پانزده خرداد در فرح آباد

باز این ملت که اگر فکر کنم جانشان را هم بگیری طنازی شان را نه، برای هم اس ام اس می زنند و 5 روز تعطیلات را برای هم جک می کنند.

این روزها همه ذوق زده هستند. امتخان ها تعطیل، بانک تعطیل کار مرخص. این بلخره ارتحال است یا عشق و حال.

خدا بیامرزت مرد. اگه بودی چه می گفتی به این موجودات ولد چموش..

فعلن ستاد «هپی ارتحال هالیدی» رو بچسبید.

آرمان ها؟ ببند او گاله رو…

الکساندر فلمينگ

به نقل از جرقه:

کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد…
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد…
روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم.»
در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
– با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد…
پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد…
سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد.
چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين!