شنیدن مولانا از فرزانه خجندی شهد است

دیروز سالگرد هشتصمین گذر از تولد ملای رومی، زاده بلخی و یا مولوی ما بود. داشتم مصاحبه می کردم. از مولانا می گفتم و می گفتند اما هیچکدام به شیرینی کلام پر شکر فرزانه خندی نبود با آن ملاحت و لحن زیبای دری که خود دری است گران. کاش می شد آنگونه که می شنیدم، می نوشتم:

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید

تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می آید

نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او

مرا از فرط عشق او ز شادی عار می آید

نگویم شُکر، کاین نعمت ز حد شُکر افزون شد

نجویم صبر اگرچه او گهی هم کار می آید

مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید

که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید

روید ای جمله صورتها که صورتهای نو آمد

اعلم هاتان نگون بادا که آن بسیار می آید

در و دیوار این سینه همه درد ز انبوهی

که اندر در نمی گنجد، پس از دیوار می آید