فعلن نان در نوشتن بر علیه جمهوری اسلامی است

بگذارید همین ابتدا بگویم که نمی خواهم سنگ این جمهوری را به سینه بزنم، که کم کم خودش دارد می شود مجسمه بلاهت.  جایی  که نه کسی به خون آنهایی که وجودشان را فدای ارزش ها کردند ( که سنگش را کلفت ترها خوب به سینه می زنند )  بهایی قائل است و نه به آرمان هایی که برای بسیاری، وجود عینی داشت و نه حتا با مردی که تاریخ دیگر بار نخواهد دید  ( گاه فکر می کنم وقتی به احوال بعد از خود می نگرد چقدر از نوشیدن جام زهر با خود واگویه می کند) چندان حشر نشر دارند. این را گفتم که بدانید زخم رفتارهای سرسام آور برخی از دیوانه گان قدرت که بر پایه ایمان و باور های حقیقی گذشتگان امروز در باد خود نمایی می کنند بر چوب خشکی، بر جان خودم هم احساس می کنم. اما حرفم جای دیگر ماجراست. در کار امروز این مملکت دو کس از احوال و کار و زار منتفع می شوند.

 یکی آنانی که نان از دوستی دغل بازانه با نظام در می آورند و گروهی  از دشمنی حسابگرانه. مطبوعات و رسانه های مخالف خارج از کشور را که نگاه می کنم می فهمم، این هم هنر جمهوری اسلامی است که خیرش به همه  برسد. از نوشتن حرف های بی ربط  تا خود شیرینی هایی که کار را از فکاهی و رو حوضی فراتر هم می برند.

جدن اگر جمهوری اسلامی نبود، نان خیلی ها آجر می شد. حالا کم کم دارم می فهمم چرا سی سال است که همه می گویند می رود و کس از جایش تکان هم نمی خورد.

جاری در دریای رفتن

این بار می روم

این بار می روم به سرزمینی که دورتر است و دورتر

جایی که غروب تنهایی هایش دلگیر تر از آن است که بخواهم به بهانه اش غزل بگویم

اینجا رنگ ها پر رنگند اما تو در انتهای بی کسی می فهمی که کهنه ردای تنت نخ نماتر از همیشه است

می خواهم در غروب بگویم که وقت تنگ است

باید رفت

باید رفت