جنگ با خود

ساعت از 5 گذشته. چشمانم به سختی باز می شوداما نمی دانم چرا سرناسازگاری با خودم برداشته ام. گم شده. چیزی گم شده که پیدا کردنش سخته اما من هستم. تو هم هستی. چت برای همین است. نه؟

 

Advertisements

نمایشگاه سپر و کلاه خود مالزی

هرچه در مورد این خبر می خوانم بیشتر لجم می گیرد. اصلن قصد دفاع از جمهوری اسلامی ایران را ندارم اما فکر کنید برگزار کننده یک نمایشگاه نظامی  دلیل اخراج ایران را از نمابشگاه تجهیرات نطامی مالزی می گوید که این نمابشگاه «دفاعی» است و نه «تهاجمی» و این جاست که مرغ پخته در دیگ خنده اش می گیرد. فکر کنید نمایشگاهی شامل انواع سپر و کلاه خود برگزار شده (چون دفاعی است دیگر) و ایران در این نمایشگاه با موشک قاره پیما شرکت کرده!

شاگرد تنبل کلاس جامعه جهانی برو باباتو بیار…

امروز در خبرها می خواندم که ایران در نمایشگاه تسلیحات دفاعی در مالزی اخراج شده است. نکته جالبی است. معاون بداوی آقای عبدالرزاق گفته دیگر شرکت کنندگان گفته اند که سلاح های ایران تهاجمی است تا دفاعی و ما هم مجبور شدیم که ایران را از نمایشگاه اخراج کنیم.

 یادم می آید از روزهای بچه گی،  یک هم کلاسی در شهرستانی دور که بودم یک بار از سبیل ناسازگاری با معلم کلاس ما در سال سوم دبستان بر آمد. خلاصه این شد که بک لگد و دو تیپا و چهار تا کشیده هم خانم معلم ما را راضی نکرد. داستان این بود که هر اتفاقی از آن پس می افتاد یک پای کار این پسرک مادر مرده و نافرمان یعنی هم کلاسی ما بود. هر کار که می شد مال او منظور دیگری پشتش بود. کار دستی همه خوب بود جز او. مشق های همه تمیز بود جز او خلاصه این بنده کوچک نحیف خدا اگر حتا جم هم نمی خورد، جم نخوردنش هم عیب بود و خانم گوش او را یک دور کامل می گردانند که: من می دانم تو مارمولک منظور داری…

حکایت این روزها که از زمین و زمان بر ما ایرانیان غم زده می بارد برایم همان داستان را تداعی می کند. توجه کنید: این پسرک داستان مردم مارا بیادم می آورد نه دولت مارا. 

راستی شاید بخواهید بدانید آن هم کلاسی نحیف من چه کرد؟

او تا پایان آن سال نماند و رفت کتار پدر گاری دستی در بازار کشیدن. بعد ها روزی دیدمش با صورتی آفتاب سوخته و بدنی باریک اما عضلانی. بی پروا شده بود. فحش های رکیک را خوب می داد. می گفت منتظر است که یک شب خانم معلم را توی تاریکی گیر بیاورد.

او مرا می ترساند. بعد ها دیگر هیچ وقت ندیدمش.