ساعت ۱۸ روز … کاغذ محکم توی دستش بود. تکه روزنامه ای که از عرق دستش خيس شده بود … دکتر فلانی استاد دانشگاه پبش بينی کرده بود امروز در تهران زلزله خواهد آمد … او مانده بود که چرا برای تعطيلات فرزندان و همسرش را که تنها يادگار هستی برايش بودند به اين سفر … به تهران … خانه برادرش فرستاده است … دستانش می لرزيد … چشم هايش سياه تاريکی می رفت …. بوق ممتد يک پبکان مدل پايين او را ترساند … وسط خيابان را تا کنار جدول نمی دانست چگونه دويده است: 

اووووه خره مگه مستی ی ی! 

روزنامه از عرق دستش مچاله شده بود … از خدا خواست: 

کاشکی نيايد!

من نان می خورم

زن وقتی ازدواج می کرد باورش نمی شد روزی برای خريدن چندر غاز ارزون تر کريستال توی تاريکی شب با چهار تا لندهور، بيابونای زابل رو ول بگرده … با خودش گفت: خاک بر سرش اگه مرد بود برای هروئين حاضر نبود دخترشو توی ۱۲ سالگی بفروشه ..   

اما اون ديگه براش فرقی نمی کرد کريستال می خريد يا خودشو می فروخت … الان فی بد نبود چون هنوز توی سی و سه سالگی بر و رويی داشت که با يه آب و روغن بتونه خودشو جای ده سال جوون تر قالب کنه … اقلن اينجا کسی نمی دونست که اين بابا کيه … اونم يکی بود مثل همه بدبخت های ديگه، همه اونهايی که توی شهرشون … خونشون … حتی کنار مردشون بود و نبودشون يکی بود … شبی پنجاه دلار ارزش اين چهار تا لندهور رو داشت … به درک اينم مثل همون زندگی سگی با شوهر نيست شدش بود …  

از هيچ شدن بهتره … نه؟! 

فاحشگی اونور مرز … ميگن رو زن ايرونی خوب پول می دن … هنوز صدای يه کهنه کار تو گوشش زنگ می زد … خوب پول می دن  

…….. 

خبر کوتاه بود فروش زنان ايرانی در خارج از کشور …… 

جنازه يک زن با لباس راه راه و کفش های قرمز توی خيابون های شهر کویته پيدا شد … فقط يه نامه ايرونی توی جيبش بود که از اون عروسکی خواسته بود که گريه می کند … سفارت ايران در کشور پاکستان ايرانی بودن اون رو تاييد نکرد … محل دفن قطعه آدم های بی هويت …. .

امروز صبح ۲۱ خرداد ۸۳ است … دامون از خواب بيدار شد. از خوشی و نشاط فرياد می زد. امروز روز آخر امتحانش بود … اون به فکر سه ماه تعطيلی اش بود و من به فکر اينکه برای اون هم مثل من ديگه اين روز تکرار نميشه … آخرين روز مدرسه در کلاس اول راهنمايی … زندگی داره تخت گاز ميره … عجب بی رحمه!

ساعت 6:30 دقیقه صبح از خواب پريدم … هتل کنتينانتال کابل. در بالکن نيمه باز بود و نسيم سرد می خزيد تو … پتو رو دور خودم پيچيدم و اومدم روی بالکن … يک ماشين زره پوش نيرو های «‌ايساف» با چند سرباز موبور داشتند از جاده هتل می پيچيدند … صدای جاروی کسی توی گوشم می گفت يه نفر بيداره و من پتو رو محکم تر دور خودم پيچيدم … نسيم به صورتم خورد و باور کردم دارم زندگی می کنم … .

برای هر ستاره ای که در آسمان نمی کند غروب، دلم هزار پاره است  

دل هزار پاره را اميد آنکه هميشه و هنوز آسمان پر از ستاره است، چاره است  

اين شعر مال اون روز های قديمه محسنه … شايد خيلی از بچه های خيابون گلشن مديون لحظه های ناب با «‌محسن قاسمی» باشند. محسنی که بوف کور و تارکوفسکی به بچه ها نشون داد و اونها هم با محسن بزرگ شدن … کيهان کوچه يی ها محسن رو يادشونه … امشب دلم برای محسن گمشده توی غبار تنگ شد … همين!

خدا همه چیز را می داند

 

خدا همه چيز را مي داند بنابراين به کلمات ما احتياجي ندارد او پيش از آن که ما بگوييم شنيده است. نيايش محاوره نيست بلکه ارتباطي در سکوت است. نبايد چيزي گفت چيزي خواست. نبايد چيزي طلب کرد زيرا پيشاپيش همه چيز داده شده است. خدا پيش از آن که تو او را بخواني تو را خوانده است. در خلوت درون جايي که کلمات رد و بدل نمي شوند نجواي او به گوش مي رسد حتي در اين ساحت نيز پيام او در قالب کلمات به گوش نمي رسد بلکه او بي کلام سخن مي گويد. او تو را با احساس قدر داني سرشار مي کند و تو را لبريز از حضور حقيقت در ساحت جانت مي کند. او همه اين کارها را بدون واسطه کلمات انجام مي دهد. بدون کلمات و فقط در قلمرو احساس و تجربه.