بی شکیبی کرد خسرو

64 ساله. آموخته دانشگاه هنر. هامون یک حادثه برای من برای تو و خیلی های دیگه.

هامون امروز زنده شد. شکیبایی شکیب نکرد.

دلم گرفت.

پدرم روزت دیرتر مبارک

بابا سلام

راستش می دونم اگه بخوای چیزی بگی الان می گی روز پدر دو روز پیش بود نه امروز که بخوای برام نامه بنویسی. اما بابا راستش خیلی درگیر بودم. خیلی، خودت حس می کنی. بابا راستش رو بگم اونقدر غرق شدم تو روزمرگی ها و دویدن ها که اینگار از خودم هم یادم رفته. اما تو می دونی چقدر دوستت دارم. تو می دونی که همیشه با تمام این که من و تو بر سر برداشت ها مون از زندگی اختلاف داشتیم همو دوست داشتیم. من پسر بزرگ بودم، لج باز و تو پدر بودی و دل نگران حتا اگه به زبون نمی آوردی.

یادته وقتی یه باره زدم رفتم جبهه تو زنگ زدی منو از اون وسط ها پیدا کردی. من فکر می کردم به سرم داد بزنی و فحشم بدی اما ندادی. یادته بهم فقط گفتی: پسرم مراقب باش مامانت نگرانته. در حالی که می دونستم تو روزها بود که با مامانم حرف نمی زدی، در حالی که می دونستم تو هیچ اعتقادی به جنگ نداشتی. اما فقط می خواستی مراقب خودم باشم.

بابا

می دونی امروز نه برای روز پدر، که دلم برات تنگ شد نوشتم. انگاری از تو روزهاست که بی خبرم. می خواستم قبل از سفر بیام دیدنت تا دقیقه نود هی گقتم می ذارم آخر. اما آخر نشد که نشد. می دونم که منو می بخشی. مثل همیشه.

می دونی بابا داشتم فکر می کردم کی دیدم که تو گریه کرده باشی. باور می کنی جز اون باری که تو بیمارستان افتاده بودم رو تخت و استخونام خرد و خاکشیر شده بود و یک لحظه چشمام رو باز کردم و تو رو دیدم رو به پنجره گریه می کنی دیگه هیچ وقت ندیدم؟

بابا می دونی دوستت دارم. دلم می خواد این بدونی. همیشه دوستت داشتم حتا وقتی نتونستم باهات درست حرف بزنم. حتا وقتی که فردای شب هفتم آبان ماه که تو سرماخورده بودی و من بعد از چند سفر با بچه ها پاشدم آمدن دیدنت و تو گفتی که دیگه هیچ آرزویی نداری، دیدم دم صبح زیر به ملافه سفید خوابیدی. راستش وقتی پیشانیتو می بوسیدم هیچ وقت صورتت اینقدر سرد نبود.

بابا هیچ وقت هیچ وقت یادم نمی یاد که دوستم نداشته باشی. امروز برای بابا بودنت که خیلی خوب بود دل تنگ شده. برای بغلت که فکر می کردم توش گم می شم.

دوستت دارم. اینو بدون… خیلی دورم نه بابا؟

خبر روز خراب کن

انگار هر روز آدم باید به جورایی با به خبر بد شروع بشه:

دکتر آرش و کاميار علايی، دو برادر که سال ها در مورد پيشگيری از بيماری ايدز در ايران فعاليت می کردند، سوم تيرماه توسط مقام های امنيتی ايران بازداشت شدند.

لطفن توضیح بدهید برادران اگه ما هم آدم حساب می شیم. ارتباط با بیگانه؟ انقلاب مخملی و نارنجی؟ تشویش ادهان عمومی؟