صبح غضنفری تان بخیر

غضنفر رفته بود چتربازی. از قضای روزگار وسط زمین و هوا در حالی که با سرعت پائین می اومد، چترش باز نشد. در حالی که هم عصبانی بود و هم ترسیده بود، با خودش گفت: ولش کن، تا اینجاش رو اومدیم، بقیه اش رو هم یک جوری می ریم.

اینم حکایت کار من شده فعلنی.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s