خواب

خواب می دیدم در جلوی باغی قدیمی با دیواره های کوتاه ایستاده ام. دیواره ها از آجر های  بهمنی کهنه ساخته شده بودند و کف،  آجر های مربع داشت درست یک باغ قدیمی و به نهایت زیبا. برای ورود به باغ باید از میان حوض آبی رنگی عبور می کردم. انگار شرط ورود پاک شدن کفش ها در این حوض بود. وقتی عبور کردم جلیقه ام که در جیبش موبایلم بود در آب افتاد. من از صدای زنگ موبایل فهمیدم که در آب افتاده. نگران شدم چون خیس بود و می دانستم الان می سوزد. اما تلفن هنوز زنگ می خورد. شماره را نگاه کردم دیدم بدون شماره است. برداشتم همان طور که خیس بود. کسی آنسوی خط گفت: سلام پسرم خوبی بابا؟ من بغض گلویم را گرفت،  پدرم بود. به او با شک گفتم:  شما پدرم هستید؟ گفت بله پسرم مگر پدرت را نمی شناسی؟

گریه می کردم. از دلتنگی. گفتم بابا شما چند سال پیش مرده اید. گفت داستانش مفصله باید برات حضوری تعریف کنم. من نمردم بابا..

 گفتم الان کجایید،  اذیت نیستید؟

گفت من که راحتم اما عموی تو خیلی در رنجه. گفتم پدر،  من کجا بایدبیام تا هم رو ببینیم. گفت: تو باید بیای پیش من. من جایی در نزدیکی مشهد هستم در روستایی که روی زمین کار می کنم. راحتم. نگران نباش. تو میای پیش من و با هم صحبت می کنیم که چرا نمی دانستی من زنده ام.

من در باغ راه می رفتم. زیبا بود. وسوسه انگیز و آرام. خوش حال بودم که برای دیدن پدرم به این باغ خواهم آمد. شنیدن صدایش بعد چند سال حال دیگری در من بوجود آورده بود.

از خواب پریدم. اتاق تاریک بود. اینها همه خواب بود. همه خواب بود. بیداری مثل تند بادی همه را با خود برد.

نمی دانم چرا از صبح دلم برای روزهای جنگ تنگ شده…