پیام پنهانی

امروز دیدم پرنده ای مرده بود.

با یار به مردار شدم رهگذری

وانگاه فکندم نظری از بی خبری…

Advertisements

روزها در پی هم می گذرند و من منتظر

روزها می آیند و می روند بی آن که از من بپرسند آیا می خواهم در این قطار گذار، در کوپه ای که شماره اش در دستم است بنشینم با نه.

گاهی فکر می کنم عمری گذشه است. سی و هشت سال. سی و هشت سال انتظار که نتیجه اش شده سینه ای چاک چاک از خاطرات تلخ و شیرین. از رد پای محبت و از دوست داشتن هایی که تمام و کمال به قامت یک احساس هنوز تا می خوابم  قد در برابرم علم می کنند.

این شب ها نمی دانم چرا این همه خواب می بینم. خواب های کشدار و طولانی انگار دارم تمام زندگی را در خواب دور می کنم. هنوز دوست دارم همه خاطراتم را، این را با دیدن این خواب های طولانی این شب ها احساس کردم. بعضی را به ضرورت به ته صندوق برده ام و بعضی رو هستند اما هر کدام در شان خود مهربان و دوست داشتنی.

گفتم از انتظار

باور می کنید من خودم هم نمی دانم منتظر چه هستم.