پدرش کارش خوب بود … در کابل لباس مردانه و عروس و بچه گانه می دوخت … با پنج خياط زير دست … خدا را شکر می کرد … اما شايد خدا شکرش را نمی شنيد چون جنگ شد از چند مغازه و حجره هيچ نماند … و … مرد آواره شد.  

مرد آواره ديگر خيلی از خواسته هايش را زير پا گذاشت … مرد آواره ديگر نمی توانست هم نان بخواهد هم غرور … مرد آواره ديگر آواره بود پس خانه اش شد پس کوچه های کوی طلاب مشهد … خانه اش شد تاريک، تا در نور ديده نشود … آخر تحمل اردوگاه را برای دختر کوچکش با موهای طلای و خنده پر شيطنت نداشت … آواره ما هميشه گردنش را کج گرفت تا کسی گزندی نرساند تا کسی نگويد: آواره افغانی … او فقط آرزو داشت فرزندانش فقط بتوانند درس بخوانند … و خواندند … امروز کودک مو طلايی قصه ما دختر بزرگی شده و هزاران هزار سوال را تا مرز جنون با خود می برد چرا منجی نمی آيد تا پدرم ديگر آواره نباشد.  

اما آواره ما هنوز فکر می کند نبايد زياد سر و صدا کرد شايد خدا بشنود اما صد گوش ديگر هم هم … 

امسال سال بازگشت مهاجرين افغان است … بازگشت! بازگشت به کجا؟ 

 راستی ممکن است منجی ما روزی ساعت شش بعد از ظهر دور ميدان وليعصر ظهور کند … ديگه دهن بسته … ساکت زندان بان دهانت را خواهد دوخت … مامور تو معذور است دست و پايت را خواهد بست …. رازت را برای خودت محفوظ بدار.

خانم خيري توي يكي از مدارس مشهد تعريف مي كرد: قرار شد بين خانواده هاي بچه هاي مدرسه اي در منطقه كوي سيدي مشهد گوشت توزيع كنيم، يكي از خانواده هاي اين بچه ها گوشت را پس فرستاد از دانش آموزي كه آورده بود پرسيدم كه چرا آوردي گفت: مادرم گفته ما نمي خواهيم. احساس كردم شايد در تشخيص خانواده نيازمند اشتباه كرده ايم، براي همين از سر عذر خواهي به درب خانه رفتيم، زني بيرون آمد و من تا خواستم حرفي بزنم، او بغض و اشک را عاريت گذاشت و گفت:  

اين كار را نمي توانستم بكنم! نمي توانستم قبول كنم.  

گفتم چرا؟ 

گفت: همسرم زنداني حبس ابد است از سه سال پيش كه دستگير شده ما گوشت نخورده ايم من آن موقع باردار بودم فرزند دو ساله و نيمه ام نمي داند گوشت چيست اگر يكبار درست كنم چطوري مي توانم … 

همين چند کلمه راوي براي گريه من كافي بود …

خدايا کسی هست تا کسی را اهلی کند؟!

شازده كوچولو گفت: بيابا من بازي كن. من خيلي غمگينم. روباه گفت: من نميتوانم با تو بازي كنم. مرا اهلي نكرده اند. شازده كوچولو گفت: اهلي كردن يعني چه؟ روباه گفت: اين چيزي است كه تقريبا فراموش شده است. يعني پيوند بستن. ايجاد علاقه كردن. شازده كوچولو پرسيد: پيوند بستن؟ روباه گفت: البته. مثلا تو براي من پسربچه اي بيش نيستي. مثل صد هزار پسر بچه ديگر، نه من به تو احتياجي دارم، و نه تو به من احتياجي داري، ولي تو اگر مرا اهلي كني، هر دو به هم اختياج خواهيم داشت. تو براي من يگانه ی جهان خواهي شد، و من براي تو يگانه ی جهان خواهم شد. روباه ادامه داد: آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند، همه چيز را ساخته و آماده از فروشنده ها ميخرند، ولي چون كسي كه دوست بفروشد در جايي نيست، آدمها ديگر دوستي ندارند. تو اگر دوست مي خواهي مرا اهلي كن! 

دخترک راست می گفت … خدا  خدايی می کرد و قوم سرگردان به دنبال چيزی گمشده می گشتند … به علی قسم که دخترک راست می گفت … اين راست را جنون حداقل هزينه است 

… جرمم اين بود که اسرار هويدا می کرد!

سبزتر از سبزه

  

