کاشکی ننم معلم بود

بچه که بودم. به پسری را می شناختم که تو دبستان ما با هم درس نمی خواندیم! یعنی همان قدر که من نمی خواندم او هم نمی خواند. می گفت مادرش معلم دبستان است. می گفتم چرا از مادرت کمک نمی گیری. می گفت مادرش فرصت نمی کند. لباس هاش تمیز بود و کتاب هاش همیشه جلد کرده. اما مامانش فرصت نمی کرد بهش درس باد بده که پشت در کلاس صندلی اش را نذاره.

یه دوباری دوست داشتم برم در خونشون به هوای مادرش، نه آدرس می داد و نه راه. 

خاله ام تعریف می کرد از خانمی که می آمد خونشون رخت شویی. این خاله من آخه از اون آدم هایی بود که پا به ماه زایمان که می شد دیگه نمی تونست دولا بشه حالا یا نازشو شوهر خاله می خرید یا جدی جدی، ما که نفهمیدیم. القصه تعریف می کرد از این رخت شورشون که با سلیقه بود. خوب می شست و خوب می چلوند و خوب پهن می کرد. می شست تو آفتاب به دستاش وازلین میزد تا لباس ها خشک بشه و کارشو تحویل بده و بره. خلاصه برای خاله ام سر درد و دلش که وا می شه از بچه اش می گه که همیشه خجالت می کشه به دوستاش بگه که اون چه کارست. می گه که به همه می گه ننم معلمه. براش می گه که وقتی بچه اش لجش می گیره داد میزنه: الهی بمیری ننه که دست کم بگم مادرم معلم بوده و مرده نه این که رخشوره و زنده است.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s