Feed on
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

و اما افغانستان…

پاچه ورمالیدگی یکی از خصیصه های نزدیکان دوست هاله پرور ماست. فکر می کنم سه سال که همه دیگه به دیالوگ های دوستان ایشان عادت کرده اند. از سرکار خانم فاطی کماندو تا مشاوران و محافظان و رفقا و بر و بچ شان. از طرفی قضیه خاتمی هم یکی از محوری ترین تفریحات این تیم شده.

شده داستان اون بچه مدرسه ای که فقط در درس جغرافیا، افغانستان را خوانده بود. معلم می پرسید در مورد پاکستان توضیح دهد او می گفت: پاکستان کشوری است در اطراف افغانستان. … و اما افغانستان!  باز می پرسید فلان و او می گفت: فلان کشوری است در فلان و اما افغانستان!

این داستان ادامه دارد. و اما افغانستان!

علی اکبر جوانفکر مشاور مطبوعاتی که اظهاراتش امروز چهارشنبه از سوی وب‌سایت باشگاه خبرنگاران جوان منتشر شده، در تحلیل چرایی پیروزی آقای احمدی‌نژاد در انتخابات ریاست‌جمهوری دور هشتم گفت: «در آن زمان با شناختی که از شخصیت ایشان به دست آورده بودم و با آسیب‌ها و خسارات سنگینی که از ناحیه جبهه دوم خرداد و مدیریت فشل و درجازننده آقای خاتمی متوجه کشور شده بود، بر این باور بودم که مردم به دنبال یافتن شخصیتی با ویژگی‌های دکتر احمدی‌نژاد هستند و اگر ایشان وارد عرصه شوند ، قطعاً موفق به جلب رای مردم خواهند شد.»

خوش کردم ببینم مشاور مطبوعاتی بعدی در مورد کرامات این یکی چی می گه…

از دوست رسیده

افسوس که هر چه برده ام باختنی است.

بشناخته ها تمام نشناختنی است.

برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت.

بگذاشته ام هر آنچه برداشتنیست.

شیخ توسی

بعد از این که عکس شلیک موشک های هوایی کج سلیقه گی فوتو شاپی اش در آمد. شد سوژه کار آدم های فضول. من برای عظمت ایران در هر شرایطی احترام قائلم. امادیدن این عکس ها باعث می شه دیگه کار اطلاع رسانی را به دست آدم کار دان بدهید. تا سوژه خنده دیگران با یه کار جدی و ارزشمند نشوید.

این یک را ببینید و بقیه اش هم خود دانید.

 

یا پیغمبر !

ما که در رفتیم…

واكنش سفيرامارات به اخبار بدرفتاري با مسافران در فرودگاه هاي اين كشور

خبرگزاري فارس:سفير امارات عربي متحده درتهران در واكنش به اخبار بدرفتاري با مسافران در فرودگاه هاي اين كشور گفت: كارمندان فرودگاه‌هاي امارات بايد به مسئوليت ملي خود در قبال مسافران عمل نمايند و مسئوليت‌پذير باشند.

—-

من هر بار که می رم امارات مو های تنم راست میشه. با خودم می گم خاک بر سرم اگه بازم این طرفا پیدام بشه. یه کف دست کشور که نمی دونم چرا در کشور ما کسی به این کف دست نمی تونه بگه بالا چشت ابروست.

آقای سفبر امارات رسمن اعلام کرده ما از این کار نمی کنیم تو فرودگاهمون بله این یعنی شهروند ایرانی دروغ گو است. البته آقای آصفی الحمداله خوب از جلو شون در آمده و در ابوظبی گفته الهی غرق بشین اماراتی ها!

 

نمی دانم به این مسئله توجه کرده اید هر وقت در بیرون قرار است ما امتیاز بدهیم. از تو یه جوری خرج می کنیم. از سهم خزر یا مواردی از این دست که یادم می آید می بینم وقت امتیاز ما از تو درگیر بگیر و ببند شده ایم.

بعد از موج دستگیری های دانشجویی که براه افتاده به نظرم می رسد باز لابد ما در یک لابی( برد- برد) داریم یه جای دنیا بذل و بخشش می کنیم اینجا سر به دانشجوها بند است. لابد دیگه… شرمنده اینم یه نظره دیگه نه؟

خبر:

دفتر تحکیم: اتهامات منتسبه «شرم‌آور» است

دفتر تحکیم وحدت با صدور بیانیه‌ای اتهام ارتباط با «گروه‌های ضد انقلاب» برای دو دانشجویی که دوشنبه هفته‌جاری از سوی مقامات امنیتی در ایران دستگیر شده‌اند را «شرم‌آور» توصیف کرد.

