ای بابا اینم شکار خودم

dsc_0612.jpg

آیینه همیشه وسوسه یک عکسه برام. حتا در اینجای مهم.

Advertisements

بهت حسودیم می شه

dsc_0576.jpg

شیرینه. این که کسی مراقبته. این که برات پنکه گذاشتن. این که دوستت دارند. اول حسودیم شد. اما راستش احساس کردم منم یه جورایی هم بچه زیر پنکه ام.

دامن سرا جایی نزدیک کوالالامپور

تازه گی از کجا باید بیاید

_mg_5659.jpg 

همه چیز نو می شود. رنگ ها تازه می شوند. زندگی می آید. درست مثل مرگ که روزی به سراغت خواهد آمد بی دغدغه بی خبر. همه چیز نو می شود. اما فرصت چه خواهد شد. من از فرصت ها می ترسم. آب جاری است. اما من چه؟

این عکس را در کنار کلیسای وانک در اصفهان گرفتم.

جاده هاهم آدم می کشند درست مثل بقیه

بسه. شما را به خدا برای نیست و نابود کردن و تا مرز گفتن کلمه «عسل خوردیم» راه های دیگری را هم بیابید. گور پدرتان، وقتی عرضه ندارید چهار تا اتوبوس را جمع و جور کنید، چرا اردوی راهیان نور می گذارید. چرا مردم را فدا می کنید. آخر از جان این ملت چه می خواهید؟. پول مال آقا زاده های شما. معاملات نفتی مال باجتاق هایتان. سلطان شکر و قند و مرگ و کوفت هم شوهر دختر خاله عمه تان. همه مال شما. اما بی زحمت اردوی راهیان نور با اتوبوس لکنته و جاده های کم خطرتان هم فقط یک بار مال خودتان.

ببینم چطور است که برای برادر و خواهر من باید فرهنگ جبهه و جنگ با اتوبوس چلاق همیشه زنده شود تا یادشان نرود که کچا هستند، اما آقا زاده شما زیر دست ماساژور های تایلندی باید تور نور بروند؟

همه جای دنیا بدبختی و بی پولی هم هست. تمام درد مردم «تبعیض» است. آشیخ.

یک اتوبوس دیگر شد قتل گاه چند انسان که از بد حادثه ایرانی از کار در آمدند. سعیتان مشکور!