از الآن واسه بابام تنگ شده از اون بیشتر ناراحت اینم که برخوردم شاید با بابام خوب نبود امروز حالا اون چیزی نیست امشب کلی شوخی کردیم اما یه چیز دیگه که اساسی حالمو گرفت این بود که یه دوست مشهد داشتم اسمش آرش بود با آرش 7 ساله که دوستم اون اوایل بچه سالم و خوبی بود واقعا دوسش داشتم امروز فهمیدم آرش سیگار میکشه این قدر حالم گرفته شد که دیگه بقیه جمله دوستم که داشت میگفت بعظی موقع‌ها تفریحی با بچه ها میکشه اصلا واسم حسی نداشت یدفعه اصلا یجوری شدم مهم سیگارش نبودا نه مهم عوض شدن آدماست اولین بار بود که اینقد دلم گرفت تو مالزی. یاد خاطرات دوران راهنمائی افتادم که من با آرش با آرمین و بابی خرسه رفیق صمیمی بودیم بدترین کارمون تیک انداختن به دخترای مدرسه کوچه پشتی بود اما حالا بابی خرس ترک تحصیل کرده و سیگار و مشروب شده زندگیش.(آحه هجده سالته کثافت).

اون آرمین که یک زمانی پایه خنده بود حالا… از همه بدتر آرش دوست صمیمی من چقد عوض شد. آرش و آرمین اگه این مطلبو خوندین یادتون باشه که شما ها یک روزی شاگرد های واقعی نخ فروش بودین اون موقع که بهش قول دادین هفت مرحله رو بگزرونین چقد به قولتون عمل کردین نامردا

ای بچگی هم عالمی داره