سالی که گذشت از بهارش پیداست

روز هشتم  اردوان روزبه ardavan.roozbeh@gmail.com   

من شخصن از قوه قضاییه بابت رفع توقیف آسیا، میهن و شرق تشکر می کنم. آقای رئیس قوه این حرکت شما اگرچه دیر بود اما به نظر می رسد برای اثبات بسیاری از چیزای خوب و تبرا از موارد مربوطه نیکو پندارانه محسوب شد. اما در سال هشتاد و پنج و در پی یک چهارشنبه سوری کاملن صمیمانه با دوستان در نیروی انتظامی و بسیج، این آخرین روز هشتمان نگاری از پیش تعیین شده است. سالی که از پشت ما برفت، از اون سالهایی بود که ما، تل اش (پ.ن :مانندش، شکلش، ریختش) ندیده بودیم. شما تا بحال شوربا خورده اید یا نه؟! آشی تحت عنوان گزارش هفته که در دوران سربازی به خورد سریازان وطن می دهند. شامل همه نهار و صبحانه و شام های طول هفته ضربدر آب و کافور (البته فقط شامل دوران سربازی این ماده آخر می شود، از سربازان وطن بپرسید به شما خواهند گفت اندر محاسن کافور در آش). این سالی که برفت چنین بود. سیزده و خرده ای متر طول قد ورم اقتصادی شد. آپارتمان شد متری دو برابر. اسامه بن لادن پنجاه ساله شد. خانم رجبی بعد از پایین و بالا کردن اقوام همه آنهایی که پدیده هزاره سوم را نشناخته بودند در به در به دنبال یه هزاره نشناس دیگر گشت تا ردیف اش کند. شهرام جزایری نامرد خائن پدر سوخته مال مردم خور الهی که اخته بشه، فرار کرد. ولادیمیر گفت آمریکا خیلی مادرش خوبه فقط مسوولان وقتش را بیشتر کنند. متکی هی رفت و هی آمد و لاریجانی هم هی گفت اگر این پرونده ما رو بدین دست شورا حالیتون می کنم یه من ماست چقدر کره می ده و تمامی لبنیاتی های اطراف را در کار خود حیران گذاشت. احمدی نژاد رفت ونزوئلا و دور و برش و هی تفاهم نامه با دوستان آمریکای لاتین امضاء کرد و برگشت و رفت و برگشت و رفت و برگشت. 

صدام شلواری برای چپه پا کردن برایش نماند و وقتی خواستند دارش بزنند گفت: چرا دارم می زنین؟ گفتند عبرت سایرین … پس گفت: نمی شود دیگران را دار بزنید تا عبرت من؟ و گویند که وقتی به پایین می افتاد گفت: آخ دردم اومد. تازه در این پایان سالی رئیس جمهوری گفت که می خواهد در شورای امنیت صحبت کند و لاریجانی گفت: خوب حتمن حرفی برای گفتن دارد. (توجه کردید چقدر گفتم، گفتی، گفت داشت این چند جمله!) اینها بخشی از آن آش گزارش هفتگی با کافوری بود که اعلام شد. سال هشتاد و پنج داره می رسه به اندش (پ.ن: آخرش). بیایید تریپ معرفت وردارید و دو کلمه با خودتون سیخکی و راستکی صحبت کنید. توی این سال چه کردید؟ روی صجبتم با مردم نبود. چون این مردم همیشه در صحنه روزی بیست بار یا از خودشون این سوال رو می کنن یا بهشون می گن: میشه بفرمایید این چه کاری بود که کردید! بعله می عرضیدم که روی صحبتم با آنهایی است که نشسته اند بر سر چیز (پ.ن:منظورم میز ریاست و وکالت است). جناب وزیر چه کردی؟ شهردار، استاندار، فرماندار، نماینده مجلس، نیروی انتظامی تشکر تشکر، قاضی، مدیر کل، سرباز امام زمان و سنگر بانان بی سنگر و بقیه دوستان که کلید دستتونه، چه کردین؟ دارید سال نو رو با افتخار شروع می کنین؟ خدا پیغمبری نشستین ببینین تو پرونده سال گذشتتون چی دارید؟ اصلن دل نگران این بودین که اشتباه کرده باشین و درصدد اصلاحش باشین؟ رضایتمند بودید که اگر ارباب رجوعی ناحق گرفتار شده از گرفتاری رهایش کنید؟ راست و حسینی توی این سال چند بار به خودتون گفتین که نوکر ملتین؟ غرورتون اجازه نداده؟ میز تون بزرگ بوده و برق روش ناجور. اگه کسی شوخی و جدی انتقاد کرده دلخور شدین؟ این ستون ما رو چند بار حوالت به خودمان دادید؟ اما مرور کنید. برای همه خوب است؛ اول کار دنیا و آخرت و دومی مزاج! کاری که آن پیر بزرگ در آستانه سال هشتاد و شش جای خالی اش بیش از هر دوره ای احساس می شود، می کرد. او خادم مردمی بود که انقلاب کرده بودند و به مسوولان اعتماد.  

