تجربه اول

مقاومت می کردم. نمی دانستم باید با یک تجربه اولی چه کنم. آیا من آدم مرتجعی هستم که برایم سخت است، به کسی که از من فرمان می گیرد اجازه دهم خود کسب تجربه و یا انتخاب کند؟

سخت است. برایت کمی سرگیجه دارد. می خواهد راهش را انتخاب کند و می ترسی بی چراغ باشد. می ترسی نتیجه نداشته باشد. می ترسی کنترل نتوانی بکنی. اما مگر می شود همیشه مراقب بود. 

برای شاگرد. امروز یک تجربه تازه بوجود آمد و برای معلم هم تجربه ای تازه تر.

در دریای پر تلاطم، کرجی کوچکی که دوستش داری و ساقه ساقه و رشته رشته اش را کنار هم بافته ای تا شده کرجی، را می خواهی رها کنی. به امید یافتن راه. 

آیا نباید کمی نگران باشی؟

به من کمی حق بدهید…

Advertisements

من یعنی این جوری چوجوری می شم؟

وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود یعنی سنش ۳۰ برابر من بود،

وقتی من ۲ ساله شدم پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من،

وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من،

وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من،

وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من،

وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من،

وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من،

می ترسم اگه ادامه بدم از پدرم بزرگتر بشم!