اون روزا کی می پرسید چه کارته

عکس: اردوان روزبه / ناگارا زوو / کوالالامپور

حالشو ببرین. کی ازتون می پرسه نسبتتون با هم چیه؟ کی اسمشو می زاره رابطه نامشروع؟

روحم از سرخوشی بچه گی حال اومد

3:22 AM

صدای قطار که از دیوار به دیوار آپارتمانم می گذرد هر از گاهی از خواب مرا می پراند. عادت کرده ام که به هر صدایی حساس باشم. این مواقع زود سعی می کنم موقعیتم را پیدا کنم. گاهی به خاطرم نمی آید که کجا هستم. تلاش می کنم با مرور خاطرات پیش از خواب بیاد بیاورم که حال کجا هستم. گاهی هم می توانم سریع خودم را پیدا کنم. گاهی هم نه.

برای خواب، امروزم را مرور می کنم. این بهتر از شمردن گوسفند است.

رفت و روب خانه (تمیز کردن سرامیک های کف اتاق هم دردسری است برای خودش). با کمر درد مدارا کردن (نمی دانم، این یکی یهو سراغم آمده و پاک ما را از همان دویدن یک خط در میان هم انداحته). رفتن به KLCC و در استار باکس کافه یک کافی نمی دونم چه زهر ماری خوردن. بعد در بی بی پلازا دنبال بلیت برای رفتن از اینجا گشتن (ناکام ماندن، یاد فیلم پاپیون افتادن) و بعد با مونو ریل وصل شدن به ایستگاه بوکیت ناناس (نمیدونم چرا این ناناز نیست، اونجوری حالشم بیشتره) برای دیدن یه دوست که هی به قول خودش غیبت ات رو می کنه. بعد از چند روزگرسنگی رسمی یه چلوکباب کوبیده را به قیمت دوازده هزار و پانصد تومان خوردن وسپس دیدن یک رفیق نیم سوخته در بخش سوختگی بیمارستان سلایانگ رفتن و آخر بازی دوباره در ته مبل ولو شدن. نیم خواب بودن و خواب هوس های دور دست مزه مزه کردن و دوباره یک قطار که با بوقش سه متر از جایم می پراند.

من کجا هستم؟ باید باز بروم یک دور سراغ خاطراتم تا یادم بیاید در غریبستان چه می کنم.

یادم نمی آید امروز چه روزی بود

امروز در خبرها خواندم سردارفرهاد نظری تبرئه شد. امروز خواندم کمیسیون اصل نود مجلس شورای اسلامی ایران با اعلام نتایج رسیدگی به شکایت رئیس پلیس وقت تهران در زمان نا آرامیهای دانشجویی تیرماه 1378 (ژوئیه 1999)، راه را برای شکایت قضائی از محمد خاتمی، رئیس جمهور پیشین ایران گشود.

راستی امروز چندم خرداد است؟ دوم؟ یادم هست یه خبرایی این روزا بود ها اما هرچی فکر می کنم حافظه ام یاری نمی کند…

LOVE STORY

نوجوانی من مثل نوجوانی نبود. برای من دوست داشتن یک زن کار آسانی نبود. یاد نگرفته بودم در التهاب نوجوانی دوست داشتن و یا دوست داشته شدن عادی است. در دورانی زندگی می کردم که سر کوچه ها پر از حجله بود. من دوستانم را در جنگ از دست می دادم. اوج این خواستن ها را بی اختیار با صدای خمپاره و توپ در خودم کشته بودم.

یک بار یادم می آید نمی دانم یا می خواستم بروم جبهه یا برگشته بودم. منزل خاله ام میهمان بودیم و من زودتر از بقیه رسیدم. کم پیش می آمد اما این کار را کردم. ویدئوی پر سر و صدای تی سون شان را روشن کردم. نام فیلم قصه عشق بود. باور کنید دستم دو سه بار رفت که خاموش کنم. نه، تعصب نبود. به خدا موضوع این بود که حوصله نداشتم. فکر کنید، منه پانزده سال سن حوصله فیلم عاشقانه نداشتم. اما نگاه کردم، قصه پسر و دختری بود که شوخی شوخی، جدی عاشق هم شدند. آلی مک گرا و رایان اونیل را من با بهت نگاه می کردم. دریچه ای باز شده بود که من شعاع نورانی آن را تا حال ندیده بودم. اوج این احساس زمانی بود که دخترک در بستر بیماری و مرگ بود و پسر در همان حال در کنارش آمد و با او معاشقه کرد.

 

من داشتم دیوانه می شدم. این تناقض عجیبی بود بین حس من وحس او. گریه می کردم. بلند بلند. بی اختیار بود. خدایا چقدر این فیلم عاشقانه بود. چقدر این فیلم بی حد و اندازه بود. گریه می کردم. برای چیزی که این بار روضه امام حسین نبود. برای زیارت عاشورا نبود. برای نوحه حوانی نبود. برای چیزی که اصلن معنی اش را نمی فهمیدم. من گریه می کردم از این که یک آدم پاره ای از تنش را داشت از دست می داد. درست مثل من که دوست هم سنگرم را از دست می دادم باور کنید یک جنس بود. باور کنید هیچ فرقی نمی کرد. کسی داشت از کسی دور می شد.

بعد ها قبل از رفتن به جنوب و جبهه «فاو» یک ساعت کاسیو خریدم که ده تا زنگ داشت روش، یکی آهنگ لاو استوری بود. شب های توپ فرانسوی عراقی را با همان آهنگ سر کردم. بعد ها هر جا می شنیدم خوب بود. حتا وقتی آشغالی محل ما به جای آهنگ فورلیز بتهوون لاو استوری می زد هم حال می کردم. تو زیارت عاشورا هم همین حال را پیدا می کردم اگرچه که کمتر پیش می آمد بخوانم.

هنوزم گاهی می بینم یه ناشاخولی تو مترویی یا تاکسی زنگ موبایلش لاو استوریه حالشو می برم. لاو استوری برام همیشه لاو استوریه دیگه فرقی نمی کنه کجاست. دیگه فرقی نمی کنه کیه.  

ویکی و قصه عشق