فستیوال فیلم لندن

امروز جای همه خالی می خوام برم اکران میدانی جشنواره فیلم لندن در میدان ترافلگار (همون میدونی که فرانسوی ها از جلوش رد می شن روشونو اونور می کن ) جای همه دوستان اهل ذوق و دل خالی.

فعلن نان در نوشتن بر علیه جمهوری اسلامی است

بگذارید همین ابتدا بگویم که نمی خواهم سنگ این جمهوری را به سینه بزنم، که کم کم خودش دارد می شود مجسمه بلاهت.  جایی  که نه کسی به خون آنهایی که وجودشان را فدای ارزش ها کردند ( که سنگش را کلفت ترها خوب به سینه می زنند )  بهایی قائل است و نه به آرمان هایی که برای بسیاری، وجود عینی داشت و نه حتا با مردی که تاریخ دیگر بار نخواهد دید  ( گاه فکر می کنم وقتی به احوال بعد از خود می نگرد چقدر از نوشیدن جام زهر با خود واگویه می کند) چندان حشر نشر دارند. این را گفتم که بدانید زخم رفتارهای سرسام آور برخی از دیوانه گان قدرت که بر پایه ایمان و باور های حقیقی گذشتگان امروز در باد خود نمایی می کنند بر چوب خشکی، بر جان خودم هم احساس می کنم. اما حرفم جای دیگر ماجراست. در کار امروز این مملکت دو کس از احوال و کار و زار منتفع می شوند.

 یکی آنانی که نان از دوستی دغل بازانه با نظام در می آورند و گروهی  از دشمنی حسابگرانه. مطبوعات و رسانه های مخالف خارج از کشور را که نگاه می کنم می فهمم، این هم هنر جمهوری اسلامی است که خیرش به همه  برسد. از نوشتن حرف های بی ربط  تا خود شیرینی هایی که کار را از فکاهی و رو حوضی فراتر هم می برند.

جدن اگر جمهوری اسلامی نبود، نان خیلی ها آجر می شد. حالا کم کم دارم می فهمم چرا سی سال است که همه می گویند می رود و کس از جایش تکان هم نمی خورد.

جاری در دریای رفتن

این بار می روم

این بار می روم به سرزمینی که دورتر است و دورتر

جایی که غروب تنهایی هایش دلگیر تر از آن است که بخواهم به بهانه اش غزل بگویم

اینجا رنگ ها پر رنگند اما تو در انتهای بی کسی می فهمی که کهنه ردای تنت نخ نماتر از همیشه است

می خواهم در غروب بگویم که وقت تنگ است

باید رفت

باید رفت

عبرت برای آنهایی که فقط در راه خدمت کار می کنند

این داستان مربوط به صاحب این میل است. سپاس از این دوست:

Rkhagepour@yahoo. com

در سال 1968 مسابقات المپيك در شهر مكزيكوسيتي برگزار شد. در آن سال مسابقه دوي ماراتن يكي از شگفت انگيزترين مسابقات دو در جهان بود.دوي ماراتن در تمام المپيكها مورد توجه همگان است و مدال طلايش گل سرسبد مدال هاي المپيك. اين مسابقه به طور مستقيم در هر 5 قاره جهان پخش ميشود. كيلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزديكي با هم داشتند، نفس هاي آنها به شماره افتاده بود، زيرا آنها 42 كيلومترو 195 متر مسافت را دويده بودند. دوندگان همچنان با گامهاي بلند و منظم پيش ميرفتند. چقدر اين استقامت زيبا بود. هر بيننده اي دلش ميخواست كه اين اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طي كردند و يكي پس از ديگري وارد استاديوم شدند.استاديوم مملو از تماشاچي بود و جمعيت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشويق كردند. رقابت نفس گير شده بود و دونده شماره … چند قدمي جلوتر از بقيه بود. دونده ها تلاش ميكردند تا زودتر به خط پايان برسند و بالاخره دونده شماره … نوار خط پايان را پاره كرد. استاديوم سراپا تشويق شد. فلاش دوربين هاي خبرنگاران لحظه اي امان نمي داد و دونده هاي بعدي يكي يكي از خط پايان گذشتند و بعضي هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پايان چند قدم جلوتر از شدت خستگي روي زمين ولو شدند. اسامي و زمان هاي به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و … در همين حال دوندگان ديگر از راه رسيدند و از خط پايان گذشتند. در طول مسابقه دوربين ها بارها نفراتي را نشان داد كه دويدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسير مسابقه بيرون آمدند. به نظر ميرسيد كه آخرين نفر هم از خط پايان رد شده است. داوران و مسوولين برگزاري ميروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پايان را جمع آوري كنند جمعيت هم آرام آرام استاديوم را ترك ميكنند. اما…
بلند گوي استاديوم به داوران اعلام ميكند كه خط پايان را ترك نكنند گزارش رسيده كه هنوز يك دونده ديگر باقي مانده. همه سر جاي خود برميگردند و انتظار رسيدن نفر آخر را ميكشند. دوربين هاي مستقر در طول جاده تصوير او را به استاديوم مخابره ميكنند. از روي شماره پيراهن او اسم او را مي يابند «جان استفن آكواري» است دونده سياه پوست اهل تانزانيا، كه ظاهرا برايش مشكلي پيش آمده، لنگ ميزد و پايش بانداژ شده بود. 20 كيلومتر تا خط پايان فاصله داشت و احتمال اين كه از ادامه مسير منصرف شود زياد بود. نفس نفس ميزد احساس درد در چهره اش نمايان بود لنگ لنگان و آرام مي آمد ولي دست بردار نبود. چند لحظه مكث كرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را مي گيرند تا از ادامه مسابقه منصرفش كنند ولي او با دست آنها را كنار مي زند و به راه خود ادامه ميدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پايان محل مسابقه را ترك كنند. جمعيت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتايج ترك نمي كند. جان هنوز مسير مسابقه را ترك نكرده و با جديت مسير را ادامه ميدهد. خبرنگاران بخش هاي مختلف وارد استاديوم شده اند و جمعيت هم به جاي اينكه كم شود زيادتر ميشود! جان استفن با دست هاي گره كرده و دندان هاي به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حركت خود به سوي خط پايان ادامه ميدهد او هنوز چند كيلومتري با خط پايان فاصله دارد آيا او ميتواند مسير را به پايان برساند؟ خورشيد در مكزيكوسيتي غروب ميكند و هوا رو به تاريكي ميرود.
بعد از گذشت مدتي طولاني، آخرين شركت كننده دوي ماراتن به استاديوم نزديك ميشود، با ورود او به استاديوم جمعيت از جا برميخيزد چند نفر در گوشه اي از استاديوم شروع به تشويق ميكنند و بعد انگار از آن نقطه موجي از كف زدن حركت ميكند و تمام استاديوم را فرامي گيرد نميدانيد چه غوغايي برپا ميشود. 40 يا 50 متر بيشتر تا خط پايان نمانده او نفس زنان مي ايستد و خم ميشود و دستش را روي ساق پاهايش ميگذارد، پلك هايش را فشار مي دهد نفس ميگيرد و دوباره با سرعت بيشتري شروع به حركت ميكند. شدت كف زدن جمعيت لحظه به لحظه بيشتر ميشود خبرنگاران در خط پايان تجمع كرده اند وقتي نفرات اول از خط پايان گذشتند استاديوم اينقدر شور و هيجان نداشت. نزديك و نزديكتر ميشود و از خط پايان ميگذرد. خبرنگاران، به سوي او هجوم ميبرند نور پي در پي فلاش ها استاديوم را روشن كرده است انگار نه انگار كه ديگر شب شده بود. مربيان حوله اي بر دوشش مي اندازند او كه ديگر توان ايستادن ندارد، مي افتد.
آن شب مكزيكوسيتي و شايد تمام جهان از شوق حما سه جان، تا صبح نخوابيد. جهانيان از او درس بزرگي آموختند و آن اصالت حركت، مستقل از نتيجه بود. او يك لحظه به اين فكر نكرد كه نفر آخر است. به اين فكر نكرد كه براي پيشگيري از تحمل نگاه تحقيرآميز ديگران به خاطر آخر بودن ميدان را خالي كند. او تصميم گرفته بود كه اين مسير را طي كند، اصالت تصميم او و استقامتش در اجراي تصميمش باعث شد تا جهانيان به ارزش جديدي توجه كنند ارزشي كه احترامي تحسين برانگيز به دنبال داشت. فرداي مسابقه مشخص شد كه جان ازهمان شروع مسابقه به زمين خورده و به شدت آسيب ديده است
او در پاسخگويي به سوال خبرنگاري كه پرسيده بود، چرا با آن وضع و در حالي كه نفر آخر بوديد از ادامه مسابقه منصرف نشديد؟ ابتدا فقط گفت:» براي شما قابل درك نيست!» و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:» مردم كشورم مرا 5000 مايل تا مكزيكوسيتي نفرستاده اند كه فقط مسابقه را شروع كنم، مرا فرستاده اند كه آن را به پايان برسانم.»
داستان «جان استفن آكواري» از آن پس در ميان تمام ورزشكاران سينه به سينه نقل شد»حالا آيا يادتان هست كه نفر اول برنده مدال طلاي همان مسابقه چه كسي بود؟

