آمیگو! ستون ما به درد آشپزی هم نمی خورد

روز هشتم / اردوان روزبه

روز هشتم امروز را با یک ببخشید، شرمنده ام نسبت به تاخیر در انتشار شروع می‌کنم و از اونهایی که زحمت ساخت و ساز پرونده ما رو می‌کشن و تلاش می‌کنند این ماجرای ستون ما کاملن برای تبلورش در نقش شیشه نوشابه زودتر به نتیجه برسد کمال عذر خواهی را دارم. ما انشا‌اله خودمان تلاشمان را می‌کنیم دوستان هم که بی خرج و هزینه، هی این ستون را کپی می‌کنند و می‌دهند به دست این و اون و ما ممنونیم.

بعله خدمت شما عارضم که در شهریور هزار و سیصد و بیست، درست در همین ایامی که ما این شماره را منتشر می کنیم، سرلشگر نخجوان سربازان را با دستوری محرمانه که در آن زمان فقط خواجه حافظ شیرازی از آن خبر نداشت و دقیقن شخص اول مملکت یعنی آقای رضای میرپنج، از پادگان ها مرخص کرد و هواپیما‌های روسی با پخش اطلاعیه بر سر مردم رنجور ایران وعده فردایی بهتر را به زحمت کشان دادند و باز هم ایران یکبار دیگر طعم تلخ بی کفایتی را تجربه کرد. اما در سوی دیگر این مناسبت در سالگرد هشت شهریور،  شهادت دو بی تکلف را هم داریم (باور کنید این تکه از ته دله و اصلن سفارشی نیست، شما عادت کردین فقط قالتاق بازی ما رو ببینید. بابا ما هم دل داریم ها، ما هم یه روزی خمپاره خورده وسط ملاج کله مون) رجایی و باهنر که به نظر من هر کی می‌گه می تونه مثل این دوتا عزیز باشه سخت دچاره به ناگفتنی‌ها. یاد باد روزگاری که مصلحت، کسی نمی‌اندیشید و  کسی مردم رو غریبه نمی‌دانست و فرق بین پولدار‌ها و بی‌پولا قد یه پیکان داشتن و ژیان سوار شدن بود. تو رو خدا ببین چه گذشته بر سر این مردم، از دست زور مداران و منفعت طلبان و نان به نرخ روز خوران شده‌اند. شاهد البیت: مژدگانی ای خیابان خواب‌ها می‌رسد ته مانده بشقاب ها… (ظاهرن امروز من می خورم تو می‌کنی بد مستی!) اما بگذارید راست و سیخکی بروم سر اصلش که از همه چیز، اصلش بهتر است. هفته قبل دست بردم به اسلحه و خشاب گذاردم تا روز هشتم بنویسم اما دستم افتاد پایین، دوباره بگذاشتم بر رویش و باز افتاد به پایین. با خود بیاندیشیدم که چرا چنین شود، که هرچه بر رویش می‌گذاریم بر زیر می‌افتد. آنگاه بود که به یاد قصه‌ای افتادم:

گویند روزی یکی از این پادشاه مادشاه‌ها داشته از یه کوچه رد می‌شده که رسیده به یک ساختمون در حال ساخت و عمله ای که از پای ساختمون آجر را یک ضرب بر سر می پرانده. شاه به حیرت فرو رفته و به روایتی کف و خون بالا آورده  که این عجب است؛ مردک چه می‌خورد که این چنین زور دارد. سر کارگر را خواستند و بعد از کلی تعارفات شاهانه (یه چیزی تو تریپ فامیل شدن با کس و کار یارو میشه فکر کنم) پرسیدند که عمله چی می‌خوره که این جور آجر شوت می‌کنه. سر کارگر گفت: نان خشک! شاه گفت: عمرن که این جوری کسی جوز هم پرت نکنه، آجر که به جای خود. می‌گن پیر‌زنی عفریت ( که معمول در این داستان‌ها یک باره ظهور می‌کنه ) گفت: شاها! من مدانم که ایی چرا ایی توری چیز پرت می‌کنه هوا. اون بابا یک دلخوشی داره که اونم زندگیشه و یه زن داره که وقتی از سر کار می یاد پاهاشو می‌شوره و کله‌اش رو شونه می کنه و تر و خشکش می‌کنه. خلاصه از این راز است که آجر می‌ندازه، عنر عنر! شاه گفت: برو یره! مگه مشه دل خوشی این جوری آدم رو ترمیناتور بکنه. گویند عفریت به جهت اثبات در پوست زن آن عمله افتاد که: تو داری اینجا حیف میشی و برو یه شوهر پیدا کن آرنولد و این عمله چیه و خلاصه از این جور حرف ها. زنک هم خر شد و از فردا برنامه تر و خشک و مالش و سایش، فینیش. چندی بعد جناب حاج آقا شاه که از کنار دیوار آن ساختمان تجاری در دست احداث رد می‌شد دید عمله رنجور و خموش هن و هن کنان یک آجر را یک متر می‌ندازه هوا و آه می‌کشه. نتیجه اخلاقی: چند من خربزه می‌خواهی. دلخوشی سیری چند؟

