ساعت 6:30 دقیقه صبح از خواب پريدم … هتل کنتينانتال کابل. در بالکن نيمه باز بود و نسيم سرد می خزيد تو … پتو رو دور خودم پيچيدم و اومدم روی بالکن … يک ماشين زره پوش نيرو های «‌ايساف» با چند سرباز موبور داشتند از جاده هتل می پيچيدند … صدای جاروی کسی توی گوشم می گفت يه نفر بيداره و من پتو رو محکم تر دور خودم پيچيدم … نسيم به صورتم خورد و باور کردم دارم زندگی می کنم … .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s