شنیدن مولانا از فرزانه خجندی شهد است

دیروز سالگرد هشتصمین گذر از تولد ملای رومی، زاده بلخی و یا مولوی ما بود. داشتم مصاحبه می کردم. از مولانا می گفتم و می گفتند اما هیچکدام به شیرینی کلام پر شکر فرزانه خندی نبود با آن ملاحت و لحن زیبای دری که خود دری است گران. کاش می شد آنگونه که می شنیدم، می نوشتم:

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید

تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می آید

نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او

مرا از فرط عشق او ز شادی عار می آید

نگویم شُکر، کاین نعمت ز حد شُکر افزون شد

نجویم صبر اگرچه او گهی هم کار می آید

مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید

که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید

روید ای جمله صورتها که صورتهای نو آمد

اعلم هاتان نگون بادا که آن بسیار می آید

در و دیوار این سینه همه درد ز انبوهی

که اندر در نمی گنجد، پس از دیوار می آید

2 دیدگاه برای «شنیدن مولانا از فرزانه خجندی شهد است»

  1. آخه مولانا هیچ موقع از اینایی نبوده که گوشه ای بشینه و به غم و غیره فرو بره . مولانا برعکس بیشتر شاعرها آدم خیلی شادی بوده . البته اگه وقتی من این کامنتو می زارم هنوز هکت نکرده باشن :دی …

  2. ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها
    زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
    زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم
    زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا
    زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد
    زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
    چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود
    چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا
    از بد پشیمان میشوی الله گویان میشوی
    آن دم تو را او میکشد تا وارهاند مر تو را
    از جرم ترسان میشوی وز چاره پرسان میشوی
    آن لحظه ترساننده را با خود نمیبینی چرا
    گر چشم تو بربست او چون مهرهای در دست او
    گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا
    چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
    کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
    بانک شعیب و نالهاش وان اشک همچون ژالهاش
    چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا
    گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت
    فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا
    گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان
    گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا
    گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم
    من در جحیم اولاترم جنت نشاید مر مرا
    جنت مرا بیروی او هم دوزخست و هم عدو
    من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا
    گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری
    که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا
    گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت
    هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی
    ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن
    تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را
    اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود
    یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا
    چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد
    ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا
    روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی
    پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا
    گفتا که من خربندهام پس بایزیدش گفت رو
    یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s