خواب می ديديم در کومه ای دور افتاده در کنار آتش نشسته ام و شعری را زمزمه می کنم … اين شعر يک تصنيف قديمی بود … تصنيفی که نمی دانستم از کجا و کی آنرا شنيده ام … تک درختی بی پناهم … که در سکوت صحرا … فرياد من نشسته در گلويم … 

کسانی در اين شب تار می آمدند و می رفتند … آدم هایی از نژاد های مختلف … کسی در تاريکی نزديکم شد و دست در دستم نهاد … خدا حافظی می کرد … و من فکر می کردم که بايد بگويم خدا نگهدار اما نمی دانم چرا می گفتم … خدا نگهدارت …  از خواب بيدار شدم … خورشيد از لب کوهها بر آمده بود … با خود انديشيدم … يک روز ديگر … يک جوشش ديگر … هنوز زنده ام … و اين ديگر خواب نيست.……………مسافرم و تا سه شنبه نیستم. 

Advertisements