راز دل با که بگویم

چندی قبل یعنی درست روز اول عید نوروز یک پست نیمه تصویری گذاشتم از جایی که حتا نمی دانستم به آنجا چه می گفتند.  اما جایی بود که سال ها گوشه ای از فکر م را اشغال کرده بود. اسم پست را گذاشتم : این خانه بی نشان است . اما بعد از گذاشتن آن برخی از دوستان بر من خرده گرفتند. بعضی دوستانه و خردمندانه سعی کردند هشدار دهند و برخی با کمی بی خردی و شاید کم لطفی با متهم کردن و حتا ترساندن از عاقبت کار  برحذرم کردند. نمی دانم شاید من هنوز انقدر بلوغ نیافته ام که بفهمم.  اما احساس کردم که وقتی می گویند:  بردارش!  بردارش که عاقبت اش بردار است. اما راستش دست و دلم نرفت. احساس کردم که این حق منه که به حد توان لاغرم همیشه از ساختن و از اصلاح گفتم،  بتوانم سوالی را بپرسم. احساس کردم برخی از خط قرمز ها را ما خود سانسورانه ساخته و پرداخته ایم و بسیاری از مگو ها تابو های ترسخورده خود ماست که شکلی عمومی پیدا کرده است.

سوال این جاست:  آیا ما نمی توانیم منتقد رفتار دیگرانی باشیم که برای ما تصمیم می گیرند و از ما می خواهند برای حفظ « ارزش ها » به جبهه های مبارزه برای ارزش ها برویم. یعنی عملکرد آنها تا این حد مقدس است که هیچ گاه نمی توان در حوزه خرد و فقط خرد و نه عمل به نقد آنها پرداخت.

در واقع این پست فقط یک سوال بود همین. به من ربطی ندارد که به آن محل می گویند « کفر آباد » به من ربطی ندارد که آن روزها چرا؟  فقط یک سوال بود و من فکر می کنم به عنوان یکی از آدم هایی که برای این جا دلمشغولی دارد و نه دشمن است و همیشه امیدوار به رفع درد ها و بهبود عزت مند ایرانی یک حق است.. پرسیدن و تلنگر زدن..

نتوانستم برش دارم اما احساس کردم شرط این است که بگویم …

Advertisements