مارا گرفت اما به روی خودمان نیاوردیم

من یه شوهر عمه دارم از آن مردان تاریخی است. یک بار لوله بخاری خانه شان نشت داشت و باعث شد همه را گاز بگیرد. در کش و قوس هاگیرواگیر اورژانس و فلان دیدم این بنده خدا دارد راست راست راه می رود. از این بنده خدا پرسیدم: عزیز آقا (آخه اسمش عزیزاله خان بود) چرا شما را گاز نگرفت؟
عزیز خان فرمود: مارا گیریفت! اما ما به رو خودمان نیاوردیم…
حکایت این مرد هاله نوری ما هم همین شده. بعد از افشاگری جناب رئیس جمهوری در خصوص برنامه ربودنش در عراق یاد عزیز اله خان افتادم که ایشان بعد از فلان ماه فرمودند مارا دزدیدند. اما ما بروی خودمان نیاوردیم.
خبر، روزنامه خراسان مورخه سوم تیرماه:
رئیس کمیسیون امنیت ملی گفت؛ در مورد طرح ربودن رئیس جمهوری در سفر به عراق گزارشی دریافت نکردیم…!

بلخره كار منافق يا سلطنت طلب

ديشب شبكه يك در اخبار برنامه اي را داشت پخش مي كرد كه يه منافق كوردلي با سر باند پيچي شده سر نبش يه چاله نشسته بود و داشت توضييح مي داد كه چطور چند نفر را لت و پار كرده. آقاي لاجوردي مرحوم هم داشت اشاره مي كرد كه چه گذشته من راستش با تسبيح به دست و ميكروفن به دست ديگر ايشان ياد سال هاي اول دهه شصت افتادم كه ظاهرن فيلم هم مال همون موقع بود.

بعد هم تصاويري از ديده بوسي يكي از بي عقل ترين و پر مدعا ترين آدم هاي روي زمين با يكي ديگر از بي عقل ترين هاش يعني مسعود رجوي و صدام رو پخش كرد. اما نكته جالب در اين برنامه اين بود كه فيلم انفجار حسينيه ره پويان وصال رو نشون داد و گوينده محترم گفت:

بله! و همچنان اين جنايت ها ادامه دارد…

من كه يادمه آخرين بار كار سلطنت طلب ها بود كه؛ پس چرا كار اينا شد؟

مجاهدين البته به گردن گرفتاري هاي اين مملكت حق زياد دارند اما اگه هماهنگي بيشتري بشه بهتره من فك كنم.

بگردم زور بازوتو ممد انجوي …

 

همش زير سر حكومت نيست

تاكسي تاكسي متر روشن نمي كنه. سوپر سر محل شير رو با سر جهازي ميده. تير آهن و يارو تو انبارش قايم مي كنه. پدر به پسرش دلالي ياد مي ده و هر كي هر كار دلش مي خواد مي كنه. بابا همش گردن اون يارو كه نيست كه. چرا خودتونو راحت مي كنين؟

 

از آدم تا آدم

آدمي زاد هنر خلقت است. اوست كه فرصت ها را به تهديد و تهديد ها را به فرصت تبديل مي كند. اوست كه مي تواند بيش از آنچه خيال مي كند مي فهمد سعي در فهميدن داشته باشد. اوست كه بايد بداند. هر لحظه هديه اي است از طرف خدا.

آدمي!

لاجرعه مرا سركش من هم فلسفه اي دارم يا خالي و يا لبريز…

نگاه كردن توام با عذاب

يكي از نكته هايي كه من از روزهاي قديم نديم يادم مياد اين هنر نگاه كردن ما ملته. واي ميستيم تا يكي به يكي ميزنه نگاه مي كنيم. زن و شوهر دعواشون ميشه نگاه مي كنيم. يكي يقه يكي رو مي گيره زود ترمز دستي رو مي كشيم نگاه مي كنيم.

يادم بود بنويسم كه روز درگيري دور ميدون پارك تقريبن اكثر حاضرين پارك روهايي بودند كه بعد از ظهر جمعه اي را مي خواستند سر كنند و ماجراي هيجان انگيز ديدند و خب هزينه اش هم كتك بود كه به سلامتي خوردند. من با اون گروهي كه با فكر آمدند و حرف زدند كاري ندارم.

من احساس مي كنم بايد براي خواسته ها دانسته گفت؛ دانسته فكر كرد و دانسته عمل كرد.

شايد اگر با اون تجمع بي در و پيكر اين داستان انجام نمي شد اونهايي هم كه خواسته داشتند در اين بل بشو گم نمي شدند و مي توانستند بي خشونت خواسته ها را طرح كنند.

يه نكته هم براي برادران اهل امنيت و پليس و از اين حرف ها دارم:

كتابي هست به نام فونتامارا داستان اين كتاب در مورد يه روستايي است كه در اثر يك اشتباه تبديل به يك انقلابي ميشه. گفتم بخونيدش خوبه.

مي گم 7 تير رو اگه اهل برنامه و هدف نيستين جان مادرتون بشينين خونه فيلم سينمايي نگاه كنين اسمش سرعت بالا است !! حالشو ببرين.