پدر روزت مبارک

چنین جمعه ای بود اما روز بد. زنگی به در زده شد: پاشو بیا عمو خونه پدرت، حالش خوب نیست.

در راه با خودم می گفتم این مرد با سرما خوردگی اش سیگار هم می کشد. ببینمش درشتی می کنم. 

اما پدر فرصت نداد. وقتی رسیدن بر زیر پارچه سفیدی خوابیده بود. او مسافر راه دور شده بود. 

امروز می شود هفتمین سال رفتن پدر. گاهی در خواب می بینمش. می دانم راضی است و جایی خوب. 

اما

بابا دلم برایت تنگ شده.