من يه روز رفته بودم منطقه ای در هرات به اسم بانک خون. اينجا جايی بود که در گذشته بانک خون بوده و بعد مدتی زندان و حالا هم اردوگاه! از اين تناسب حرفه ای بين اين فعاليت ها که بگذريم .. يه دختر ۹ ساله توی بازديدم بر خلاف ديگران که می دويدند جلو دوربين و شلوغ می کردند و جيغ و داد .. يه گوشه کنار کومه ای که نقش خونه رو بازی می کرد وايستاده بود و نگاه می کرد .. با لباسی رنگ وارنگ که مال منطقه چخچران بود با سکه های کوچک و کم ارزش برای سکه دوزی و يک نگين سرخ رنگ که وسطش بود و صورت خاکی که همشونو يه خنده کوچولو با يه دنيا عاطفه مهمون کرده بود .. رفتم جلو عکس بگيرم   .. می خنديد … باهاش حرف زدم می خنديد … ازش عکس گرفتم می خنديد ….. خدايا دنيای پر بيرحمی های من با خنده اين دختر نه ساله که اسمش «سبزه» بود .. پر از نور بود … مثل سگ به اين همه ايمان به خودش حسوديم شد .. اما اون خنده يک چيزی بيشتر از اين حرفها بود …. سبزه خيلی ناز بود و من باور نمی کردم اون حاضر باشه زندگی رو يه روزی از دريچه نگاه مزخرف من ببينه …. چند ماه بعد که دوباره رفتم بانک خون ديدم همه از بانک خون رفتند .. سبزه من رفته بود.

پانزده سال پيش بود که اولين مشق های زندگی رو از يه مرد ياد گرفتم .. آدمی که به من ياد داد اگر می خواهم .. پس بايد جدی باشم … آدمی که همه وجودش دانستن بود تمنای بيشتر دانستن … ادبیات عرب را خوب می شناخت .. معلقات سبع را حفظ بود و پر از فراز نشيب های زندگی بود … همانطوری که فقه را می شناخت پوکر را هم خوب  … تخته نرد ميزد اما نمازش را می خواند … او آدم عجيبی بود و به بسياری از عجيبانه های من پاسخ می داد … بيدريغ و بی واسطه  مفهوم بزرگ زندگی .. مفهوم بزرگ حضور اون يادم داد که هيچ کاری نکنم مگر باورش داشته باشم …. وای خدا يک دنيا خاطره داشت از نواب صفوی و کودتای بيست و هشت مرداد. از مصدق و کاشانی .. از حمله روس ها به ايران …و من هميشه می انديشيدم اينها فقط در صندوق سينه پر راز اين بزرگ مرد خواهد ماند …. وقتی که در آستانه قبرش با آن سنگ سرد و نوشته های طلايی ش می ديدم که امروز سه سال از رخ کشيدنش در خاک گذشته …احساس می کنم من يک راهبر را از دست داده ام …. جمله ساده است اما همه اش نيست: «مرحوم علی شعاع حسنی باز نشسته ژاندارمری» و ما  سومین سال فوتش را به سوگ می نشينيم … دخترانش می گريستند من می انديشيدم اين ما هستيم که دوريم  نه او … او نزديک است و بيدار و من در خواب ….  

دلم می خواهد فرياد بزنم خدايا به من ياد بده تا بتوانم همه آنهايی که پر از راز هستند بشناسم و قدرشان بدارم …. 

کنار سنگ گور يک استاد ايستاده ام و اولين سال مرگ اوست و من پشيمان که چرا همه آنچه را که می گفت از آن خود نکردم …. کاش ياد داشتم اشک بريزم .. کاش سنگ قبرش اينقدر سنگسن نبود …

اگر از راه زمينی به کويته برويد (يک شهر در استان بلوچستان پاکستان)‌ چيز های ناديدنی … می بینید! که اين سر با اون سرش نا پيدا … از جعل شلوار لی تا اسکناس از عکس سکسی تا اسناد طبقه بندی شده خلاصه اونجا از همه بيشتر هزار تومانی تقلبی آدم رو وسوسه می کنه که کيلو بيست و پنج هزار تومان بخره و دختر بچه های ايرونی که به دويست هزار تومان … که هيچ وقت نخره … يکی می گفت: خوب آدم هزار تومانی تقلبی بخره باهاش بره دختره ايرونی نخره …  

گلناز از روستای خدری زابل صد و پنجاه هزار تومان دلال خريدش و توی تاريکی شب از مرز برده شد به اونور آب … گلناز از تاريکی نمی ترسيد؟

پايان عمر طالبان بود … آخرين روزهای حکومت … در مسير جاده هرات به اسلام قلعه يك اردوگاه قرار داشت به نام «مسلخ»  من هر بار كه صبح از جلوی اين اردوگاه رد می شدم  با صحنه جالبی مواجه می شدم … مجاور آفتاب بسته های سفيد و كوچكی قرار داشت كه همه يك سان و يك شكل بود و اين بسته ها هميشه مرا وسوسه می كرد كه بدانم آنها چيست … يك روز صبح سری به مسلخ زدم تا اين بسته ها را ببينم:  

اين بسته ها نوزادانی بودند كه شب قبل در اثر سرما يخ زده بودند و كسانشان آنها را در آفتاب می گذاردند تا يخ آنها باز شود و بعد به خاك سپرده شوند. 

عصر جمود

اين چه عصری است اين چه دوره ايی است دنيا به کجا می رود ويشنو پورانه (‌از اين آدم حسابی های چند هزار سال پيش هند است)‌ می گويد:سطوري درباره ايام جمود روحي جامعه به مرحله اي مي رسد كه منزلت هر كسي به خواسته ي اوست و مال تنها مايه ي فضيلت است و شهوت تنها بند اتحاد ميان زن و شوهر، و دروغ سرچشمه ي بخت ياري در زندگي و خفت و حيز تنها وسيله لذت است و يراق و حمايل بيروني به خطا دين دروني دانسته مي شود.