قابل توجه کليه گناه کاران محترم

قابل توجه کليه گناه کاران محترم مقيم بر زمين به يادگار مانده از دوران آدم … حقير به عنوان يک گناه کار تراز اول در پی گفتمان با عوامل نفوذی به اکتشافات مهمی نايل آمدم. 

اين اکتشافات که به دلايلی کاملا معلوم که نمی توان بر زبان راند (آخه ديگه گروه های فشارم نيست که بندازيم گردن اونها) محرمانه می باشد اما ما به شما می گيم که می دونیم شما هم فقط به خلق عالم خواهيد گفت. 

حديث اين است که بی شک جمله گناه کاران در اولين مرتبط گناه (صوری يا وجودی تفاوتی ندارد) بر اين باورند که خدای پر از عشق و احساس از سر گناه آنان نخواهد گذشت … لذا دل را بر دريا خواهند زد و می گناهند و می گناهند و می گناهند … اما اخبار از بالا رسيده است که … خداوند منان اساسا بسياری از آنها را نه از سر بی توجهی که از انس نمی بيند … لذا به نظر می رسد جمعيت جهنميان در حداقل تعداد خود در چند ميليون سال گذشته قرار دارد.  

به همين دليل از کليه گناهکاران عزيز تقاضا دارم … جهت برخورداری از اين تخفيف ويژه سری به دستگاه پر از رفعت خدای واقعی بزنند تا معنای لذت دوست داشتن و دوست داشته شدن را احساس کنند … و ببينند خدا هنوز برای جهنمش دستگاه شکنجه سفارش نداده است. 

خبر موثق است: 

دوستش بدار … دوستت دارد …  

بی تکلف، بی منت … برای من دير نشده بود … می دانم برای هيچکس دير نيست.

دراکولا ميهمان امشب برنامه ما

 توی خيابون راه که می روم وحشت تمام وجودمو می گيره پسرا … دخترا … همه مال يه جای ديگه هستن … ديشب بعد از عمری گذارم افتاد به پياده روهای يه خيابون پر آدم … آدم های اجق وجق … احسنت … نسل انقلاب … توليد داخل … وطنی … بدبخت … پاچه کوتاه های متولد ۱۳۶۴ … دامن چاک دار متولد ۱۳۶۷ يقه تا ناف باز متولد ۱۳۵۹ … چه کرديم با اين مادر مرده ها!!!  موش های آزمايشگاهی … ارزان قيمت … حالا بريم تو کار مظاهر فساد …! مهم اينکه ظاهرش صلاح باشه … عزيز دل انگيز …!

ديشب خواب می ديدم

خواب می ديدم در کومه ی دور افتاده در کنار آتش نشسته ام و شعری را زمزمه می کنم … اين شعر يک تصنيف قديمی بود … تصنيفی که نمی دانستم از کجا و کی آنرا شنيده ام … 

تک درختی بی پناهم … که در سکوت صحرا … فرياد من نشسته در گلويم … 

کسانی در اين شب تار می آمدند و می رفتند … آدم هایی از نژاد های مختلف … کسی در تاريکی نزديکم شد و دست در دستم نهاد و خدا حافظی می کرد … و من فکر می کردم که بايد بگويم خدا نگهدار اما نمی دانم چرا می گفتم … خدا نگهدارت   

از خواب بيدار شدم … خورشيد از لب کوهها بر آمده بود … با خود انديشيدم … يک روز ديگر … يک جوشش ديگر … هنوز زنده ام … و اين ديگر خواب نيست.

آقا شما ها اصلا می دونين عاشقی چيه؟  

اصلا خبر دارين که عشاق رو سر می برن؟ 

خبر دارين کيلويی نميشه عاشق شد؟ 

پس تو رو حضرت عباس دهنتونو ببستين!!!

دهانت را می بويند مبادا گفته باشی دوستت دارم  

امروز اين شعر رو يه دوستی که از سر جفا جواب احساسشو با مشت و کتک «بقول افغانی ها: لت و کوب!» گرفته بود با خودش زمزمه می کرد … من کبودی روی وجودش رو احساس می کردم … بهترين پاسخ که در طول روزگار نا ميمون بشر حرف آخر بوده … بار ديگر تکرار شد … لت و کوب!

