Rainbow

لحظه های ناب زندگی رنگین کمانی است که از هر سو نگاهش می کنی آنرا در افق می بینی. دور است و بی مثال. حتا انگار دست نیافتنی. اما بی آن که خود بدانی در میان آن لحظه ها هستی.

تو لحظه های باور را در رویاهایت ترسیم می کنی. انگار همان رنگین کمانی است که دور و دوست داشتنی است. اما نمی فهمی و می بینی یک باره در نهایت آن لحظه هستی و خود نمی دانی.

 

عکس از: اردوان روزبه / افغانستان / بازار هرات

یافته ام:

لحظه ها آن گونه نمی شوند که خیال می کنی. لحظه ها چنان تو را شگفت زده می کنند که باورش را هم نداشتی. باید کفش های مکاشفه را پایم کنم. هنوز برای فهمیدن راه طولانی در پیش است.

 

مرز غفلتم کجاست؟

….

بنابر رسم آشنایی، رفتم سراغ وبلاگ اکبر منتجبی (http://akmont.blogfa.comو داشتم مروری می کردم که به این پست برخوردم. دیدم باید نقلش کنم.

باز حالم بد شد. باز یاد اونایی افتادم که می خوام فراموششون کنم. یاد کله قندی، کنجانچم و کربلای یک می افتادم. حالم از شیمیایی بهم می خوره، من بمبی به نامردی شیمیایی ندیدم. همیشه می گم ولش کن …لابد اینم بخشی از تحول یک جامعه است

 

 

هدی به دوستای دانشگاهش گفته بود پدرم فوت کرده، چون اگر می فهمیدند شهید شده می گفتن تو با سهمیه دانشگاه قبول شدی…فرشته مدق،همسر شهید منوچهر مدق، دو سال است که فهمیده خودش هم شیمیایی شده.سرفه های پی در پی  و درد گلویش ـ به خاطر تاول هایی که در حلقش به وجود آمده ـ باعث می شد تا حرف را قطع کند.نفسش تنگ و رنگش سفید می شد.نفسی تازه می کرد و دوباره حرف می زد…. (از وبلاگ ما هيچ ما نگاه . براي ديدن اصل مطلب اينجا كيلك كنيد)

صورت همه ما یه جورایی زخمی است

به نظر من صورت زخمی رو آدم هایی که سودا های گنده در سر دارند چند بار باید ببینند. «تونی مونتانا» در جریان اجازه کاسترو برای خروج برخی از شهروندان کوبایی، پا به آمریکا می زاره. تونی عصبانی، خیلی زود از آشپزی رستوران با یک درگیری بر سر مواد مخدر شروع می کنه به بزرگ شدن. اونقدر که بی رغیب می‌شه اما موضوع اینه که با این همه پول تازه تونی بدبخته.

می دونید چیزی که تو این قضیه منو درگیر کرد این بود که آدم ها هرچه بزرگتر می شن تاثیر حتا خطا‌های کوچکشون هم بیشتر می‌شه. یک مهاجر در دفتر پلیس وقتی عصبانی می‌شه در نهایت می تونه رو میز بکوبه. اما همون آدم وقتی تونی مونتانای بزرگ می‌شه می تونه آدم ها رو به خون بکشه.

این همیشه نگران کننده است.

هیتلر وقتی عصبانی می‌شد و اگر صدراعظم نبود چقدر خشمش قابل تحمل بود و وقنی رایش سوم بود و «لوفت وافه» اش دنیا را بر سر بچه هایی که او را حتا نمی شناخنتد خراب می کرد، چقدر قابل تحمل؟

صورت زخمی برایان دی پالما فقط حدیث زندگی تونی مونتانا نیست…