عشقی که می میرد

چه زیبا. چه معصوم. یعنی او آرزوی زن بودن و زنانه دلبری کردن را به گور می برد؟

چه زیبا. چه معصوم…

سرزمین مادری من

خواب می بینم در دشتی سر سبز که در کنار کوه پایه ای است جشنی برپاست. مردمان ازبک وتاجیک با لباس های رنگارنگ می خوانند و می رقصند. از گوشه و کنار هی بر این میهمانان که گویی از دور و نزدیک با لباس های رنگارنگ می آیند افزوده می شود. در میان دشت می بینم مردی سازی بر دست دارد و تنها می خواند. جلوتر می رم می بینم دولتمند خواننده تاجیک است:

ای شده غره در جهان دور مشو دور مشو…

زن های ابرو پیوسته و مردانی که دیگ های غذا را بار زده اند حکایت از رونق و زندگی دارد. بچه هایی که با اسباب بازی های چوبی بازی می کنند. مردی به پسری تماس می گیرد و گلایه می کند که چرا به این مراسم دعوت نشده. پسرک که نمی دانم چرا احساس می کنم قرابتی با من دارد می ترسد و من می خواهم به کمکش بیایم. من در خواب می دانم که این مرد سال ها پیش مرده است. می خواهم به او با تلفنم زنگ بزنم تا برابش توضیح دهم که چرا نمی تواند در این مراسم خوش آب و رنگ باشد.

آنسوی تلفن بجای آنکه پاسخم را دهد می شنوم کسی نماز می خواند: اشهد ان لا اله …

در بین زنان و کودکان که در خانه ای بزرگ که به نظر متعلق به یک خان است، می روند و می آیند و سرمه می کشند و فریاد سر خوشانه می زنند، راه می روم. بوی کنده و غذا سرمستم می کند. نور در شیشه های رنگی پنجره ها می شکند. صدای دولتمند هنوز می آید که می خواند: شهد شکر ریز منم…

با خودم می گویم: شاید وقت آن رسیده که به سرزمین مادری برگردم.

در خواب از این دور افتادگی غمگین بودم.

پ.ن: نسل های پیش از من، یعنی پدران و مادرانم از سرزمین های ایران بزرگ بودند که اینک آسیای میانه خوانده می شود.