ترجمه ای ندارد این حال

عکس بهانه تامل کردنه. من پای این عکس حالم زیر و رو شد. درویشی کن ای زن که تو خود توانگری…

دست نوشته های یک مرحوم (2)

تا به حال از بالای یک فان فار بلند به آدم های زیر پا نگاه کرده اید؟ دیده اید که چقدر نقطه هستند؟ چند روزی هست که از این بالا احساس می کنم که چه همه نقطه اون پایینه. یاد اون داستان مرد سوم گراهام گرین می افتم که می گوید: از این بالا اگر چند تا از نقطه ها را ببینی پاک شدند آیا احساسی بهت دست می ده؟

من این چند روز که مرده ام هی ول می گردم و این ور و اون ور می روم. تازه می فهمم شاید ما نقطه هستیم (یعنی بودیم!) که یهو با یه بمب اتمی 50 هزار تاش تو ناکازاکی پر! 

برای پست پنج هزارم نیک آهنگ

اردوان روزبه – نیک آهنگ کوثر پنج هزار پست گذاشته. اووووو…

برایم نوشت که برایش پست پنچ هزارم را من هم بنویسم. مثل دیگر دوستانی که دعوت کرده بود. نیک آهنگ تبعیدی برایم خیلی عزیز است. اما سخت بود نوشتن. چند شب پیش خودش در وجودم جاری شد و بی اختیار به بهانه این پست کذایی نوشتم. برای نیک آهنگ و …

—-

ساعت از نیمه شب گذشته است. هوای نمدار شبانه، این بار تنگ آب یزرگی می نماید که گاهی در آن اکسیژن یافت می شود. پیاده راه گز می کنم. نمی خواهم با راننده تاکسی بر سر زدن تاکسی متر چانه بزنم. انگار ته مانده انرژی ام را برای همین کار مهم لازم دارم: قدم زدن در تب پر شرج بعد از نیمه شب. یاد داستان یک شهر احمد محمود می افتم. یاد زنی فربه و هوس انگیز که روزگار در بندری تف دیده جنوب می گذراند در شهر تبعید.

خیابان ها را گز می کنم. دلم را به صدای موسیقی ام پی تری ام خوش می کنم، اما چند دقیقه نمی کشد. صفحه نمایش می نویسد: Low Battery این یعنی چه آخر؟ آنهم در این اوضاع. ساعت به دو بعد از نیمه شب نزدیک شده. یعنی چند قدمی بیشتر راه ندارد. دخترک سر پیچ پاپیم می شود. نرخ را پایین می آورد. دامنش را بالاتر می زند. رد یک زخم بلند روی رانش حالم را می گیرد. بنا نبود امشب این حال باشم. گرمم می شود، در تنگ ماهی نفس کشیدن سخت تر می شود. قدم هایم را سریعتر بر می دارم. صدایی که از بیچ کلاب بیرون می زند گنگ تر از آن است که بفهمم چیست. اگرچه که من اساسن آهنگ ها را چندان هم خوب نمی شناسم. اما این یکی انگار از پشت دیوار شنیده می شود که بعضی فرکانس هایش به گوشت می رسد و بعضی نه و این جوری می شود که تو خمیره ای از صداهای بی ربط را می شنوی که بیشتر خرابت می کند.

از تبعید چه می دانی؟ ازهویت؟ از این که نمی فهمی داری تبدیل به چه می شوی. انگار شده ای یک موجود با پاهای بلند و پرهای کوتاه، با پوستی به زمختی خزنده و چشم هایی به درشتی جغد. با ولع می خواهی توک بزنی. برای خوردن یک تکه گوشت سفت، اما یادت می آید که مگر با توک هم می شود گوشت خورد آنهم توک یه پرنده کوچک. پس این پاهای زمخت چیست؟ انگاری هیچ چیزت بهم نمی آید.

آقا استیک من را کمی آبدار تر بیاورید… خانه استیک جای خوبی است. مثل خیلی جاهای دیگر. مثل محله فاحشه خانه ها. مثل کینک برگر و کی اف سی و هزار و یک جای دیگر برای غرق شدن. ساعت حالا هق هق دارد می کند. نه! این ساعت نیست این مال من است. او تیک تاک هم نمی کند، چون ساعت پشت دستم کامپیوتری است. دیگر از تیک تاک هم خبری نیست.

غربتی، پاپتی، عوضی، خارجی هر کوفت دیگری که می خواهی بگویی بگو…