اکسیر حیات

حرف براي گفتن بسيار است‌، اما شايد كلمه اي جالب براي آغاز اين حرف نباشد! زندگي يك مسير مشخص و شايد از پيش تعيين شده را طي مي كند به طريقي مرسوم آنگونه كه پيشتر ها آنرا پيموده اند: 

اوهام نوجواني كه در بستري از حوادث كودكي نهفته است، اميال جواني و تقاضاي كسب خواستگاه ها و بعد شور و ابراز و عشق برون ريزي براي آنچه كه يافته است. از عشق، از زن و يا مرد، از باور هم آغوشي و هراس هاي آن، از دل نگراني ها، رسوايي ها و بعد هم ابراز علاقه و پيوندي كه بنا است ناگسستني باشد. در تمام اين مسير فرد قائم به شخصيت خود سعي دارد تا با ابراز زواياي مختلف شخصيتي و رفتاري، خود را بيشتر به طرف مقابل بنمايد و اين بازي مستقيم با پارادايم هاي زندگي است نوعي تقابل با روزمرگي ها كه باعث ايجاد نوعي جذابيت و رفتارهاي خوشايند مي گردد.  اما رفته رفته دچار بودن به نان، زندگي، فرزند، ديگران، سايرين و كساني كه تا كنون آنها را نمي ديديم. ‌بهانه ها و محمل هاي خوبي براي فرار هستند فرار از شرايطي كه از ابراز آن خرسند هم نمي توانيم باشيم يا ديگر زواياي تازه اي براي كشف نداريم و يا حريف ندارد و يا اينكه اين كشف ها را چندان جذاب و هم سان مكاشفه خود نمي يابیم، از اين روست كه دنياي فاصله ها آغاز مي گردد، دنيايي كه برون فكني هايش با علائم و كلماتي همراه است:  

«مايكديگر را درك نمي كنيم» اين عدم درك متقابل ناشي از همين حس انسان به نظر مي رسد، نوعي تنوع طلبي ذاتي كه در درون همه ابناء بشر وجود دارد چه خوب چه بد. 

تنوع در اديان، تنوع در روابط اجتماعي، تنوع در رنگ در لباس و در بسياري از مسايل. اما اين سرنوشت شومي براي فرصت كوتاه ما در زندگي نيست؟  آيا رسيدن به اين بن بست كه ديگر چيزي براي ارايه نيست، زجر محكوميت ما در اين جهان خاكي را بيشتر نخواهد كرد؟ 

همين جاست كه مي توان به رازي پنهان دست يافت شايد مفهوم اكسير حيات همين باشد:  رسيدن به باورها و توانايي هايي كه هميشه آدمي را پر رمز نگاه مي دارد، رمزي كه باعث حيات است: ‌تداوم … .

به قدر تمام آدم هاي دنيا راه براي رسيدن به خدا هست. خدا، خدا، خدا … همه چيز به او ختم مي شود. چگونه است كه آغازش اوست و پايانش؛ چگونه است كه اوست چراغ راه هاي تاريك و باورهاي خشك و ايمان بدون ايمان. 

 …. نه همين لباس زيباست نشان آدميت، ‌آقا! 

عزيز دل برادر! مگر عاشقي عيب است، مگر فقط مكتب حرف آخر ايمان است، مگر نمي شود از دريچه بي ايماني و كفر نقيبي به حقيقت «جرعه مستانه باور» زد. 

مارمولك هم حيوان نجيبي است، همانطوري كه روباه اگزدوپري شيفته اهلي شدن است، مارمولك هم دربدر «مرام»‌ معرفت است.  

حرفم اين است آب هميشه از زير سنگي مي جوشد كه توقع اش را نداريم 

…. نه همين لباس زيباست نشان آدميت … 

آقايان محترم برويد كشكتان را بسابيد!  

يار در خانه است، شما گرد جهان بگرديد، انشاءالله خدا اهليتان كند تا دگر بي خودي «گير» ندهيد. وقت كم است همانقدر كه براي من، براي شما هم پس مي ميرید. «گير ندهيد»

تازه گي ها نمي دانم چرا فكر مي كنم همه چيز حرف مي زند، چشم ها پر از هم همه اند دست ها پر از زمزمه و حتي اجسام … كه ديگر اصلا حرفش  را نزنيد. 

مثلا اين خودكار من كه سه حرف انگليسي بر روي آن نقش بسته است … تاره امشب فهميدم که اين خودكار را دوست دارم.

شما نمي دونيد چرا؟

در پس يك روز نه چندان ساده در نمايشگاه كتاب

هر لحظه زندگي انفجاري قلندرانه از آموختن است، آدمي در كوچه هاي زندگي سرگردان، گاه نااميد، گاه پويا، گاه شاد و گاه نااميد، حال چرا در اين راه هر از چندي آدمي به كسي مي انديشد و يا مي خواهد با كسي بينديشد، حكم در نقص آدمي ورق مي خورد. 

