همه به بهشت می رویم، اما تو باور نکن…پست سوم

اینم نوشته ای از رضا برای پست همه به بهشت می رویم، اما تو باور نکن…

و من و تو بی تقصیریم.
این دختر چشم دارد و میبیند.. چشم های من و تو را، که تاب دیدنش را نداریم… خدا را مددی که به چشم هاش نگاه کنم و لبخند بزنم.
که من اینجا ایستاده ام … مسلح به هزاران سلاح که از قرن ها پیش به ارث دارم.. و چنان مسلح که کمرم خم شده … برادر اگر این شب را به فردا برسانیم فقط اگر تا سپیده دم بمانیم… فرداییان بی این بار سنگین به سوی آینده خواهند تاخت.
یاد دارم نگاه شهوت انگیزی که پیش از این به او میشد… من سوزش زیر پوستش را آنروز هم میدیدم از همین چشمانم که چه حریصانه به او مینگریست… همین چند سال پیش را میگویم … خواجه میخندید و من و تو طرح شومینه سفارش میدادیم… این همان آتش است..

دریغ که بار سنگین و
چشمان همه بسته.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s