این ها را گفتم که یادتان باشد که یادم هست. نشود که دلبستگی‌های آدمی را بشکنند که آن وقت آدم نگو بلا بگو… هفته قبل به همین دلیل تا چیزمان را می گذاشتیم روش تا بنویسیم می‌افتاد پایین.

اما این هفته می‌رم سراغ اشاره به چند موضع حساس و التماس دعای مخصوص: عمید زنجانی گفت دو استاد دانشگاه تهران به دلیل غیبت غیر موجه اخراج شدن (باز جو راه انداختین؟ خوب دیدید این قضیه اخراج استاد‌ها شایعه است). هاله اسفندیاری رفت (ما که نفهمیدیم اینوری معامله شد یا اونوری). هاشمی رفسنجانی رئیس مجلس خبرگان شد (ببینیم بالاخره یا لثارات دست بر می داره یا نه؟). ما شنیدیم که صفار خان هرندی در مورد کتاب ایشان گفته که مجوزش را قبلی‌ها دادند اما برای تجدید چاپ …. آهان! غلامحسین کرباسچی تفهیم اتهام شد (حاج غلامحسین از روزی که ما یادمون می‌یاد یا در حال تفهیم، یا تحمل، یا فترت بوده. بابا نلسون ماندلای ما). فرمانده سپاه رفت. فرمانده سپاه آمد. راستی از عبداله نوری چه خبر؟

 کله پاچه تعطیل شد، یک انگشتانه دیگر پیدا کنید رفقا! 

Advertisements

این فراخوان رو دوستی فرستاد و از طرف نویسنده خواسته بود هر کی دستش به هر جا میرسه بزاره روش … ما دستمون به خودمون می رسید گذاشتیم، بقیه خود دانند!

دومین سمینار دین و مدرنیته تحت عنوان فرعی » آسیب­شناسی روشنفکری دینی» پنج­شنبه این هفته (15 شهریور) از ساعت 9 صبح تا 19بعد از ظهر در حسینیه ارشاد برگزار می­شود. حتماً بیایید. وسیله تبلیغ هم که نداریم حتماً این ایمیل را برای میل لیست­هایتان بفرستید.  اگر وبلاگی، سایتی، خبرگزاری ، هم دارید توی این فرصت کم مارا کمک کنید.در این سمینار یک‌روزه جمعي از تأثیرگذارترین «روشنفکران دینی» ايراني و منتقدان این جریان – حجت‌الاسلام و المسلمین مسعود ادیب، دکتر حمیدرضا جلائی‌پور، دكتر سعيد حجاريان، حجت‌الاسلام و المسلمین عبدالحسین خسروپناه، دكتر عبدالكريم سروش، دکتر سارا شریعتی، دکتر احمد صدری، حجت‌الاسلام و المسلمین دكتر محسن كديور، مصطفی ملکیان، دكتر سيد حسين نصر، حجت‌الاسلام و المسلمین یوسفی اشکوری عصارة تأملات خود را در اين زمينه با علاقمندان در ميان خواهند گذاشت. ویژه‌نامة سمینار هم  روز سه­شنبه در روزنامه اعتماد ملی منتشر خواهد شد که در آن  نیز آثاری از دکتر هاشم آغاجری، حجت‌الاسلام والمسلمین محمدعلی ابطحی، دکتر علیرضا بهشتی، دكتر سعيد بيناي مطلق، حجت الاسلام و المسلمین دکتر سعید بهمن‌پور، دکتر حبیب‌ا… پیمان، پرفسور براین ترنر، سعید حنایی کاشانی، دکتر هادی خانیکی، دكتر بهاءالدین خرمشاهی، دکتر سروش دباغ، دکتر محمد راسخ، دکتر علیرضا رجایی، دکتر حسین سراج‌زاده، دکتر علیرضا شجاعی‌زند، دکتر احسان شریعتی، دکتر بيژن عبدالكريمي، مهندس عباس عبدی، دکتر علیرضا علوی‌تبار، رضا عليجاني، دکتر مقصود فراستخواه، مراد فرهادپور، دکتر ابوالقاسم فنایی، دکتر محمدجواد کاشی، دکتر فاطمه کشاورز، دکتر فرشاد مومنی، دکتر مرتضی مردیها، یاسر میردامادی، دکتر محمدرضا نیکفر، منصور هاشمی و دکتر ابراهیم یزدی در این باب منتشر می‌شود.   تلفن 22040340 – 22022162 – 22022167 فاکس 22053355  

