پیامبری به نام نت

وقتی تو یه فرودگاه می خوری به یه اینترنت تووووپ می گی: خدایا این چه پیامبری بود که فرستادی ….

از هورتون یاد بگیر

هورتن اسم یه فیله باحاله. داشتم تو هواپیما این کارتونو نگاه می کردم. یه دوجا حسابی از این فیل کارتونی دگرگون شدم. هورتون یه روز می فهمه که بر روی یک گل وحشی یه گلوله مانند ریز هست که روی اون چند میلیمتر یه شهری از موجودات ریز قرار گرفته. اون روی این شهر میکروسکوپی با کسی به اسم «مر» آشنا می شه که این بابا جیم کری است. اون مشقت های زیادی رو به جونش می خره تا این ذره ناچیز در جای امنی باشه.

هیچ کس حرف هورتون رو باور نمی کنه و کانگورو که یکی از گردانندگان جنگله تصمیم می گیره این هورتون رو از دیوانه گی نجات بده وبقیه امت می افتن دنبالش تا گلش رو نابود کنند.

هورتون دستگیرمی شه تا کمکش کنن از جنون نجات پیدا کنه. این جاست که بنا می شه گل رو که این شهر روشه، تو یه دیگ جوشان بندازن و هورتون رو از این جنون خلاص کنن. از اون طرف «مر» هم برای کمک در میان دنیای ذره ای اش با همه همراه می شه تا صدایی در بیارن و بلخره جنگلی ها بدونن که این فیل جینگول ناناز ما دیوانه نیست بلکه عاشقه. اون موجوداتی رو دوست داره که اونفدر ریزن که نمی بینشون اما دوستشون داره.

هورتون فیل به نظرم معلمه.

آموزش ریاکاری با خدمات بعد از فروش

یکی از ویژه گی های ملت غیور ما بعد از سه دهه از آغاز تغییر ساختار حکومت از پادشاهی ماده گرای کاپیتالیستی به حکومتی به ذات الهی و دارای حکم رانان منصوب از عالم بالا، این است که به طرز شگفت آوری توانسته اند کاملن در زندگی ریاکارانه متخصص شوند. این بندگان نیک خدا اگر در هر جای دنیا زندگی می کردند عمرن اگر می توانستند تا به این حد در زندگی چندگانه، حرفه ای شوند.

در طول چند روز صحنه جالبی از این هنر ویژه دیده ام که همین جا به باعث و بانی اش تبریک می گویم.

فک کنید:

 در فرودگاه کوالالامپور، خانم با مغنه مانتو مشکی در حالی که بلند هم صحبت نمی کند.

سه روز بعد در برج های دوقلو، همان خانم با شلوار مشکی پیراهن یکم یقه وا، حالا کمی لبخند بر لب.

هفت روز بعد در محله کافه های کوالا؛ خانم با جین برمودا و یک رکابی در حالی که مست کرده داره همراهشو نصف شب ماچ می کنه.

روز هشتم همان خانم در هتل محل اقامت با نیم تنه بلند و روسری که بلخره دهن بقیه ایرانی ها بسته باشد.

روز دهم این خانم میهمان یه دوست ایرانی اش در محله غیر ایرانی می شود. (نمی گم کجا که فردا شلوغ نشه) در کنار استخر با مایو دو تیکه دارد برنزه می کند.

روز بازگشت فرودگاه کوالا، با مانتو مشکی، مغنه. او به ایران باز می گردد.

 

اینک مسافرم

اینک مسافرم تا باز گم شوم. تا باز راهی برای دل بستن نماند.

بر می گردم.

نگاه می کنم.

دست تکان می دهم.

بغض می کنم و به تکرار زندگی ام می اندیشم.

باز باید رفت.

باز باید رفت…

پ.ن: چند روزی شاید برای نوشتن دیر و زود داشته باشم. اما هستم …