بی عنوان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

بويی از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه

فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه

هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه

هيچ کس اشکی برای ما نريختپ

هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی هست حالم ديدنیست

حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم

گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زياران چشم ياری داشتيم

خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

به زیبایی سکوت

dsc_1006.jpg

ساکت ایستاده بودم. نمی دانم چقدر اما می دانم ایستاده بودم و نگاه می کردم. چقدر ساده و چقدر واقعی. نتوانستم با دوربین کنار بیایم. وه چه غزل خوان.