ماهی سیاه دیگه تنها نیست

سال مرگ صمد. همین

به یاد شهریور 1347 روز در گذشت صمد بهرنگ واپسین ماه فصل تابستان , ماه یادهاست.ماه زیباترین فرزندان آفتاب و باد است و ماه صمد.سی و نه سال،درست سی و نه سال از پیوستن صمد به آراز(رودخانه ارس ) گذشت.ببین صمد! که را ه تو، راه هر رودخانه شد. و هر موج آراز از خون تو پیغام ها آورد. پیشاهنگ رفتن شدی در شب سرد زمانه و خون گرمت، جاری و ساری آراز . گل داده است تازگی ها.ندیده ای؟! ماهیان جویباران هنوز می شناسندت به نام. و کلام تو هنوز و همچنان می رود خانه به خانه. قصه هایت راه زندگیست. بازتاب رنج وانعکاس کار.

که بود صمد؟صمد بهرنگی نویسنده کودکان و فعال سیاسی شهره،در یک هزار و سیصد و هجده خورشیدی در محله چرنداب تبریز،کوچه»اسکولیلر» بر خشت این جهان افتاد. در کوچه «حمال آباد» روئید و بالید. فقر و نداشتنهای مکرر از همان نخست روز با روح و جان صمد عجین شده بود. پدربزرگ او،کارگری فصلی بوده که خرجش همواره بر دخلش می چربیده. گفته اند که گاهی مشک آب را به دوش می گرفته و در ایستگاه»وازان» به رومی ها و عثمانی ها آب شرب می فروخته. درد ورنج کار پدربزرگ را وا می دارد تا با فوج فوج بیکاران راهی قفقاز شود. رفتنی که دیگر آمدنی در کارش نیست. مرتب به پدر صمد و فرزندان دیگرش توصیه می کرده که درس بخوانید تا مثل من کارگر،آواره نشوید.سعی کنید حقوق بگیرید،هر چقدر کم باشد باز بهتر است. چون خاطرتان جمع است که آخر ماه پولی می گیرید. سالها بعد این نوه پدر بزرگ است که به دل دورافتاده ترین روستاهای ایران می زند. هجده سال بیشتر ندارد که دانشسرای مقدماتی را به پایان برده و به عنوان معلم راهی روستاهای آذربایجان می شود. قلم و زبان و هر چه دارد و ندارد را به کار می بنند برای آموزاندن کودکان محروم ترین نقاط کشور.
نخستین نوشته صمد،»تلخون» نام دارد. برداشتی از افسانه های محلی آذربایجان. به گواه صاحب نظران، محتوای همگی آثار صمد،حول محور زندگی توده ساده و عامی ایران است.پیام آثار صمد در لابلای اشکال شکیل و پرطمطراق مورد استعمال برخی روشنفکران بیان نمی شود که در قالب واژگانی ساده و موثر روایت می شوند. درست همانند زندگی معلم خستگی ناپذیر روستاهای میهن ما.

