خدا یک بار امتحان می کند

کافر ترین با ایمان ها از کوه بالا می رفت. شک تمام وجودش را گرفته بود. کودک همراهش نگاهش معصوم بود و فرزند گونه. بر این باور بود. براستی می شود بر یک خواب تاسی کرد؟

آرام تر به مقتل نزدیک می شد. شاید پیامی می رسید، شاید سفیری فریاد کشان می آمد: نکش که وحی آمد. صبر کن تو در امتحانش سربلندی. پیروزی از آن تو بادا…

اما کسی از راه نمی رسید. زمان سخت تر از آن چه که باید می گذشت در گذر بود. دشنه را بر کمر می فشرد. کودک سخت می نگریست. اطاعتی غم آلود در او موج می زد. چرا اعتراض نمی کند. خدایا کاش فقط بگوید نرویم. کاش تقاضا کند: پدر مرا قربانی نکن.

هیچ. هیچ. دشنه را بالا برد. با اطاعت، خواب را باید رویای صادقه می دانست. اما بی شک این امتحان باید جایی تمام می شد.

کودک در مسلخ ذبح شد. پیامی نیامد و مرد آواره کوه و بیابان شد…