این روزها همه خسته، غم زده و انقلابی

برام جالب شده که این روزها به هر وب لاگی سر می زنم نویسنده اش در معرفی خودش و یا سر صفحه اش از بی پروا بودن و صریح بودن . تنهایی و غم غربت و کله اش که بوی قرمه سبزی می دهد و می خواهد «اعتراض» کند و فریاد بزند نوشته، بعد زیرش می خوانی زده نرم افزار های جدید سری 60 و در آمد از اینترنت.

بد جور ما، متخصص در پوسیده پلاسیده کردن همه چی هستیم نه؟

دانستی ها

با توجه به این که فک کنم افشین می خواد جدی ادامه بده این دانستی ها رو دنباله دار خواهد فرستاد و ما هم می پابلیشیم.

آيا مي دانستيد ايالات متحده آمريكا با صرف ميليارد ها دلار هزينه و اعزام چند ميليون سرباز  و دادن ده ها تلفات موفق به تصرف 90 درصد خاك عراق شد؟

آيا مي دانستيد بريتانيا با صرف تنها چند ميليون ناقابل و 10 هزار سرباز، با يك كشته، تنها 10 درصد خاك عراق را تصرف نمود؟

آيا مي دانستيد تمام نفت عراق  و گلوگاه مواصلاتي و شاهراه صادرات و واردات  كشور عراق توي همون 10 درصد واقع شده  و الباقي خاك عراق عبارتست از كلي تپه و ماهور و جنگ و ترور؟

خدا بيامرزد اين دائي جان ناپلئون رو

افشین غلامی دوست عزیزیه برام که هر از گاهی اگر دست نوشته ای داره برام می فرستنه و می گه بزن رو اردوان نوشت. ما هم می گیم: چشم.

يادم مياد وقتي بچه بودم شبها يك سريال طنز گونه ايي بنام دائي جان ناپلئون از تلويزيون هاي سياه و سفيد ولامپي اونموقع پخش ميشد ، ماجرااز اين قرار بود كه يك پيرمرد يك بازمانده از جنگهاي ممسني و كازرون كه طي اون قواي ايران بدست اشغالگران انگليسي كلا تارو مار شده بود ، بزرگ خانداني بود كه همه چيز و همه كس آن بوي بذله ميدادند الا خود دائي جان عزيز ، اون كه در خلال جنگ بدرستي دريافته بود كه هر كجا كه پا ميذاره اثري از انگليسها ميبينه ، به همه چيز و همه كس بدبين بود ، تا اونجاكه هيچ واقعه ايي رو خالي از حضور و مديريت اونا نمي دونست حتي افتادن يك برگ از درخت ، خلاصه همه و همه رو كار انگيسها ميدونست با اون چشاي سبزشون ..

يادش بخير . خدا نويسنده كتاب روهم بيامرزد ، ايرج پزشك زاد ، مردي كه معلوم نشد چرا ديگه ننوشت شايد هم انگليسها نذاشتن …البته متن كتاب با اونچه بصورت  سريال درآمده بود تفاوتهايي داشت و مميزي اون زمان ( داد از اين مميزي كه مثل زبل خان هميشه و همه جا هست )بنا داشت با ارائه تصويري كميك از اونچه نويسنده كتاب مد نظر داشت به نوعي ماهيت موضوع رو لوث كنه ، ولي نشد!

سال سال 1387 هجري شمسيه ، سال ها از اون روزا گذشته ، شب ها خواب مي بينم توي جنگ ممسني هستيم و انگليس ها با اون چشاي سبزشون همه جا هستن ، تو خواب داد مي زنم : قاسم كار كار انگليساست .

 

این چیه سر صبحی دادی دست ما

تر رو خدا ببینید سر صبح می دن دست آدم می گم جان مادرت پابلیش کن ما هم که خوب رو مادرمان حساس و بقول اون ننره کلیه مون هم سنگ ساز.

حالا راستی راستی این چیه؟ من که نفهمیدم این کاغذ کهنه ها رو از کجا پیدا می کنند. حالا یه «عوض علی» تو کوره دهات ها یه کاری کرده. اونم یه قرن پیش.

 تازه یکی از دوستانم می گفت تو سنت قد نمی ده اون زمونا با رژیم شاه همه باید می جنگیدند و خاک زندان رو می خوردند. بلخره باید به هر نحوی که می شد به شاه ضربه می زدن. حتا با «ازاله بکارت».