حضرت فردوسی یا حضرت …

دوست نادیده ازبکستانی که دستی هم بر ادبیات و روزنامه نگاری داردبرای دیدن فردوسی و عطار و خیام تا به خراسان ما آمده. در اولین ملاقات می گوید: کی می توان به دیدار « حضرت فردوسی » رفت؟

با خودم می گویم « فردوسی»  که من می شناسم مقبره اش به فراموشی سپرده شده و هر روز هر کسی هست قدمی برای نیست کردنش بر دارد. همین قدر او در بین ما معتبر است که می ترسم اگر جلوی کسی بگوید « حضرت فردوسی » یا متهم به مقایسه این شاعر نچندان « مهم » با حضرت های عالی منزلت شود و یا به سبک سری محکوم. اما راستش وقتی می گفت حضرت خیام یا حضرت فردوسی احساس خوبی می کردم که انگار از جایی دور به سراغم می آمد،  از صندق خانه فراموشیم. خیلی دور خیلی دور. راستی چرا ما از این که حضرت مولانا را ترک ها از آن خود می دانند مکدر می شویم؟ دو روز سمینار و یک روز یادمان و بعد فاتحه…

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد…

Advertisements

شاید از اول باید این چنین می بود

جسته و گریخته وقتی خبر سنگسار تاکستان رو شنیدم سعی کردم به همه بگم، رو وبلاگم به روش وبلاگی ها گذاشتم.به همکارای روزنامه نگار ایمیل زدم. به آشناها و دوستان گفتم. با اس ام اس به هر کی که توی کنتکت لیستم بود( حتا دشمنام ) پیام دادم. رو مسنجر یاهو یه پی ام سند تو آل زدم.  تو تاکسی هم مثل این آدم های چونق لق شروع کردم به گفتن:…شنیدین می گن پنجشنبه می خوان … بعضی ها می گفتن پاکستان به ما چه؟ پاکستان نه دلبندم « تاکستان ». یک وحید زد رو وبلاگش استانداری قزوین تکذیب کرده. خبرها زدند که به دستور رییس قوه قضاییه متوقف شده و حرف های دیگر.  اما مهم یک چیز بود: ان سنگسار متوقف شد و این مهم ترین حرف بود. نه بخاطر من که حتا خودمو تا درجات رفیع یک خاله زنک ارتقاء ! دادم. بلکه می دونم خیلی ها برای یک حرکت خود جوش قدم برداشتن و این شد. شاید در خیلی از لحظات از دست رفته اگر همین می بودیم. همین می شد. همه خسته نباشن.