*عموبهرنگ بچه های اعماقگفته اند که «بهرنگ» بسیاری از قصه ها و ترانه های خود را از زبان روستائیان می شنیده و بلافاصله یادداشت می کرده. به گفته اهل فن،ناهمگن بودن نحوه آموزش و پرورش در نظام سلطنتی با شرایط زندگی روستائیان به طور اعم و روستائیان آذربایجان به طور اخص،صمد را به نوشتن سلسله مقالات مذکور واداشته است. خود درباره این فصل از زندگانی اش می گوید، از دانشسرا که درآمدم و به روستا رفتم یکباره دریافتم که تمام تعلیمات مربیان دانشسرا کشک بوده است و همه اش را به باد فراموشی سپردم و فهمیدم که باید خودم برای خودم فوت و فن معلمی را پیدا کنم و چنین نیز کردم. این کتاب صمد ،چون دیگر کتبی که اساسا در رژیم های آزادی کش مجال انتشار نمی یابند،توقیف شده و به بایگانی سپرده می شود. صمد در این دوره،همزمان با تدریس در روستاها کلاس ششم متوسطه را نیز به پایان می برد و وارد دانشکده ادبیات در رشته زبان انگلیسی می شود. صمد را اما تاب ماندن در شهر نیست. بار دیگر به روستا زده و تکاپویی دوباره را کلید می زند. درس می دهد.نقد می نویسد.مقاله می نویسد.فولکلورهای خطه آذربایجان را جمع آوری می کند. برای زبان ترکی آذربایجانی دستور زبان می نویسد. و کتاب الفبایی به همت او منتشر می شود که روشی تازه را پی گرفته جهت آموزش زبان فارسی به کودکان روستایی آذربایجان. آنگونه که اهالی فن اذعان می کنند، قصه های صمد از منظر محتوا،ضمن بهره گیری از تمثیل و استعاره از زبانی ساده و روان برخوردارند.شخصیت های اصلی او،همگی ریشه در طبقه زحمتکش جامعه دارند و تنفر صمد از نظام طبقاتی در سطر سطر این آثار به وضوح دیده می شود. عموبهرنگ بچه های اعماق در نامه ای به رفیقش،نسیم خاکسار می نویسد، بچه های دبستانی و روستایی همیشه مشغله ذهنی من بوده اند.می دانی،من یازده سال در دهات آذربایجان الفبای فارسی گفته ام.همیشه فکر می کردم که روزی این ها هم باید ادبیات خاص خودشان را داشته باشند و خلاصه کردن کلیله و دمنه و ساده کردن شمسه وقهقهه و مرزبان نامه و امثالش یا ترجمه «یاوه بازار» و»قصر اژدها» ونظایرش برای اینها ادبیات نمی شود. من با ترس و باور کن خجالت این کار را شروع کرده ام.چون خیال نمی کردم بتوانم کاری بکنم. تا آن روز قصه برای بزرگان خیلی نوشته بودم که البته مزخرف بودند.( و حالا دیگر چیزی از این قماش ندارم،همه را دور ریختم.) و خیال می کردم باز هم مزخرف خواهم نوشت. اما بچه های صمیمی و مهربان و لخت و پاپتی روستا و کارخانه های قاالیبافی مرا به راه دیگری کشاندند ، راهی که تازه شروع کرده ام و خود آگاهم . صمد در پیمودن راهی که برگزید،همواره حرکت تاریخی و یا نقش تاریخی بر جنبش و یا هر انسانی را مهمتر می دانست تا حرکت یا نقش تقویمی بر جنبش یا هر انسانی را.یارانی که از نزدیک با صمد در خور بوده اند گفته اند که وقتی او به تهران می آمده درد و رنج را تا مغز و استخوانش حس می کرده و سقوط رویاهای زیبای خویش را در پارادوکس های عیان زندگی شهر و روستا می دیده است.صمد،نا امید از هر آنچه در اطراف او می گذشت،در آغاز «بیست و چهار ساعت خواب و بیداری» خطاب به مخاطبان کودک و نوجوانش می نویسد، قصه خواب و بیداری را برای این ننوشته ام که برای تو سرمشقی باشد.قصدم این است که بچه های هموطن خود را بهتر بشناسی و فکر کنی که چاره درد آنها چیست… صمد، چاره این درد تاریخی را پس از بیست و چهار ساعت خواب و بیداری، در ساز وکارهای معیوب و سیکل خردکننده نظام سرمایه می یابد و ضرورت تعقییر و تحول در نظمی که «انسان» را هدف ندارد… دستهایم از ماشین کنده شد و به رو افتادم روی اسفالت خیابان.سرم را بلند کردم و آخرین دفعه شترم را دیدم که گریه می کرد و زنگ گردنش را با عصبانیت به صدا در می آورد.صورتم افتاد روی خونی که از بینی ام زمین ریخته بود.پاهایم را به زمین می زدم و هق هق گریه می کردم.دلم می خواست مسلسل پشت شیشه مال من بود!
صمد به روایت یارانحرف و سخن پیرامون صمد بهرنگی تا به امروز مرزهای بسیار را درنوردیده،در اینجا صمد را روایت می کنیم با نگاهی پرشتاب به یاد یاران از او. جلال آل احمد،او را برادر کوچک خطاب کرده. احمد شاملو ،صمد را «غول و هیولای تعهد» دانسته و دکتر غلامحسین ساعدی، برای او تاریخ تولد و تاریخ مرگی نمی شناسد. ساعدی بر نکته قابل تاملی انگشت گذارده و می گوید، صمد خوب می دانست کسی را که باید زد فلانی و بهمانی نیست بلکه ریشه این شجره خبیثه است که باید با کاری ترین ضربت ها،به خاک مذلتش انداخت و از شرش راحت شد… درست همه آنچه ساعدی درباره خصائل صمد بر می شمرد، «بیژن نیک طبع» شکنجه گر مشهور ساواک را واداشته که صمد را اینگونه معرفی کند، تمام این آتش ها از گور صمد بلند شده. این فتنه ها را آن […] بر پا کرده. اگر ارس دهنش را نبسته بود،ما اینجا مثل بهروز [ بهروز دهقانی،از پیشگامان «سازمان چریکهای فدایی خلق ایران» که زیر شکنجه ساواک جان باخت.] زیر عملیات خردش می کردیم… . اسد بهرنگی،برادر صمد،می گوید که او بیشتر در نامه ها دوست خطابش می کرده و عقیده داشته که رشته دوستی محکمتر از برادریست.. اسد می گوید که در نامه های صمد،اثری از دردهای خانوادگی و شکایت ها و سلام ها یافت نمی شد…..دیگر یار به خون خفته اش، خسرو گلسرخی، معتقد است که صمد بهرنگی با عشق به مردم و آتشی که از این عشق در سینه اش گر می گرفت،چشم انداز محرومیت های جامعه را با درنگ در تضادهایی که خواستگاه این حرمان هاست، در آثارش تصویر کرد. جانمایه اش را از بچه های محروم گرفت و به آنها بخشید. صمد در قصه هایش دو رویه زندگی را می نمایاند،همچنان که دوستی در برابر دوست و همراهی رواست،دشمنی در برابر دشمن و ناهمراه ضرورت دارد…. . صمد در «کندوکاو…» خود بر یکی از آفتهای جریان روشنفکری ایران انگشت می گذارد و خاطر نشان می کند که تا محیطی را از نزدیک نبینیم،در آن زندگی نکنیم،با مردمش نجوشیم،صدایشان را نشنویم و خواسته هایشان را ندانیم،بی جاست که برای آن محیط و مردمش دلسوزی کنیم و برای آنها حتی داستان بنویسیم! ساعدی خوب به یاد می آورد روزی را که صمد در خانه جلال آل احمد یقه «مردک خود فروخته ای» را که عنوان «استاد دانشگاه» را به قول او همیشه «مثل جارو به دمش می بست و از هر سوراخی برخلاف تمام موش ها ظاهر می شد،گرفت و بیچاره اش کرد!». بله، یک مرتبه صمد فروتن از جا پرید و خرخره کاظم ودیعی را چسبید و چنان بیچاره اش کرد که همگان متحیر شدند،متحیر که چنان خشم صاعقه واری را از جوان آرام و فروافتاده ای انتظار نداشتند. حاضران آن مجلس به رای العین دیدند که خاکی بودن و تواضع صمدبهرنگی،تنها و تنها در مقابل مردم عادی و توده های محروم و ستم کشیده است و در مقابل سرسپردگان قدرت حاکم،اصلا و ابدا!… ساعدی به درستی عنصری را که از یک معلم دهکده های غرق در فلاکت،انسان بزرگی می سازد، بجا و برحق، محبوب تمام توده های رنجدیده و زحمتکش، در یک واژه کلیدی بیان می کند:» معجزه آگاهیجلال آل احمد، ،نیز یار و همنشین صمد بود. جلال ،اردیبهشت ماه 1346 را یه یاد می آورد. سفر به تبریز. با ساعدی،صمد بود،بهروز بود، آن یکی بهروز، کاظم بود و آن شبها و آن شور بیاتها و آن عاشقی خواندن های بهروز و آن صبحانه های قهوه خانه «قله» و آن گپ ها که کشید به «طرح تبریز». صمد در برگشت به چه حوصله ای نشسته بود و از لغات مشترک فارسی و ترکی که فرمایش کرده بگویید آذری یک کتاب اول اپتدایی نوشته بود،تا بچه های آذربایجانی مجبور نباشند «سو» و «چرک» را با آب و نان بنویسند و نفهمند چرا!… علی اشرف درویشیان،نویسنده شهیر و دیگر رفیق نزدیک صمد، می گوید که او دلش برای زندگی آزاد و فضایی که بتوان در آن به اظهار عقیده پرداخت پرپر می زد. آزادی آرمان تمام قهرمانهای داستان های اوست زیرا می داند که تنها در محیط آزاد به معنای واقعی است که استعدادها می شکفد و او خود در کلاس بارها این مطلب را آزموده است منوچهر هزارخانی،نویسنده شهیر غربت نشینمان نیز درباره مرگ صمد می گوید، وقتی صمد بهرنگی، در گوشه ای دور افتاده از شمال مرد،مرگش از طرف «هنر «اطو کشیده و «رسمی» که در جنوب مشغول رقص شتری بود،با بی اعتنایی تمام زیر سبیلی رد شد و چه بهتر!… و بامداد، بر این باور است که تجلی چهره صمد به عنوان روشنفکر آزاده ای که مجموعه آثارش از هفت،هشت قصه کوتاه و بلند برای کودکان،چند مقاله دراز و کوتاه در زمینه مسائل تربیتی و چند یادداشت درباره فولکلور آذربایجان نمی گذرد،باید برای جامعه روشنفکری ما همچون کلاه بوقی بلندی تلقی شود که در مکتبخانه های قدیم بر سر بچه های تنبل می گذاشتند. می پرسید چرا؟ می گویم برای اینکه شعشعه چهره یکی چون صمد،پیش از آنکه به خاطر والایی ارزش های انکارناپذیر شخص او باشد،معلول بی نوری و خاموشی «جامعه روشنفکری ما» است.می بینیم که چون وجود ارزنده و مغتنمی نظیر صمد بهرنگی از دست می رود،نخی از یک طناب نمی برد و حلقه ای از یک زنجیر نمی گسلد و مبارزی از خیل مبارزان به خاک نمی افتد. بلکه ( به زعم کانون نویسندگان ایران) «فقدان او خلایی جبران ناپذیر برای ما به وجود می آورد و خسرانی است برای جامعه ما.» و هم بدین سبب باید افزود که این اوج رسوایی است برای جامعه ما که نمی تواند خلا صمد را با صمد دیگر پر کند. اما همچنان از «جامعه ما» دم می زند.احمد»شاملو»در اظهاراتی که در سال 1351 درباره صمد ابراز داشته، به روشنی این مطلب را بیان داشت!