بهاره هدایت و محمد هاشمی که چند روزی است در زندان اوین به‌سر می‌برند دو دانشجوی عضو دفتر تحکیم وحدت هستند که روز گذشته یک مقام قضایی اتهام آنان را ارتباط با «گروه‌های غیرقانونی و ضد انقلاب خارج از کشور» عنوان کرده است.

 زن دوم مثل انرژي هسته اي است با اينکه حق مسلم ماست ولي اجازه دستيابي به آن را نمی دهند.

اینم یه اس ام اس وارداتی

می گم این همه می گید می کنیم و نمی کنیم و می زنیم و فلان. چرا یه بار دیگه همه پرسی نمی کنید اقلن؟ شاید اون موقع مزش بیشتر شد…

بنشبن بر لب جوی

این روزها بیشتر خاطرات محو روزهای انقلاب در ایران در ذهنم آمد و شد می کنند. روزهایی که مردم با نمی دانم چه حسی اما زنده باد و مرده باد می کردند.

حالا این انقلاب داره سی ساله می شه. با خودم فکر می کردم دیگه بحران و بلاتکلیفی ظاهرن بخشی از عادات این مردم شده.

یه زیدی آمده بود اونور آب. روز سوم می گفت داره حالم بد میشه از این همه بی اتفاقی!

یکی از چیز هایی که آدم باید بعد از سه دهه در ایران آموخته اش بشود. این است که اگر هر شایعه ای را که می شنود باید باور کند و اگر شایعه تکذیب هم شد که بیشتر باور کند و اگر دو تا وزیر و وکیل هم گفتند از بیخ دروغه حتمن برود دنبال ساز و کار که قریب الوقوع است.

از چند روز پیش آقای الهام می گفت این شایعه خروج توتال از حوزه پارس جنوبی دروغی بیش نیست. آن دولت مرد دیگر هم می گفت این ها شیطنت های آمریکاست و توتال محکم سر جایش در پارس جنوبی نشسته است.

حتا مدیر توتال هم این شایعه را ناشی از ایجاد جو برای رقابت ناسالم ارزیابی کرد.

امروز بی بی سی زد: شرکت فرانسوی توتال در روز پنجشنبه گذشته کناره گیری خود از یک طرح سرمایه گذاری چندین میلیون دلاری در میدان پارس جنوبی را اعلام کرده بود و غلامحسین نوذری، وزیر نفت ایران نیز خبر انصراف شرکت فرانسوی توتال از فعالیت در فاز ۱۱ میدان گازی پارس جنوبی را تایید کرد.

بله البته توتال رفت و باز هم روس ها برنده بازی برد برد ایران-جهان شد.

آدم خودش برای خودش اعتبار میاره. ببیند وقتی اعلام می کنید این سایت جدید ارتش یک کشوره و این طوری از کار در میاد. دیگه نخواهید بر سر شهاب 3 و اعتبارش کسی حرف نزنه.

null

من اصلن نمی خوام در مورد فرزاد کمانگر قضاوت کنم. نمی خوام بگم کی درست می گه کی غلط. اما من نمی دونم، آیا اعدام راه حل مشکلاته؟

 

 

 

