حدیث رضایت

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود

یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.

مافوق به سرباز گفت: اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه؟

دوستت احتمالن مرده و ممکن است تو حتا زندگی خودت را هم به خطر بیندازی

حرف های مافوق، اثری نداشت و سرباز به نجات دوستش رفت.

به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند.

افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت:

من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده.

خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی.

سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت .

منظورت چیه که ارزشش را داشت، می شه بگی؟

سرباز جواب داد: بله قربان. ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود. من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.

اون گفت: جیم… من می‌دونستم که تو به کمک من میایی

 

Advertisements