می نویسم تا آنجا که می توانم

سفری کوتاه در راه است اما هر جا که یک خط وصل به دنیای مجاز بیابم به شما خواهم گفت که چرا غافل از احوال دل خویشتنم. دلم کمی شکسته اما می دونم: دل من به من می گه دلا دل نیست دیگه. برس همسایه برس مخلصتم. خونه آوار شده کارمون زار شده…

این مربوط به فریدون فروغی بود. باز فردا پیرهن فلان درستش نکنین.

من به دلم که نکاه می کنم می بینم مثل قوری های بش زده شده. ظاهرن عادت ما و دل شده همین شکستن ها و بش زدن ها. بماند و بمالد!

می روم آن دیاری که شهریار خود باشم

روزگاری پیش تر،  شاید نزدیک به دوازده –  سیزده سال پیش به واسطه کسی که هنوز از ایمان ریایی اش و نان به نرخ روز خوری و شیوه  تهمت و افترا روش های پیشرفت را در این مملکت می شناسم، یک دیداری کوتاه  با شاعرافغان «عبدالقهار عاصی» مهیا شد. این دیدار در یک آبمیوه فروشی کنار سینما شهر فرنگ سابق و یا آفریقای فعلی در مشهد  که فکر می کنم همان شهر فرنگ برازنده حال این دیار ما بود، انجام شد. شعرهایش را می خواندم و از سوز بیانش و حس درونش که همیشه در شعرش مالامال بود لذت می بردم. طالبان در آستانه حمله به کابل بودند و او دست زن و بچه را گرفته بود و آمده بود مشهد تا از «گزند» تیر و توپ و خمپاره در امان باشد و به نظرم چه کار خوبی کرده بود. حرف زندنش مانند آدم های غریب بود. آن دیدار خیلی طولانی نشد و دیدار بعدی زمانی دست داد که در خیابان یکدیگر را ملاقات کردیم. کوتاه و مختصر. می گفت دارد بار می بندد تا دوباره برگردد به زیر توپ و موشک در کابل. می گفت بار سنگین گلوله های این ولایت از گلوله های ولایت «قوماندان ها» سخت تر است. او رفت. با زن و فرزندانش. چند روزی نکشید شنیدم قهار عاصی  در یک موشک باران که دست بر قضا یکی از آنها به خانه او خورده بود به همراه همسر و فرزندانش کشته شده. عاصی در جواب سوالی مثل سوال من که از چرایی رفتن می پرسد گفته بود: می روم آن دیاری که شهریار خود باشم…

 خوبه نه؟

امان از دست این کلئوپاترا

چند روز پیش سالگرد مرگ این حاج خانم بوده، داشته باشید:

كلئوپاترا Cleopatra ملكه يوناني تبار مصر پس از شكست تلاشهايش به منظور به دام انداختن «اوكتاويان» امپراتور روم براي حفظ حكومت يونانيان (جانشينان اسكندر كه خود از اعقاب آنان بود) ، سي ام اوت سال 30 پيش از ميلاد با نيش افعي دست به خودكشي زد. وي قبلا با هدف ادامه حكومت اسكندريان بر مصر سزار امپراتور روم را به دام عشق خود گرفتار كرده بود و پس از او، ماركوس آنتونيوس را دلبند و شوهر خود كرده بود كه در جنگي كه ميان اوكتاويان و ماركوس روي داد ماركوس شكست خورد. كلئوپاترا كه تاريخ مصرف ماركوس را پايان يافته ديده بود با نيرنگ وي را وادار به خودكشي كرد تا بتواند اوكتاويان را به دام اندازد كه موفق نشد.

به نظر من برخی از استعداد ها در رگ و خون زن هاست!