دوست خوبی که دوباره دیدمش

img_1795.jpg

نیما رو تو روزایی دیدم که یک ماه بود سفر بودم. مثل مارکوپولو از یک طرف ایران راه افتاده بودم و رسیده بودم بم. حالی که آدم می تونه اسمشو بذاره غم غربت،  بد جور اسیرم کرده بود. تو بم این حال شدید تر هم بود چون غم اون مردم سنگین ترش  می کرد. چهره هایی که روشون خنده غریبه بود. من با نیما اونجا و درست کنار ارگ بم آشنا شدم. اون مدیر اجرایی پروژه بازسازی ارگ بود و با همون خنده اش حتا تو اون حال و هوا که می دونم خودشم گرفتارش بود یک دنیا انرژی مثبت می داد. با محبت و بی دریغ گذاشت برم تو ارگ و بشینم یک شکم سیر عکاسی کنم.

دیروز دوباره دیدمش همون لبخند رو لباش بود.

خوشحال شدم که بم بهانه ای بود تا دیداری دوباره تازه بشه حتا اندک.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s