اما بشنوید که روس ها نیروگاه بوشهر را انداختند توی دست انداز و به سیاست خوردن هم از آخور و هم از توبره ادامه دادند. شاعران گفته اند برخی از این کشور های مشترک المنافع یعنی آنهایی که منافع مشترکی در خاک ما دارند و از جوراب تا ماشین های بنجل زیر بغل ما می دهند به این اصل مهم معتقدند و همیشه بعد از مذاکرات تلفنی با روسای ایرانی با بشکن و حرکات موزون این جمله را ادا می کنند: قربون بند کیفتم تا پول داری رفیقتم … و بعد با روش باباکرم دانس به ادامه برنامه می پردازند و خوب خوشبختانه ما هم با تولید ناخالص ملی مثل کشور امارات درب چاه های نفتمان را می بندیم بزودی (رجوع شود به لایحه بودجه سال هشتاد شش).  سال نو در راه است و فقط یک تقاضا، تاریخ چندین هزار ساله و مردمی که کاسه صبرشان بیش تر به تغار ماند شایسته یکم احترام هستند. بالا غیرتتون هوای این مردمو داشته باشین. قانون ارشمیدس: هر کاسه ای به اندازه مشخصی آب توش جا میشه. لذا از ریختن آب اضافه در کاسه حمامتان (پ.ن: در دوره ارشمیدس حمام ها خزینه ای بوده و ملت با کاسه آب به سرشان می ریختند) حتمن خودداری کنید که بعدن آب رفته بجوی باز نگردد. بیش از 120 قسمت روز هشتم نوشتیم و الحمداله تا اینجا بخیر گذشت (قضیه یارو شده که از ساختمان صد طبقه افتاد پایین، طبقه چهلم یه نفس راحتی کشید و گفت تا اینجا که بخیر گذشت). سال نو خوبه، آقای رئیس جمهور تورو خدا تعطیلاتشو کم نکن. مردم مراقب خودتون باشین کوه و دشت و تپه میرین و یاد ما هم باشین. دلتون برای بچه ها بسوزه و برای ایران عزیز دعا کنید. دنیا رو چه دیدید شاید تا سال آینده زنده موندیم و سر همین ستون باز در خدمت مسوولان بودیم که می دونم چقدر این ستون و من و چند موضوع دیگر را دوست دارند! 

آخر سالی حلال کنید همه کوتاهی ها و کم کاری های من را در این ستون.

خدا در این زمین واویلا مراقبتان باد

Advertisements

مردي براي تو

  اگر تو دوست داري كسي باشد تا در شب هاي پائيزي كه برگ هاي زرد زير پايت صداي مي كنند، در كنارت قدم بزند و دست هاي تو را كه سرد شده است در دستش بگيرد و احساس كند كه لرزيدن تو نه از سرما كه از شوق عشق است، عشقي كه حتي نمي خواهي آن را بروز بدهي و دوست داري حتي او نيز نداند: 

من آن مرد هستم 

 

اگر تو دوست داري كسي باشد تا شب ها وقتي مي خوابي در جايي دور، آن قدر نزديك باشد كه حتي كابوس هاي شبانه ات را با تو بترسد و صداي نفس كشيدن تو را از همان فاصله حس كند و دست اش را به تلفن ببرد و تو را از آن دنيا بيرون بياورد و بگويد كه مراقبت است: 

من آن مرد هستم 

 

اگر تو دوست داري كسي باشد تا روزي كه خريد كرده اي و سنگيني بار شانه هايت را مي آزارد، مثل يك كارگر بار تو را برايت فقط تا درب خانه بياورد، بي آنكه توقع داشته باشد كه حتي به خانه براي نوشيدن يك فنجان چای دعوت اش كني:  

من آن مرد هستم 

 

اگر تو دوست داري، روزي احساس كني كه از خشم دلت مي خواهد به كسي پرخاش كني و به او بگويي كه نفرت انگيز است و بگويي كه ديگر حاضر نيستي او را ببيني به من بگو چون: 

من آن مرد هستم 

 

اگر تو دوست داري، عشق فقط برايت يك خاطره باشد، و به همراه ات بتواني بگويي كه ديگر نمي خواهي تا آخر عمر او را ببيني و حاضر نيستي حتي خاطره اي را از تو داشته باشد، با دل شكسته برود و تنها يك لحظه برگردد و فقط براي آخرين بار در چشم هاي تو با بغض نگاه كند و ديگر هيچ گاه سر راه تو نباشد: 

من آن مرد هستم 

 

يادت باشد:

 روزي از كوچه اي تكراري كه ديگر خاطرت هم نيست چرا تكراري است، عبور مي كني و مردي را در آن مي بيني با عصايي در دست و صورتي سيه چرده در حالي كه سالهاست به ساحت يك قرار هميشه اين جا ايستاده است … تو عبور مي كني، او فقط نگاه مي كند، اگرچه تو در نگاهش برقي را احساس مي كنی، اما او زانوهاي پيرش مي لرزد. زياد فكر نكن، به حافظه ات فشار نياور و يا خودت را آزار نده … 

آن مرد من هستم

احساستان را هر چه هست بيان داريد و خودتان باشيد زيرا آنها که اهميت دارند ناراحت نمی شوند. آنهائی هم که ناراحت می شوند اهميت ندارند.

مي داني؟ من گاهي سايه مي شوم و نرم نرمک همراه تو مي آيم. فرقي هم نمي كند شب باشد يا روز … گيرم روز باشد و تو مرا در روشني اتاق دلبازت يا ميان لكه هاي نور ولو شده روي قاليچه گم كني. شايد هم شب باشد و تو دست ببري و چراغ را بزني و من محو شوم جلوي چشمانت كه تنگشان كرده اي تا از اين زردي بي رمق آزرده نشوند. 

باور كن فرقي نمي كند. من سايه مي شوم و تو هي مرا جا مي گذاري … دم صبح درست كنار بازوانت وقتي كه خوابت سنگين مي شود و به پهلو مي غلتي و آخر شب كه دهانت از طعم گس خواب و خستگي تلخ مي شود و دست مي بري و آب را سر مي كشيباور نمي كني. مي دانم. حالا هي آب بپاش و دست بكش بر اين چهره بيگانه اي كه قاب آينه را پر مي كند. 

تو مرا كه سايه بودم در تاريك و روشن اتاقي جا گذاشتي كه مردي در آن خانه داشت. مردي كه در آينه هم گوشه راست لبش به خنده باز مي شد.