جهان در التهاب … بمب اتمی … کلاهک هسته ی … آب سنگين … اورانيوم … ابوغريب … سيد حسن يمانی … افغانستان … شکنجه … انفجار در بغداد … خريد تجهيزات ساخت پلوتونيوم … لايحه بودجه سال ۱۳۸۹ … شهلا: من گناه کار نيستم! … آژانس بين المللی … شورای حکام … هر ثانيه «ان» نفر در دنيا می ميرند … سکس … زن … پول … صادرات پير زن به بورکينافاسو … 

 صبح که از راه پله آپارتمانم در طبقه سوم يه شهر چند ميليونی می آمدم تا توی مردم بلولم … صدای گريه دختر ۵ ساله هم سايه ام می آمد:  

ديشب جوجه اش مرده بود 

به نظر من احتمالن اين مهم ترين حادثه در بيست و چهار ساعت اخير بوده است.

 

ساعت ۱۸ روز … کاغذ محکم توی دستش بود. تکه روزنامه ای که از عرق دستش خيس شده بود … دکتر فلانی استاد دانشگاه پبش بينی کرده بود امروز در تهران زلزله خواهد آمد … او مانده بود که چرا برای تعطيلات فرزندان و همسرش را که تنها يادگار هستی برايش بودند به اين سفر … به تهران … خانه برادرش فرستاده است … دستانش می لرزيد … چشم هايش سياه تاريکی می رفت …. بوق ممتد يک پبکان مدل پايين او را ترساند … وسط خيابان را تا کنار جدول نمی دانست چگونه دويده است: 

اووووه خره مگه مستی ی ی! 

روزنامه از عرق دستش مچاله شده بود … از خدا خواست: 

کاشکی نيايد!

من نان می خورم

زن وقتی ازدواج می کرد باورش نمی شد روزی برای خريدن چندر غاز ارزون تر کريستال توی تاريکی شب با چهار تا لندهور، بيابونای زابل رو ول بگرده … با خودش گفت: خاک بر سرش اگه مرد بود برای هروئين حاضر نبود دخترشو توی ۱۲ سالگی بفروشه ..   

اما اون ديگه براش فرقی نمی کرد کريستال می خريد يا خودشو می فروخت … الان فی بد نبود چون هنوز توی سی و سه سالگی بر و رويی داشت که با يه آب و روغن بتونه خودشو جای ده سال جوون تر قالب کنه … اقلن اينجا کسی نمی دونست که اين بابا کيه … اونم يکی بود مثل همه بدبخت های ديگه، همه اونهايی که توی شهرشون … خونشون … حتی کنار مردشون بود و نبودشون يکی بود … شبی پنجاه دلار ارزش اين چهار تا لندهور رو داشت … به درک اينم مثل همون زندگی سگی با شوهر نيست شدش بود …  

از هيچ شدن بهتره … نه؟! 

فاحشگی اونور مرز … ميگن رو زن ايرونی خوب پول می دن … هنوز صدای يه کهنه کار تو گوشش زنگ می زد … خوب پول می دن  

…….. 

خبر کوتاه بود فروش زنان ايرانی در خارج از کشور …… 

جنازه يک زن با لباس راه راه و کفش های قرمز توی خيابون های شهر کویته پيدا شد … فقط يه نامه ايرونی توی جيبش بود که از اون عروسکی خواسته بود که گريه می کند … سفارت ايران در کشور پاکستان ايرانی بودن اون رو تاييد نکرد … محل دفن قطعه آدم های بی هويت …. .

امروز صبح ۲۱ خرداد ۸۳ است … دامون از خواب بيدار شد. از خوشی و نشاط فرياد می زد. امروز روز آخر امتحانش بود … اون به فکر سه ماه تعطيلی اش بود و من به فکر اينکه برای اون هم مثل من ديگه اين روز تکرار نميشه … آخرين روز مدرسه در کلاس اول راهنمايی … زندگی داره تخت گاز ميره … عجب بی رحمه!

ساعت 6:30 دقیقه صبح از خواب پريدم … هتل کنتينانتال کابل. در بالکن نيمه باز بود و نسيم سرد می خزيد تو … پتو رو دور خودم پيچيدم و اومدم روی بالکن … يک ماشين زره پوش نيرو های «‌ايساف» با چند سرباز موبور داشتند از جاده هتل می پيچيدند … صدای جاروی کسی توی گوشم می گفت يه نفر بيداره و من پتو رو محکم تر دور خودم پيچيدم … نسيم به صورتم خورد و باور کردم دارم زندگی می کنم … .

برای هر ستاره ای که در آسمان نمی کند غروب، دلم هزار پاره است  

دل هزار پاره را اميد آنکه هميشه و هنوز آسمان پر از ستاره است، چاره است  

اين شعر مال اون روز های قديمه محسنه … شايد خيلی از بچه های خيابون گلشن مديون لحظه های ناب با «‌محسن قاسمی» باشند. محسنی که بوف کور و تارکوفسکی به بچه ها نشون داد و اونها هم با محسن بزرگ شدن … کيهان کوچه يی ها محسن رو يادشونه … امشب دلم برای محسن گمشده توی غبار تنگ شد … همين!