1318 : دوم تير ماه ، تولد در محله چرنداب تبريز،كوچه ي اسكويي لر.
1325 :
ورود به دبستان 21 آذر.
1328 :
انتقال به دبستان جاويد (تحصيل سال چهارم،پنجم،ششم).
1331 :
مهر ماه ورود به دبيرستان تربيت تبريز.
1332 :
احضار پدر وتذكر در مورد فعاليت هاي او،وحرفهاي كه در مورد مسايل روز مطرح مي كند .
1334 :
مهر ماه ورود به دانشسرا.
1335 :
انتشار روزنامه فكاهي خنده با همكاري بهروز دهقاني.
1336 :
خردادماه، پايان دانشسرا وعزيمت به روستاهاي آذربايجان.
1339 :
تحصيل در رشته زبان همزمان با تدريس .
1339 :
اخطار اداره فرهنگ در مورد تحصيل همزمان با تدريس.
1340 :
ششم ارديبهشت نوشتن تلخـــــون و قصه آه با امضا ي ص.قارانقوش .
1341 : 17
آذر ،اخراج از دبيرستان وانتقال به دبستان و دريافت گواهي نامه ي پايان تحصيلات از دانشگاه تبريز .
1342 :
چاپ كتاب پاره پاره وترجمه خرابكار،كلاغ سياهه
1342 :
نوشتن الدوز و كلاغها ، كندوكاو در مسايل تربيتي ايران .
1342 :
نوشتن كتاب الفباي آذري براي مدارس آذربايجان (چاپ نشده) .
1343 :
تحت تعقيب قرار گرفتن به خاطر چاپ كتاب پاره پارهوحكم تعليق از خدمت به مدت 6 ماه .
1343 :
ونوشتن كتاب انشاء سادهوتبرئه در دادگاه تجديد نظر .
1344 :
انتشار مهد آزادي وآشناي مناف فلكي كه جوان قاليباف بود او به كمك صمد به تحصيلات تا دانشگاه ادامه داد .
1345 :
جلد دوم بولماجالار وقوشماجالار و الدوزو كلاغها .
1346 :
انتشار كچل كفتر باز ، افسانه محبت و پسرك لبو فروش .
1347 :
انتشار يك هلـو هزار هلو ، 24 ساعت در خواب وبيداري ، كور اوغلو وكچل حمزه .
1347 :
و انتشار ماهــي سياه كوچولو .
ونهم شهريور 1347 پيوستن به ابديت به وسيله موجهاي رود ارس.  

