دست نوشته های یک مرحوم (1)

رانندگی در تاریکی شب اون هم بدون چراغ خب آخه واسه چی؟ تو می خواستی منو بکشی اینو می دونم. تو خواستی حرف خودت بشه. گفتی آخر یه روز می کشمت. حالا دلت خنک شد. نشستیم تو صف تا بگن چقدر و کجا. می زدی کنار جاده با هم حرف می زدیم. ای لعنتی وقت نشناس…

از یادداشت های یک آدم مرده

Advertisements

 

ترسم که اشک در غــم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر بــه عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شــود در مقـــام سنگ
آری شود ولــیـک بخـــون جـــــگر شــود
خواهم شـدن به میکده گریان و دادخواه
کز دســت غم خلاص من آنجا مگر شود
از هـــر مــیـــانه تیــر دعــا کــرده ام روان
باشد کزان میـانـــه یـکــی کــارگر شــود
ای جـــان حـــدیـــث ما بر دلــدار بـاز گـو
لیکن چــنان مگـــو کــه صـبا را خبر شود
بــس نـکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقـبول طبــع مردم صــــاحب نــظر شود
حافظ چو نافه سر زلفش بدست تــست
دم درکــش ارنه باد صـبــــا را خبر شـود