خدا همه چیز را می داند

 

خدا همه چيز را مي داند بنابراين به کلمات ما احتياجي ندارد او پيش از آن که ما بگوييم شنيده است. نيايش محاوره نيست بلکه ارتباطي در سکوت است. نبايد چيزي گفت چيزي خواست. نبايد چيزي طلب کرد زيرا پيشاپيش همه چيز داده شده است. خدا پيش از آن که تو او را بخواني تو را خوانده است. در خلوت درون جايي که کلمات رد و بدل نمي شوند نجواي او به گوش مي رسد حتي در اين ساحت نيز پيام او در قالب کلمات به گوش نمي رسد بلکه او بي کلام سخن مي گويد. او تو را با احساس قدر داني سرشار مي کند و تو را لبريز از حضور حقيقت در ساحت جانت مي کند. او همه اين کارها را بدون واسطه کلمات انجام مي دهد. بدون کلمات و فقط در قلمرو احساس و تجربه.

اکسیر حیات

حرف براي گفتن بسيار است‌، اما شايد كلمه اي جالب براي آغاز اين حرف نباشد! زندگي يك مسير مشخص و شايد از پيش تعيين شده را طي مي كند به طريقي مرسوم آنگونه كه پيشتر ها آنرا پيموده اند: 

اوهام نوجواني كه در بستري از حوادث كودكي نهفته است، اميال جواني و تقاضاي كسب خواستگاه ها و بعد شور و ابراز و عشق برون ريزي براي آنچه كه يافته است. از عشق، از زن و يا مرد، از باور هم آغوشي و هراس هاي آن، از دل نگراني ها، رسوايي ها و بعد هم ابراز علاقه و پيوندي كه بنا است ناگسستني باشد. در تمام اين مسير فرد قائم به شخصيت خود سعي دارد تا با ابراز زواياي مختلف شخصيتي و رفتاري، خود را بيشتر به طرف مقابل بنمايد و اين بازي مستقيم با پارادايم هاي زندگي است نوعي تقابل با روزمرگي ها كه باعث ايجاد نوعي جذابيت و رفتارهاي خوشايند مي گردد.  اما رفته رفته دچار بودن به نان، زندگي، فرزند، ديگران، سايرين و كساني كه تا كنون آنها را نمي ديديم. ‌بهانه ها و محمل هاي خوبي براي فرار هستند فرار از شرايطي كه از ابراز آن خرسند هم نمي توانيم باشيم يا ديگر زواياي تازه اي براي كشف نداريم و يا حريف ندارد و يا اينكه اين كشف ها را چندان جذاب و هم سان مكاشفه خود نمي يابیم، از اين روست كه دنياي فاصله ها آغاز مي گردد، دنيايي كه برون فكني هايش با علائم و كلماتي همراه است:  

«مايكديگر را درك نمي كنيم» اين عدم درك متقابل ناشي از همين حس انسان به نظر مي رسد، نوعي تنوع طلبي ذاتي كه در درون همه ابناء بشر وجود دارد چه خوب چه بد. 

تنوع در اديان، تنوع در روابط اجتماعي، تنوع در رنگ در لباس و در بسياري از مسايل. اما اين سرنوشت شومي براي فرصت كوتاه ما در زندگي نيست؟  آيا رسيدن به اين بن بست كه ديگر چيزي براي ارايه نيست، زجر محكوميت ما در اين جهان خاكي را بيشتر نخواهد كرد؟ 

همين جاست كه مي توان به رازي پنهان دست يافت شايد مفهوم اكسير حيات همين باشد:  رسيدن به باورها و توانايي هايي كه هميشه آدمي را پر رمز نگاه مي دارد، رمزي كه باعث حيات است: ‌تداوم … .

به قدر تمام آدم هاي دنيا راه براي رسيدن به خدا هست. خدا، خدا، خدا … همه چيز به او ختم مي شود. چگونه است كه آغازش اوست و پايانش؛ چگونه است كه اوست چراغ راه هاي تاريك و باورهاي خشك و ايمان بدون ايمان. 

 …. نه همين لباس زيباست نشان آدميت، ‌آقا! 

عزيز دل برادر! مگر عاشقي عيب است، مگر فقط مكتب حرف آخر ايمان است، مگر نمي شود از دريچه بي ايماني و كفر نقيبي به حقيقت «جرعه مستانه باور» زد. 