1 دیدگاه برای «ماهی سیاه دیگه تنها نیست»

  1. افراطی گری یعنی چه؟!
    این جریان در سایت های خود دقیقاً با تبلیغات
    خارجی هماهنگ عمل می کند و به زحمت می توان فاصله ای میان آنچه ارتش آمریکا در شبکه فارسی تلویزیون VOA علیه ایران دنبال می کند با آنچه- مثلاً- سایت «روزنت» وابسته به مشارکتی ها علیه موضوعات متنوعی شامل مسایل هسته ای تا آبگیری سد سیوند و از بازداشت حسین موسویان تا بازداشت هاله اسفندیاری خبرپراکنی می کند، تفاوت قایل شد. این گروه امیدوار است فشار خارجی ها- تحریم و تهدید به جنگ- تا آنجا تاثیر بگذارد که ایران گارد خود را به روی نیروهای افراطی باز کند و مخالفت با اساس نظام کم هزینه گردد.

    بنظر می رسد راست افراطی از یک طرف روی ملتهب ساختن فضا تاکید خواهد کرد و البته این را بدون پذیرش هر نوع مسئولیت- و حتی با داعیه مخالفت- انجام می دهد و در همان حال با کتمان نقش خود و نیروهای مرتبط با خویش اذهان را به نقطه دیگری سوق می دهد. این خط را البته آمریکایی ها هم دنبال می کنند. یک خبرگزاری آمریکایی همین چند وقت پیش نوشت: (اعتراضات صنفی در ایران ربطی به خارج ندارد و به ضعف کارآمدی دولت بازمی گردد)

    ادامه در نسل بيدار

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s