یک خواب

خواب می دیدم که بر روی کوه بلندی که به سختی وسایل پرواز با پاراگلایدرم رو برده بودم تونستم جلوی یک دهنه دهلیز مانند خودم رو برای پرواز آماده کنم. به سختی وسایل سنگین رو جابجا می کردم و این دهانه دهلیز مانند تنگ امکان پهن کردن کامل بال پرواز رو نمی داد. اما من مصمم بودم که پرواز کنم. یکباره دیدم گروهی که لباس های نظامی عملیات های کماندویی به تن داشتند از اطراف این کوه به سمت همون دهانه ای که من سعی داشتنم پرواز کنم سرازیز شدند. بی پروا و بی مهابا چتر هایی رو که مخصوص پریدن از هواپیما بود از توی کوله پشتی ها شون در آوردند و بر روی زمین پهن کردند.  بهشون می گفتم که این چتر ها برای پرواز از روی کوه ساخته نشده ا ند اما اونها جدی کارخودشون رومی کردند. با خودم می گفتم حتا اگر کماندو هم باشند با این وسائل نمی تونند یک متر از زمین بلند بشن. اما در کمال ناباوری من باز می کردند و پرواز می کردند. آخرین شون مسن تر از اونهای دیگه بود با کلاه پروازی سبز رنگ، چترش فقط چند تکه بند بود،قبل از پرواز جواب منو داد . من تو دلم پرسیده بودم که با این بند ها مگه میشه پرواز کرد. گفت : آدم باید پرنده باشه تا بتونه پرواز کنه!

گردنش خونی بود،چترش رو پهن کرد و رفت بالا. اون آدم امیر سپهبد صیاد شیرازی بود.

من این مرد رو دوست داشتم. صورتش همیشه خیلی آروم بود. این خواب رو درست شب شهادتش یعنی پری شب دیدم، در حالی که اصلن یادم نبود فرداش سالگرد شهادتشه. بعضی ها خیلی برای آدم عزیزن ….

Advertisements