همان بهتر که به شرم و شیخ بپردازم

 روز هشتم

اردوان روزبه

فکر می کنید می خواهم از طرح مبارزه مفاسد اجتماعی صحبت کنم؟ فکر می کنید می خواهم به شهردار جدید تبریک بگویم و بادمجانش را دور قاب بچینم؟ لابد خیال کرده اید با این «چیز» بازی هایم به مبارزه با بد حجابی گیر بدهم و آخرش بگویم » تشکر، تشکر» ؟ نه، هیچ کدام از این داستان ها امروز حرفم نیست. بنا ندارم اینجا را چیز باران کنم، امروز بنا ندارم خوشمزگی کنم و شنوندگان گوش به نا کجا آباد » دایورت » کرده را شوخ بر روی بیاورم که از شوخ و روی گذر کرده است.می خواهم از یک صبح بهاری دل انگیز پر شکوفه صحبت کنم:روز یکشنبه، ساعت شش صبح، مکان پارک ملت مشهد. دو زن به همراه یک دخترک خردسال جلوی درب ورودی سجاد ایستاده اند. زن جوان تر گاهی دخترک کوچولو را که روسری آبی، صورتی کوچکی بر سر دارد بغل می کند و این ور و آنور می کشد. زن میانه سال پشت سرشان آرام تر می آید. زنک انگار هنوز بر و رویی دارد. اگرچه به نظرم می آید صورتش زردتر از یک آدم معمولی است. اکثر کسانی که در پارک هستند آن موقع صبح می دوند و ورزش می کنند. طناب بازی و بدمینگتون خوب بعضی هم می آیند بدحجاب نگاه کنند و مامور ببینند و همون کاری را بکنند خبرگزاری » فارس » زحمتش این روزها افتاده به گردنش. دختر کوچولو بغل زن جوان است، این زن سخت راه می رود و هر از چندی صمیمانه تر از حد معمول بغل دست یکی از این نشستگان می نشیند و گپی می زند. نمی دانم چه می گوید. دوباره بلند می شود و سراغ دیگری. نمی دانم چه می گوید، اما می دانم با بعضی ها با پرخاش صحبت می کند: « کثافت بی شعور مگه آدم نیستی …..» برایم جالب است بدانم که مگر به او چه می گویند که پرخاش جویش می کند. باز دختر دو سه ساله روی زمین است بازیگوشی می کند و می خندد. می رود از دست مردم چیزی می گیرد و همین می شود شروع صحبت زن جوان. زن مسن تر باز عقب تر می آید انگار مراقب است و باز این قصه تکرار می شود. به بهانه چای خوردن می نشینم. ته صف آدم هایی که با او خوش و بش می کنند و چاپلوسانه با دخترک کوچولو بازی می کنند. برایم موضوع مهم شده. راستی قضیه چیست؟ اصلن نمی خورد که ورزش کار باشد، نمی خورد برای هوا خوری این موقع صبح پارک آمده باشد. وقت » کار » هم که الان نیست. می رسد به بغل دستی من که پسر جوانیست. « آقا موبایلتو بده یه زنگ بزنم…» پسرک می دهد. الکی شماره می گیرد، متعادل نیست « دخترم نازه، نه ؟ » پسرک با بغل دستی اش پچ پچی می کند و می خندد… « خیلی نازه ما شااله..» باز هم حرف رد و بدل می شود. سیگار داری، خونت کجاست و از این حرفا .. دختر کوچولو تو آفتاب دم صبح بیقرار شده، خورشید می زند توی صورتش  وناراحتش می کند اما زن هی او را می کشد سمت خودش. یک باره باز صدا ها بلند می شود. باز هم زن با غیض فحش می دهد. راه را کج می کند وسط پارک. پسر می خندد، ظاهرن او هم می داند که کسی به بودن او توجهی نمی کند، کسی جیغ و دادش را جدی نمی گیرد، کسی وجودش را احساس نمی کند، حتا همان خانم های سبز پوشی که دو تا ستاره بر سر آستینشان زده اند. خوب آنها هم حق دارند مامور و معذور و مشغول به ماموریت های محوله.نپرسید چطور توانستم با او صحبت کنم. نپرسید کجاست. نپرسید… نپرسید، فقط گوش کنید:26 ساله و اسمش مهم نیست. تا سوم دبیرستان درس خوانده. اسم دخترش نیلوفر است، سه ساله. از شانزده سالگی مواد مخدر مصرف می کند. این روزها » کراک » را به همه چیز ترجیح می دهد. پدر بچه اش نیست. می گوید، بنویس که:« نیست!…همین » . توی همین پارک اولین بار مواد مخدر را خریده. جایی نزدیک ورودی آزاد شهر، به زور می بردم که جایی را که اولین بار خریده، آن نیم کتی که رویش نشسته، آدمی که بهش فروخته را به من نشان دهد. مو به مو یادش است. حال طبیعی ندارد. چند روز پیش » اور دوز » کرده است. به قول خودش رفته تا پای پله برای پرواز. اما برش گردانده اند . خمار است سه روز است مواد بهش نرسیده. امروز دیگر بی طاقت شده. حاضر است همان چیز هایی را که برایش باقی مانده بفروشد. ساعت کهنه اش، النگوی بدلی کج و کولش و خودش، حتا بچه اش. اما ظاهرن هیچ کس حاضر نیست پول جلو بدهد. همه می گویند:« بریم جنس رو ببینیم و بعد ». زار می زند:« من الان پول می خوام.. اما اونا یه چیز دیگه می گن. من نامرد نیستم هر کار که باید بکنم، می کنم…» می گوید جنس اش را هنوز همان جایی که اولین بار خریده می خرد کمی بالاتر بغل دکه گل فروشی وسط چمن ها. زن مسن تر خواهرش است حرف نمی زند. دختر کوچک وسط چمن ها می دود. دنبال یک پروانه می کند. زن پیشنهاد می دهد. حالم بهم می خورد دارم بالا می آورم. خودم را به کوچه علی چپ می زنم. حرف هایش انگار دارد توی سرم نم می کشد و ورم می کند. سرم را به روزنامه بند می کنم: « ایران در شرم و شیخ شرکت می کند ».

5 دیدگاه برای «همان بهتر که به شرم و شیخ بپردازم»

  1. اینم سوژه برای روز هشتم …
    و این مشتی ست از خروارها ……..
    همان بهتر که به شرم و شیخ بپردازیم …………

  2. می نویسی و باز هم می نویسی و باز هم

    برای که ؟ و برای چه ؟

    بنویس که من و ما بخوانیم تا که ما هم مثل تو

    مغزمان درد بگیرد و ورم کند

  3. خوندم، اما تعجب نکردم.متوجه منظورت هم نشدم. شاید اونقدر واضح نوشتی من نفهمیدم. شایدم اینا چیزای طبیعیی شده غیر از این بود تعجب میکردم.شاید طبیعیشون کردیم…

  4. آري اردوان عزيز…

    گفتي چشم هايم را ببندم و مثل ديگران خودم را به خواب بزنم…

    من حالا خواب ام…كسي من را نمي بيند
    كسي صدا يم را نمي شنود.
    من يك بچه خوب هستم و كاري به كار كسي ندارم.تازه حجاب ام را هم حفظ مي كنم…

    راستي اردوان !
    عينك دودي داري ؟!!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s