اگه برنده می شدم چی می شد…

امشب زمان اعلام لاتاری به نام «جک پوت» بود. من اگر برنده می شدم هجده میلیون یورو گیرم می آمد. اعلام کرد و من هم برنده نشدم اما فکر می کردم همیشه یک لحظه است که زندگی آدم زیر رو میشه. فکر کنم اگر من برنده می شدم الان میلیاردر بودم.  

مدال رو بچسب

محمود احمدی نژاد، رییس‌جمهور ای ایران روز دوشنبه در سخنرانی خود در دانشگاه تهران که با اعتراض جمعی از دانشجویان همراه شد، آنچه را که در دانشگاه کلمبیا برای وی اتفاق افتاد، ناشی از «برنامه ریزی» قبلی دانست. در این مراسم آیت الله عمید زنجانی رییس دانشگاه تهران نیز به پاس سخنرانی رییس جمهوری ایران در دانشگاه کلمبیا به وی مدال داذ.

مدال شجاعت به نظر من حق مسلم ماست.

به خدا که اگر خودتان هم بدانید چه می کنید با این مردم

روز پنجم مهرماه خبری چند سطری در روزنامه قدس چاپ شد. تیتر این بود: صدور حکم برای زنی شیطان صفت. در این خبر کوتاه صحبت از یک «زن شیطان صفت»  بود که به دلیل سوء استفاده و ت ج  اوز از مردی  به دادگاه شکایت کرده بود. اما ادامه این خبر جالب تر است. این زن شاکی به دلیل این که متشاکی توانست ثابت کند که با میل خودش دوست داشته که رابطه با این مرد داشته باشد به «سنگسار» محکوم شد. البته در این حکم مجازات لازم برای مرد هم در نظر گرفته شد و او به یکصد ضربه شلاق محکوم شده است.

شاید این ماجرا در ادامه داستان حکم سنگساری که در تاکستان علی رغم دستور صریح رئیس قوه قضاییه دال بر توقف اجرا حدود و رجم صادر شده ذهن را به سمت دیگری سوق می دهد. شنیده یودم که قاضی پرونده تاکستان از مسوولانی در قوه بوده است که با تنزل درجه در دستگاه مواجه بوده. اگر فرض کنیم شنیده های من در مورد قاضی این پرونده هم صحیح باشد شعبه صادر کننده رای برای این زن مشهدی هم آقای شمس گیلانی بوده است. کسی که در گذشته در سمت معاون امور اجتماعی و مبارزه با مفاسد اجتماعی یکی از مقتدر ترین افراد این مکانیزم در سطح دادگستری خراسان و همچنین با توجه به سایر فعالیت ها در سطح استان به حساب می آمد. این قاضی که در سال گذشته نیز حکمی در خصوص اجرای حد داشت این بار حکم سنگسار را برای یک شهروند دیگر صادر کرده است. به نظر من موضوع قابل بحث با توجه به تناقض بین نظر رئیس قوه و برخی قضات صادر کننده این گونه احکام در این است که آیا منظوری در پشت صدور این قبیل احکام وجود دارد؟

این روزنامه ظاهرن اطلاعات را از خود قاضی پرونده بدست آورده. در جایی که مرسوم است بدون هماهنگی روابط عمومی دادگستری خبری منتشر نشود و تا روزی که خبر منتشر شده است حتا روابط عمومی این دادگستری از موضوع اظهار بی اطلاعی کرده. البته پیش از این هم در یک رقابت قدیمی هر از گاهی این روزنامه در برابر همتای خود روزنامه خراسان از این جور اخبار دست اول رابطه ای درج کرده  اما در این مورد به نظر می آید کمی تند رفته است.

من امیدوارم فقط دوستان واقعن بدانند چه می کنند و در این جدال، سنگ های رها شده به سر چه کسی خواهد خورد. به هر حال حکم صد ضربه شلاق برای این مرد که با نشان دادن فیلم های یواشکی که در حین سکس با این خانم که مادر سه فرزند است، به نظر کافی می آید و حتا با آن توانسته است ثابت کند که زن شاکی خود لایق سنگسار است.

 به نظر من دلیل تشکیل کمپین یک میلیون امضا در جایی است که به آن تاکنون پرداخته نشده است. اینجا و اینجا و اینجا را ببینید.

 

دو راهی ما…

eb7sp1.jpg

دوست خوب هکر من، نه تنها هک هم نکرد بلکه با نکته سنجی عکسی رو هم فرستاد. این ظاهرن فقط یک تابلو وسط تهرونه. خوب به من و این رفیق هکرمون چه مربوطه؟  برید یقه ریس اداره راهنمایی تهران بزرگ رو بگیرد و جر بدید تا زیر خشتکش! که دیگه بین بعضی چیزای موهوم ما تفرقه ایجاد نکنه.

شنیدن مولانا از فرزانه خجندی شهد است

دیروز سالگرد هشتصمین گذر از تولد ملای رومی، زاده بلخی و یا مولوی ما بود. داشتم مصاحبه می کردم. از مولانا می گفتم و می گفتند اما هیچکدام به شیرینی کلام پر شکر فرزانه خندی نبود با آن ملاحت و لحن زیبای دری که خود دری است گران. کاش می شد آنگونه که می شنیدم، می نوشتم:

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید

تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می آید

نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او

مرا از فرط عشق او ز شادی عار می آید

نگویم شُکر، کاین نعمت ز حد شُکر افزون شد

نجویم صبر اگرچه او گهی هم کار می آید

مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید

که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید

روید ای جمله صورتها که صورتهای نو آمد

اعلم هاتان نگون بادا که آن بسیار می آید

در و دیوار این سینه همه درد ز انبوهی

که اندر در نمی گنجد، پس از دیوار می آید

از هک کردن من ترا چه سودی

شک ندارم که این کار رو می تونی بکنی. تو می تونی وب لاگ منو هک کنی اما به من بگو واقعن ترا چه سودی؟

دوست عزیزی برای من نوشته که می تونه وبلاگ منو هک کنه و نظر منو در این مورد پرسیده. خوب من فکر می کنم هک شدن وبلاگ من دستکم به نفع من یکی نیست. چون دیگه همین راهی رو که بلدم تا گاهی با اونهایی  که دوست دارم حرف بزنم رو از دست می دم. اگرچه که روز مرگی ها هم دست کمی از این موضوع ندارند. من از این دوست می خوام خواهش کنم این کار رو نکنه.