مارمولك هم حيوان نجيبي است، همانطوري كه روباه اگزدوپري شيفته اهلي شدن است، مارمولك هم دربدر «مرام»‌ معرفت است.  

حرفم اين است آب هميشه از زير سنگي مي جوشد كه توقع اش را نداريم 

…. نه همين لباس زيباست نشان آدميت … 

آقايان محترم برويد كشكتان را بسابيد!  

يار در خانه است، شما گرد جهان بگرديد، انشاءالله خدا اهليتان كند تا دگر بي خودي «گير» ندهيد. وقت كم است همانقدر كه براي من، براي شما هم پس مي ميرید. «گير ندهيد»

تازه گي ها نمي دانم چرا فكر مي كنم همه چيز حرف مي زند، چشم ها پر از هم همه اند دست ها پر از زمزمه و حتي اجسام … كه ديگر اصلا حرفش  را نزنيد. 

مثلا اين خودكار من كه سه حرف انگليسي بر روي آن نقش بسته است … تاره امشب فهميدم که اين خودكار را دوست دارم.

شما نمي دونيد چرا؟

در پس يك روز نه چندان ساده در نمايشگاه كتاب

هر لحظه زندگي انفجاري قلندرانه از آموختن است، آدمي در كوچه هاي زندگي سرگردان، گاه نااميد، گاه پويا، گاه شاد و گاه نااميد، حال چرا در اين راه هر از چندي آدمي به كسي مي انديشد و يا مي خواهد با كسي بينديشد، حكم در نقص آدمي ورق مي خورد. 

راستي آدم به كجا مي رسد كه رسوايي پيشه مي كند، به كجا مي رود كه براي خواستن به هر دست آويزي دست مي يازد، خود را بيمار گونه بر هر دري مي زند و كوس رسوايي را در آفاق مي زند. 

چه بر سر آدمي مي آيد كه تا اين حد جنون را صداق و گواه رفتار خود مي داند؟ 

رسوا مي شود و رسوا مي كند، شيون مي كند، زاري مي كند، تا اندكي بخواهد يا خواسته شود.  

 مرز در عقل و جنون باريك است 

فصل بين كفر و ايمان چه به هم نزديك است 

 

اگر بخواهيم در دادگاه ضمير، مجنون را محاكمه كنيم موارد اتهام چه خواهد بود؟  

فرياد و عربده جويي براي خواستن و نياز داشتن، خودخواهي و آن ديدن، ديدني كه خود مي خواهد يا جرم جنون سنگين است، آخر مرز در عقل و جنون باريك است! 

اقرار مي كنم كه آدمي در برابر اين نگاه حيران مي شود، سرگشته و خود باخته از خود بيگانه در برابر اين بيگانگي، بيمار اين بيماري لاعلاج گاه مي خندد و گاه مي گريد، سر در گم است بيماري مسري خود را زود به تو انتقال مي دهد.  

فرياد مي زني اي خدا چرا من؟ چرا اينها مال من است؟ فقط و فقط صدايش را من بايد بشنوم مگر بقيه آدمها گوش ندارند؟ آنها نمي شنوند، نمي فهمند، كر هستند و ناشنوا. 

خدايا چرا من؟ اين سوالي است كه بايد پرسيد، دانست و رفت.  

  

25/ارديبهشت /83  

 

دنيا می گذرد و ما اينگونه به رفتنش می انديشيم

 

بياييد مهربان باشيم و مهربان … در آغوش بگيريم محبت را و ياد آوريم که به زودی اين شانس را از دست خواهيم داد.

راستی که ما در خوابيم و آنها همه بيدار

 

تصور می کنيم مردگان ما کسانی هستند که در زير خاک تا روز جوشش در خوابند … تصور می کنيم اين ما هستيم که به نزد آنان می رويم … تصور می کنيم که ما در حياتی سرمست يه زندگی ادامه می دهيم. 

اما بسی باطل می انديشيم … چرا که ما خسران ديدگان خود خواسته ايم … هر صبح که بيدار می شويم می انديشيم که فردا رسد کاری ديگر خواهيم کرد در حالي که فقط امروز را پشت سر می گذاريم و وقت را می گذرانيم و نمی انديشيم … امروز همان فردای ديروز ماست … و آن گاه که صفير مرگ را بر سر می شنويم و آنگاه که ملک مامور به دمی جان را از کالبد به بيرون می برد با خود افسوس می خوريم و فرياد بر می آوريم که فقط چندی … فقط چندی … تو گويی با اين فريادها از کابوسی عظيم بر می خيزيم … براستی مردگان زندگانند و ما مردگانی ميرا و پر عذاب و درد.