راستي آدم به كجا مي رسد كه رسوايي پيشه مي كند، به كجا مي رود كه براي خواستن به هر دست آويزي دست مي يازد، خود را بيمار گونه بر هر دري مي زند و كوس رسوايي را در آفاق مي زند. 

چه بر سر آدمي مي آيد كه تا اين حد جنون را صداق و گواه رفتار خود مي داند؟ 

رسوا مي شود و رسوا مي كند، شيون مي كند، زاري مي كند، تا اندكي بخواهد يا خواسته شود.  

 مرز در عقل و جنون باريك است 

فصل بين كفر و ايمان چه به هم نزديك است 

 

اگر بخواهيم در دادگاه ضمير، مجنون را محاكمه كنيم موارد اتهام چه خواهد بود؟  

فرياد و عربده جويي براي خواستن و نياز داشتن، خودخواهي و آن ديدن، ديدني كه خود مي خواهد يا جرم جنون سنگين است، آخر مرز در عقل و جنون باريك است! 

اقرار مي كنم كه آدمي در برابر اين نگاه حيران مي شود، سرگشته و خود باخته از خود بيگانه در برابر اين بيگانگي، بيمار اين بيماري لاعلاج گاه مي خندد و گاه مي گريد، سر در گم است بيماري مسري خود را زود به تو انتقال مي دهد.  

فرياد مي زني اي خدا چرا من؟ چرا اينها مال من است؟ فقط و فقط صدايش را من بايد بشنوم مگر بقيه آدمها گوش ندارند؟ آنها نمي شنوند، نمي فهمند، كر هستند و ناشنوا. 

خدايا چرا من؟ اين سوالي است كه بايد پرسيد، دانست و رفت.  

  

25/ارديبهشت /83  

 

دنيا می گذرد و ما اينگونه به رفتنش می انديشيم

 

بياييد مهربان باشيم و مهربان … در آغوش بگيريم محبت را و ياد آوريم که به زودی اين شانس را از دست خواهيم داد.

راستی که ما در خوابيم و آنها همه بيدار

 

تصور می کنيم مردگان ما کسانی هستند که در زير خاک تا روز جوشش در خوابند … تصور می کنيم اين ما هستيم که به نزد آنان می رويم … تصور می کنيم که ما در حياتی سرمست يه زندگی ادامه می دهيم. 

اما بسی باطل می انديشيم … چرا که ما خسران ديدگان خود خواسته ايم … هر صبح که بيدار می شويم می انديشيم که فردا رسد کاری ديگر خواهيم کرد در حالي که فقط امروز را پشت سر می گذاريم و وقت را می گذرانيم و نمی انديشيم … امروز همان فردای ديروز ماست … و آن گاه که صفير مرگ را بر سر می شنويم و آنگاه که ملک مامور به دمی جان را از کالبد به بيرون می برد با خود افسوس می خوريم و فرياد بر می آوريم که فقط چندی … فقط چندی … تو گويی با اين فريادها از کابوسی عظيم بر می خيزيم … براستی مردگان زندگانند و ما مردگانی ميرا و پر عذاب و درد.

پدرش کارش خوب بود … در کابل لباس مردانه و عروس و بچه گانه می دوخت … با پنج خياط زير دست … خدا را شکر می کرد … اما شايد خدا شکرش را نمی شنيد چون جنگ شد از چند مغازه و حجره هيچ نماند … و … مرد آواره شد.  

مرد آواره ديگر خيلی از خواسته هايش را زير پا گذاشت … مرد آواره ديگر نمی توانست هم نان بخواهد هم غرور … مرد آواره ديگر آواره بود پس خانه اش شد پس کوچه های کوی طلاب مشهد … خانه اش شد تاريک، تا در نور ديده نشود … آخر تحمل اردوگاه را برای دختر کوچکش با موهای طلای و خنده پر شيطنت نداشت … آواره ما هميشه گردنش را کج گرفت تا کسی گزندی نرساند تا کسی نگويد: آواره افغانی … او فقط آرزو داشت فرزندانش فقط بتوانند درس بخوانند … و خواندند … امروز کودک مو طلايی قصه ما دختر بزرگی شده و هزاران هزار سوال را تا مرز جنون با خود می برد چرا منجی نمی آيد تا پدرم ديگر آواره نباشد.  

اما آواره ما هنوز فکر می کند نبايد زياد سر و صدا کرد شايد خدا بشنود اما صد گوش ديگر هم هم … 

امسال سال بازگشت مهاجرين افغان است … بازگشت! بازگشت به کجا؟ 

 راستی ممکن است منجی ما روزی ساعت شش بعد از ظهر دور ميدان وليعصر ظهور کند … ديگه دهن بسته … ساکت زندان بان دهانت را خواهد دوخت … مامور تو معذور است دست و پايت را خواهد بست …. رازت را برای خودت محفوظ بدار.