 نخست براي گرفتن کمونيستها آمدند من هيچ نگفتم

زيرا کمونيست نبودم

بعد براي گرفتن کارگران و اعضاي سنديکا آمدند

من هيچ نگفتم

زيرا من عضو سنديکا نبودم

سپس براي گرفتن کاتوليکها آمدند

من باز هيچ نگفتم

زيرا من پروتستان بودم

و سرانجام براي گرفتن من آمدند

ديگر کسي براي حرف زدن باقي نمانده بود “¹

هنگامي که از گوشه چشم تابلو بازداشتگاه اوين را خواندم آنچه را از اين زندان از گذشته دور تا امروز در ذهن داشتم و يا خوانده بودم مرور کردم ، ناخودآگاه “خون ارغوانها”²در ذهنم تجلي دوباره يافت . خيلي دوست داشتم کاش آن سرود را حفظ کرده بودم ، لحظه ورود به راهروهاي 209 و انفرادي هاي آن بويي غريب و ناآشنا را حس ميکردم با خودم گفتم شايد اين بوي زندان ، بوي خفقان و بيداد باشد.
چشم بند تا خروج از 209 جزئي جدا نشدني از زنداني است که مرا به ياد کساني انداخت که سلاطين در سياهچالها چشمانشان را در مي آورند تا بينايي ، حسي که انسان بيشترين ارتباط را با دنياي اطراف ميگيرد را از او بگيرند و حال چشمانت را مي بستند ، غافل از اينکه گاهي ديوارها مانع بينش و ديدن نميشوند .
209 يعني انفرادي ، انفرادي که قريب ترين و گمنام ترين واژه کتابهاي قانون ماست يعني توهين، تحقير، بازجويي هاي چندين و چند ساعته ، بي خبري مطلق ، ايزوله کردن و در خلاء نگهداشتن، خرد کردن به هر قيمت و هر وسيله اي . انفرادي يعني شکنجه سفيد يعني شبهاي بي پايان و اضطراب، بعد از شکنجه سفيد شب و روز فرقي با هم ندارد فقط نبايد هيچ اخبار يا اطلاعات تازه اي به تو برسد. اطلاعات و اخبار تو تنها القائاتي است که روزي چند بار در اتاقهاي سبز رنگ بازجويي طبقه اول در گوشهايت تکرار ميشود تا تو را ضربه پذير سازد و تو در سلولت وعده هاي بازجويت را در ذهن بررسي ميکني و فردا و فرداها دوباره همان برنامه در اتاقهاي سبز بازجويي شبيه اتاق جراحي تکرار ميشود و آنقدر اين عمل تکرار ميشود تا گفته هاي بازجو ملکه ذهن تو ميگردد و تو باور ميکني که چه موجود بدي بوده اي !

و هر روز که از اتاق بازجويي به سلولت برميگردي هر آنچه در سلولت هست زير و رو شده است يا بهتر بگويم شخم زده شده است ، خمير دندان ، صابون ، شامپو ، پتوهاي سياه بد بويت ، موکت رنگ و رفته و حتي ليوان چندبار مصرفت را بدنبال چيزي جابجا کرده اند . شايد به دنبال ردي از لبخند ، اميد ، شادي ، آرزو و خاطره ميگردند تا مبادا پنهان کرده باشي ، و هر شب که تو در روياي ديدن دوباره مهتاب به ديوار سلولت چشم ميدوزي چيزي مانند شبح از دريچه کوچک سلولت سرک ميکشد و تو را زير نظر ميگيرد ، مبادا به “خواب شيرين” رفته باشي و يا در روياي شبانه ات مادر بر بالين فرزند آمده باشد و در آن تاريکستان لالايي را مرهم زخمهاي فرزند نموده باشد.

به ديوارها که چشم ميدوزي به يادگاريهايي که ميهمانان قبلي سلولت از خود به جا گذاشته اند از عرب و ترک و کرد و بلوچ و معلم و کارگر و دانشجو گرفته تا فعال حقوق بشر و روزنامه نگار ، همه به اينجا سري زدند . گويي درون 209 عدالت در حق همه به طور مساوي اعمال شده است چون اينجا فارغ از قوميت ، فازغ از جنسيت ، فارغ از مذهب و فارغ از هرگونه طبقه اي همه به گونه اي مساوي به زندان مي آيند .

