ساعت ۱۸ روز … کاغذ محکم توی دستش بود. تکه روزنامه ای که از عرق دستش خيس شده بود … دکتر فلانی استاد دانشگاه پبش بينی کرده بود امروز در تهران زلزله خواهد آمد … او مانده بود که چرا برای تعطيلات فرزندان و همسرش را که تنها يادگار هستی برايش بودند به اين سفر … به تهران … خانه برادرش فرستاده است … دستانش می لرزيد … چشم هايش سياه تاريکی می رفت …. بوق ممتد يک پبکان مدل پايين او را ترساند … وسط خيابان را تا کنار جدول نمی دانست چگونه دويده است: 

اووووه خره مگه مستی ی ی! 

روزنامه از عرق دستش مچاله شده بود … از خدا خواست: 

کاشکی نيايد!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s