ساداکو و هزار درنای کاغذی

dsc_1107.jpg

اسمش «ساکورایی» بود، اهل شهر هیروشیمای ژاپن. مادرش به او یاد داده بود که چطور با چوب های سنتی غذا بخورد. سعی می کرد و نمی شد. آخرش هم قاشق را برداشت و از خیر سنت گذشت. نتونستم از خنده اش عکس بگیرم.

Advertisements

ظاهرن چیز آقایان هم دیگر تحملش طاق شده

ظاهر امر نشان می دهد که بعضی چیزها هست که هیچ ادا اطوار وردار نیست. با این مضمون که چیزی مانند تابو هم که در وجود کسی باشد باز هم او را به چالش می کشد. حتا اگر سعی کند در صف اول نماز بایستد و حامی دولت خدمت گذار هم  باشد اما چیزی در وجودش هست که مثلن با دیدن یک دختر زیبا، فرصت ابراز می یابد و خود را چون ماهی ته حوض پر از خزه به روی می آورد و به صاحبش می گوید که من اینجا هستم.

 من یکی از چیزهایی که در زندگیم به آن رسیده ام این است که آدم هر چه شعارهای بزرگ تری بدهد بی شک در محاق سخت تری می افتد.

هستند کسانی که در دوره ای از زندگی، برای آن که بتوانند حس فرو خورده را سرکوب کنند. قوانین و فرآیند جامعه را به نحوی مرتب می کنند که آن فشار خود خواسته سایه اش بر سر دیگران ناخواسته حاکم باشد تا همه در کنار او رنج سرخوردگی را تجربه کنند و آن جا است که بگیر و ببند ها و خشونت ها خود نمایی می کند. آنکه با دختری دستگیر می شود چون از اصول تخطی کرده باید به شلاق کشیده شود.

از سویی دیگر هم ما گردانندگان مملکت برای همه بارها و بارها می گوییم که این رفتار های بد شما ریشه در شیطان پرستی دارد. پس باب عرفان نوین هم باز می شود. «می»  حتمن الستی می شود و یار و رخ و پیاله از کار آخرت سر در می آورد. فکر کنید مکانیزم یک جامعه در ظرف سه دهه تبدیل به چه ملغمه ای می شود. جایی که آدم ها بنابر دستور گردانندگان جامعه خود را با روش های آنان وفق می دهند. دیگر در خیابان به روش خود دختر بازی می کنند. به روش خود نامه نمی دهند. اما پشت «چت» خود ارضایی می کنند و دست به خلاقیت می زنند. بهترین تفریحشان می شود فیلم های موبایلی ازسکس های خواهر و مادری تا صحنه های تجاوز چند نفره در فلان کوره قبرستان. به هر حال به این ترتیب از بزرگان قومشان آموخته اند، رفتار های خود را از رو به زیر بکشند و خود نماینده دستگاه در خود باشند.

حال فکر کنید این امر و نهی کردن ها در جامعه ای که باید نرمال باشد نهادینه شود. جایی که به صورت طبیعی باید خانواده داشته باشد. سکس داشته باشد. دختر و پسرداشته باشد. تفریح  و یا عبادت داشته باشد به سمت تغییر این جامعه به باید هایی تازه برود یعنی هر چیزی چاب دیگری قرار بگیرد آنگاه می شود آنی که امروز می بینیم. از هر10 ازدواج، چهار مورد از آنها منجر به طلاق می شود. دخترانی که مورد تجاوز چند پسر قرار می گیرند. رشد فاحشه گری در بین زنان شوهر دار، افزایش مصرف مواد مخدر شیمایی و رخوت. اما سردارها مستحکم پای حرفشان ایستاده اند.

شمایی که رعایت حجاب را نمی کنید شمایی که در خانه هایتان پارتی راه می اندازید. شما دختر و پسر جوانی که بنابر عدم پای بندی به ارکان نظام (توجه داشته باشید، به طرز ناجوری من دیگر ارکان نظام را مجزا از ارکان دین می بینم) به نیاز های هورمونی و خدا دادی جوانی تان پاسخ می دهید. شما باید تربیت شوید.

اما…

اما اشکال از آن جایی شروع می شود که سردارها و گردانندگان و برگزارکنندکان این فستیوال اعتقادی خود نیز واقفند که وقتی دختر لوندی را می بینند. تن و بدنشان می لرزد علی رغم آن که به حاج خانم بیچاره شان که چند شکم برایشان زاییده و عادتش  داده اند در اندرونی بماند و شب های جمعه به قدر آن که «لنگ» خور را هوا کند از رابطه زناشویی سر در بیاورد و دم بر نیاورد و حالا شده است چون یک کوه گوشت که اگر روزی بنا باشد حجاب اختیاری شود آنها از خجالت هیکلشان آنرا انتخاب می کنند، یاد داده اند که «اعتقاد» و دین داری همان است که آنها می گویند و نه مکتبشان.

می گویند که بهتر است زنانشان به امور محوله بپردازند ولی بدشان نمی آید که دستشان را بر روی پوست صاف دختری جوان بکشند. براستی آنها هم کم کم می فهمند که این ماهی قرمز درون حوض احساسشان زنده بوده است اما بالا نمی آمده. حالا که کم کم می بینند و می شنوند خوشان هم دلشان می خواهد به احساسان پاسخ بدهند.

پرونده خون شهدا مطمئن هستم روزی توسط همین حضرات بسته می شود. روزی که بزرگان قوم خود الگوی رفتاریشان تغییر می کند خیلی چیز ها دیگر قبیح نخواهد بود.

روزگاری اگر با یک زن ترا می گرفتند کم از محاربه نمی آورد. اما اینک سردار زارعی را با شش زن می گیرند و بیشترین زحمتی که به او داده می شود. مراسم تودیع او را زودتر برگزار می کنند.

دیروز هم مطلبی می خواندم در مورد رئیس ستاد انتخابات قزوین که ظاهر امر با شلیک چند گلوله توانسته اند او را بگیرند. این عزیز مکتبی حین دستگیری با یک دختر دانشجو که در محل کارش آشنا شده بوده کمی خلوت کرده.

ببینید اصلن من منتقد این نیستم که آنها نمی توانند دوست داشته باشند و یا کارهایی در زمینه  نیم تنه پایین شان. من حرفم این است که وقتی  هزینه های سنگین تظاهر دامن گیر یک جامعه می شود  اصلاح آن چند برابر بیشتر از ایجاد آن زمان می خواهد.

باشه بکنید و بیاشامید و لذت ببرید. اما امر و نهی نکنید و منصف باشید. وقتی شما که یک پایتان لب گور است هنوز احساس نیاز می کنید. دلتان را کمی بگذارید جای آن جوانی که شما به او می گوید: حب الدنیا راس کل خطیه…