امروز هفتیمن روز از ماه هفتم در سال هفتم است. آرزو کنید

امروز هفتمین روز از ماه هفتم در سال دو هزار هفت میلادی است. اتفاق خیلی ساده ای که هزار سال دیگر  رخ می دهد. دوستی می گفت امروز روز آرزو های بزرگ است و باید خواست چون بر آورده می شود. اما من نمی دانم چرا دلم گرفت. فکر این که دفعه دیگر در این روز، نه من که نسل های بعد از من هم نیستند. آیا این روز کمی آدم را وادار به این نمی کند که احساس نزدیکی به مرگ  داشته باشد. خنده دار است … هزار سال دیگر. من حتا چند سال دیگرش را هم نمی دانم و بعد افسوس می خورم که دوباره این اتفاق ساده هزار سال یکبار را نخواهم دید. برای این روز فقط همین که نوشتم به نظرم آمد. تمام

…تصور می کنيم مردگان ما کسانی هستند که در زير خاک تا روز جوشش در خوابند … تصور می کنيم اين ما هستيم که به نزد آنان می رويم … تصور می کنيم که ما در حياتی سرمست يه زندگی ادامه می دهيم. اما بسی باطل می انديشيم … چرا که ما خسران ديدگان خود خواسته ايم … هر صبح که بيدار می شويم می انديشيم که فردا رسد کاری ديگر خواهيم کرد در حالي که فقط امروز را پشت سر می گذاريم و وقت را می گذرانيم و نمی انديشيم … امروز همان فردای ديروز ماست … و آن گاه که صفير مرگ را می شنويم، آنگاه که ملک مامور به دمی جان را از کالبد به بيرون می برد با خود افسوس می خوريم و فرياد بر می آوريم که فقط چندی … فقط چندی … تو گويی با اين فريادها از کابوسی عظيم بر می خيزيم … براستی مردگان زندگانند و ما مردگانی ميرا و پر از عذاب و درد.