کمی دل خوش دارید. این هم راهی است برای دشمن ناشاد کردن

1. لوازم مورد نیاز برای مانور

2. نحوه اسمبل کردن تجهیزات

3. نحوه بهربرداری از سیستم دشمن ناشاد کن اتوماتیک

 

می خواندم از جامعه افسرده. می خواندم از این که سن حمله قلبی در بلاد ما به زیر 30 سال رسیده. می خواندم که هر روز بر تعداد خودکشی ها افزوده می شود. اینا همش دشمن خوشحال کنه. اینم یه راه برای این که دشمن ناشاد باشد.

بخند

بخند

حتا تظاهر به خنده کن. اینجوری از توی تو کسی خبردار نمیشه. فوقش می شی مترسک!

 

 

Advertisements

من نفهمیدم کودومش ایراد داره، حاج آقا حلاله؟

یادمه وقتی جریان دست دادن آقای سید محمد خاتمی در رم با یه دختری برای خودش داستان شد. هر که می خواست اراداتش را بیشتر اثبات کند آب دارتر به او فحش می داد. همان جا برخی از علماء بر سر لمس، مسائلی را طرح کردند و بقیه قضایا و بخایا.

امروز در حوزه انتخابیه تهران خانم غش کرد و این شد که می بینید. من سر در نمی یارم: حاج آقا مسئلتون… حلاله؟

 عکس به نقل از گاردین

ساعد مراغه ای

ساعد مراغه اي از نخست وزيران عهد پهلوي نقل کرده است: زماني که نايب کنسول شدم با خوشحالي پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم. اما وي با بي اعتنايي تمام سري جنباند و گفت:» خاک بر سرت کنند؛ فلاني کنسول است؛ تو نايب کنسولي؟» گذشت و چندي بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه ايي حق به جانب. باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت:» خاک بر سرت کنند؛ فلاني معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولي؟» شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت:» خاک بر سرت؛ فلاني وزير امور خارجه است و تو…؟»

شديم وزير امور خارجه گفت: «فلاني نخست وزير است …خاک بر سرت!» القصه آن که، شديم نخست وزير و اين بار با گام هاي مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابي يکه بخورد و به عذر خواهي بيفتد. تا اين خبر را دادم به من نگاهي کرد؛ سري جنباند و آهي کشيد و گفت:» خاک بر سر ملتي که تو نخست وزيرش باشي!»

عین ایران خودرو خودمان

یکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد. او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود، بی اختيار ايستادم. مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود. مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل، راهش را گرفت و رفت و چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس ايستاد. رفتار وی گيجم کرد. به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: نه اما من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن کارخانه است. دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند.