از این روزگار قدار

به تنها کسی وقتی فکر می کنم گریه ام می گیره، ایرانه. همیشه دوست دارم این جوری فکر کنم که همه دنیا را دوست دارم. امانمی شه. آخه من چطوری کوه بینالود رو باید فراموش کنم. چطور پرواز روی درود نیشابور رو. چطور غروب بندر عباس رو. شهدایی که روزی دوستانم بودن.

وطن یعنی گذشته حال فردا

تمام سهم یه یک ملت زدنیا

الان وقتی می نویسم به اختیار اشک می غلطه

 

یک دیدگاه برای افشین قطبی

این کامنتی از «آرام» است. برای مطلب افشین قطبی:

مي دانيد چرا قطبي در ايران نماند؟ به اين دلايل:

  1. یه کمی زیادی راست میگوید !
  2. نمیخواهد نماینده مجلس بشود !
  3. شورای شهر هم نمیرود !
  4. وقتی می برد نمیگوید امام زمان برد !
  5. وقتی می بازد نمیگوید توطئه دشمن بود !
  6. ما یه دونه علی دائی داریم !
  7. برای املاک رابینسون هم تبلیغ نمیکند !
  8. به حزب الله لبنان کمک مالی نمیکند !
  9. الآن میخواهد برود تا بعداً مجبور نشود در برود !
 10. پیاده میرود استادیوم ولی پیاده نمیرود مرقد !
 11. با تمثال مبارك … عکس نمیگیرد !
 12. تابحال شعار نداده یا اگر داده پاش وایساده !
 13. میگوید خون ایرانی ها از بقیه رنگین تر است !
 14. به پیروزی میگوید پرسپولیس !
 15. قهرمانی را دوست دارد ولی از قهرمان بازی بدش می آید !
 16. فکر میکند باید به مردم احترام بگذارد !
 17. به کسی فحش نمیدهد !
 18. سعی میکند فارسی حرف بزند ولی سعی نمیکند عربی حرف بزند !
 19. مسئله پرسپولیس برایش مهمتر از مسئله فلسطین است !
 20. مگه دیوانه است بماند ؟!

افشین قطبی دارد می رود

حقیقت امر این است که من خیلی اهل فوتبال نیستم. یعنی اصلن نیستم. در باشگاه های دنیا، فقط منچستر یونایتد سر آلکس فرگسن را برای فرهنگ سازی اش می شناسم و بس، آنهم دوراردو. در ایران هم هیچوقت سر از داستان این قرمز و آبی و گل باقالی در نیاوردم، چون می دیدیم که خرج هر دوی این ها را یکی، یعنی دولت می دهد. اما چند مورد در فوتبال برایم همیشه بیاد ماندنی بود.

یکی پیروزی ایران بر استرالیا که بی اختیار وقتی احمد رضا عابد زاده توپ را می گرفت فریاد می زدم و یا بعد پیروزی با اشک رفتم خیابان و مردم را دیدم و بیشتر اشکم در آمد. البته پیروزی های بعدی باز هم داستان تکراری رویارویی مردم و نظام شد و از دماغم در آمد.

دیگری، پبروزی پرسپولیس بود که نمی دانم چرا زمانی اسم زیبای پرسپولیس را کدام شیر پاک خورده ای گذاشت بود پیروزی. اما این یکی برایم بیشتر پیروزی افشین قطبی بود که روزی پایش را در فرودگاه تهران گذاشت مادرش را بغل کرد و اشک ریخت. من بی اختیار بر خلاف فوتبالی نبودن اخبار این ایرانی محترم را دنبال می کردم. آدمی که فحش نمی داد. آدمی که پرخاش نمی کرد. آدمی که دماغش را بالا نمی گرفت. آدمی که نان هم کاسگی با این و آن را نمی خورد.

در مصاحبه هایش می دیدیم که چقدر ساده بود و در خندیدنش که انگار ابایی از بی دریغ بودن نداشته باشد. کاری که ما دیگر از هم دریغ می کنیم.

حالا بعد از این پیروزی دیدم افشین قطبی رفتنی شده. دیدم ساده و صمیمی می گوید که دیگر نیست.

این پروژه سال های سال جامعه ماست. نخبه کشی.