بنویسد قطبی بخوانید دایی

 اردوان روزبه / روز هشتم  

می‌گویند یک روزی زیدی داشت بین رفقایش قپی می‌آمد که: توی خونه ما، حرف آخر را من می‌زنم. بقیه کف کردن که عجب مرده، رفیقشون. حلاصه بعد که دور و بر یارو خلوت شد. یکی از رفقا پرسید: فلانی خداییش تو حرف آخر رو می‌زنی؟این زید ما گفت: آقا خدا پیغمبری من می‌زنم. همیشه آخرش می‌گم: چشم. هر چی شما بگید خانم!

 

این ماجرا را هیچوقت شوخی نگیرید. ما در کارمان یکی از الگو‌های اجرایی و سر مشق برنامه‌های کاریمان همین «حرف آخر» است. یکی یک جایی‌اش را قد کلاهش می‌کند. دیگری چانه می‌زند. خاویر کلمنته می‌آورد، آخرش هم همه به خیر و خوشی شب می‌روند خانه‌هایشان و قرار می‌شود افشین‌قطبی بشود سر مربی، صبح می‌بینند حکم علی دایی جیگر بابا را زده‌اند. می‌گویند آبدار‌چی برای امضاء حکم مربی‌گری افشین قطبی تو رفته و با گوش های آویزان، علی دایی را از توی قوطی در آورده‌اند و داده‌اند دستش. البته علی آقای دایی دلیلش را در نود گفتند: همه با بنده خدا لابی کردند، من با خدا لابی کردم. در نتیجه من فرصت خدمت پیدا کردم. آگاهان جنایی و سیاسی بعد دیدن حکم آق دایی با ذره بین و میکروسکوپ افتادند به جان کلاه برادر کفاشیان و روایت شده تاکنون پشمی یه کلاه این رئیس فدراسیون نیافته‌اند. برخی رایزنی کرده‌اند که ایشان با این شرکت‌های کاشت مو لابی کنند تا پشمی از جایی بیابند و بدهند بر کلاه این نامبرده پیوند بزنند، ولو به اندازه یک «لاخ».

 

البته از این تو قوطی در آمدن‌ها ما مواردی را در تاریخ خودمان داشته‌ایم. یادم از جمله مشهور شیخ کروبی افتاد که در انتخابات ریاست‌جمهوری می‌گفت، ما تا قبل از نماز صبح رای‌مان اول بود. اما بعد از نماز تا یه چرت خوابیدیم و بیدار شدیم گفتند نفر هشتم شدی! در همین جاست که شما هم می‌پذیرید که این معامله می تواند فقط از تو قوطی جناب علی آبادی هم در نیاید و قوطی های زیادی برای این جور در آوردن‌ها وجود دارد.

 

حالا از داستان آق دایی که عبور کنیم، می‌رسیم به مباحث دیگر که لازم است در مورد آن با شما بینندگان و شنودگان عزیز‌تر گفتگویی داشته باشم. اول جریان اشاره رئیس ما به جلال عزیز است. من این نوع اظهار علاقه را از آقا محمود احمدی‌نژاد آموختم که در کنفرانس مشترک با این کهنه مبارز عراقی (اینم از همین اصطلاحات بود که عشقولانه های ریاستی به حساب می‌آید) او را «جلال جان» حطاب می‌کرد و ما این‌گونه فهمیدیم با کشور دوست و برادر و همسایه خیلی رفیقیم. گفتند که هفت سند همکاری دست به دست شده و یک کمک بلاعوض یک و خورده‌ای هم به این کشور شده. به اون گروهی هم که در پی این مسئله باز شروع کردند به حرف‌ها نامربوط، باید گفت شما هنوز نمی فهمید جای دوست کجاست؟ اینجا! جای دشمن کجاست اینجا! خب بلخره باید بدونن که ما چقدر این عراقو دوست داریم و این کشور چقدر برایمان مهم است. شما هنوز نفهمیدید صدام رفته؟ این عراقی‌های فعلی هم کلن حسابشان با اون عراقی‌های قبلی فرق می‌کنند. شما یعنی در راستای حمایت از این کمک بلاعوض دلخورید؟ ببینید همه چی اینجا مرتبه. سطح کار و زندگی تو خودمون چقدر رفته بالا، حالا چه اکشالی داره یه خورد هم به دل انگوز‌های عراقی کمک کنیم. به هر حال در دوران جنگ تحمیلی خدمت های زیادی به ما کرده‌اند.

 

از غیبت در مورد آقای جلال عزیز که بگذریم. کمی هم به سرزمین خرس‌های روس برویم. پوتین که این روزها داشت یک وارث خوب برای خودش شال و کلاه می‌کرد بلخره دستش به «مدودیف» بند شد. دیمیتری مدودیف که نامزد حزب روسیه واحد بود توانست راه ولادیمیر را ادامه دهد. از فردا یکی دیگر می‌آید بر سر بقیه سهم ما از نفت دریای مازنداران و لنجه بر سر ارسال سوخت نیروگاه بوشهر و فروختن ته انباری‌های «ام تور وان» بنشیند و مذاکره کند.

 

جالبه من می‌بینم در کومور شرقی و بیسائو هم هر کسی جای آن یکی می‌آید با موضوع اهداف ملی دنبال روی اون یکی قبلی است. حتا اگر سایه و جای دیگر هم را باتیر بزنند الا کشور گل و بلبلستان که هر مدیر میانی که هچ، زیری هم که عوض می‌شود تا دربون دم در اداره‌شان را عوض می‌کند و باز روزی از نوع روزی از نو. بلبلستان را عشق است. همه در آن به نان و نوایی می‌رسند.

 طولش نمی‌دهم: اسرائیل باز با غزه ثابت کرد مایه آبروریزی حتا دوستانش است. نرخ تورم کشور دو درصد باز بالاتر رفت، که من معتقدم این که چیزی نیست، ما استعداد قطور ترش را داریم. نرخ سود بانکی کاهشش به ضرر بانک‌هاست، بانک مرکزی گفته. ببینین بانک‌ها، بانک‌ها. مردم پشمالو، بانک هارو بچسب و در آخر این که، باز یک سال دیگر دارد نو می‌شود و روسیاهی اش ماند برای شخص بنده با این حقوق  کارگر و کارمند و رشد یک شبه همه چیز. شما جای دیگر دیده بودین یه چیز یه شبه اینقدر رشد کنه؟ تا دیدار