از سلولهاي انفرادي تا سلولهاي عمومي تنها بيست تا سي متر فاصله است که بعضي ها چند ساله و بعضي ها چند ماهه طي ميکنند ، سلول عمومي يعني ديدن و حرف زدن با انسانهايي شبيه خودت يعني شنيدن صداي انسانهايي که بايد صدايشان شنيده شود ، سلول عمومي يعني نوشيدن يک ليوان چاي داغ يعني رفتن به حمام به دلخواه خودت ، سلول عمومي يعني اجازه اصلاح سر و صورت و براي بعضي ها يعني اجازه ديدن چشمان نگران عزيزان ، پشت ديوارهاي شيشه اي و براي من يعني رفتن به هواخوري بعد از ماهها ، بعد از ماهها براي اولين بار به هواخوري رفتم ، هقته اي سه بار و هر بار 20 دقيقه ، هواخوري اتاق کوچکي بود با ديوارهاي بلند و سقفي نرده کشي شده و مشبک ، براي من که آسمان و خورشيد را هر روز از دامن زاگرس عاشقانه نگريسته بودم اينجا گويي آسمان را پشت ميله ها زنداني کرده بودند .خورشيد دزدکي به گوشه اي از هواخوري سرک کشيده بود و انگار او هم ميدانست که نبايد به ديوارهاي امنيت ملي نزديک شد ، دوربيني هم بالاي سرمان تند و تند ميچرخيد تا همه جا را زير نظر داشته باشد ، مبادا با خورشيد خانم نگاهي رد و بدل کنيم و چشمکي بزنيم که به حساب “ارتباط با بيگانگان” گذاشته شود و يا به نسيم بگوييم “حال همه ما خوب است” و اين خبر موجب “تشويش اذهان عمومي” گردد و ديوارهاي هواخوري نيز آنقدر لکه هاي ناشيانه رنگ بر آنها ديده ميشد که ديوارها را بد منظر کرده بود “هر چند که زيباترين ديوارها اگر ديوار يک زندان باشند باز شايسته تخريبند”.

ديوارهاي 209 رسالت خطير خود يعني جدا کردن زندانيان از يکديگر را به خوبي انجام نداده بودند . اينجا ديوارها قاصد دوستي و نامه رسان شده بودند ، پس بايد مجازات ميشدند و هر هفته بر تن ديوار رنگ تيره تر ميکشيدند تا در نهايت روزي با سنگ سياه نقش پوشش کردند . ديوارهاي هواخوري براي زندانيان تخته سياه ، روزنامه ديواري و حتي ترک ديوار نقش صندوق پست را ايفا ميکرد و پيام زندانيان را به هم ميرساند . ديوارها پر بود از خبرها و اسامي دانشجوها ، آنها که از تير ماه 78 ، نه نه…!! ، دورتر… از 16 آذر آمده بودند ، آنها که سالهاست پاي ثابت انفراديها هستند و با جسارت تمام مينوشتند “دانشجو ميميرد ذلت نمي پذيرد” و اسم دانشگاه خود را زيرش مينوشتند . جوان ديگري آرم ان جي اويشان را با ظرافت تمام روي ديوار طراحي ميکرد هر چند بار رنگ ميزدند اما او دوباره و چند باره ميکشيد و کساني هم طلب اخبار ميکردند . من هم روزي بر ديوار هواخوري نوشتم سلام، با خودم گفتم “سلامت را نخواهند پاسخ گفت” ولي خيلي زود نوشتند، “سلام شما؟!” و دوستي هايمان آغاز شد، از دانشجوها گرفته تا زنداني القاعده اي که بعدها در رجايي شهر معلم زبان انگليسي ام شد، کلي دوست “ديوارگي” پيدا کرده بود و روزي که انفراديها پر شده بود و جا براي تازه واردها کم آمد به ناچار خيلي ها را در يک سلول جمع کردند و انگار سالها بود که همديگر ار مي شناختيم. پلي تکنيکي ها ، تحکيم وحدت ، مسيحي ها ، ترک ، بلوچ ، کرد و…، انگار سالها بود همديگر را ميشناختيم ، يکي آرايشگر ميشد يکي آشپز ، تا صبح مي نشستيم و از دردهاي جامعه ميگفتيم ، هر چند دردهايمان مشترک بود اما تا صبح صحبت ميکرديم و صبح ما را صداي گريه سيد ايوب زنداني بلوچ بغل دستي که سالها اينجا بود به خود مي آورد ، آنقدر کسي فريادش را نشنيده بود که به خدا نامه مينوشت و در هواخوري ميگذاشت و با صداي گريه او سکوتي سنگين بحث ما را خاتمه ميداد و گاهي صداي پاشنه کفش زني ما را به سکوت وادار ميکرد ، از فرط خوشحالي و هيجان از سوراخ کوچک در ، يا از لاي پره هاي رادياتور سلول 121 به بيرون نگاهي مي انداختيم ، زني بود که با چشماني بسته به سوي اتاق بازجويي ميبردنش ، چادري به سر داشت که دهها ترازو بر چادرش نقش بسته بود ، قامت او ترازوهاي عدالت را کج و معوج و نابرابر نشان ميداد . اين صداي آشناي پا، اعلام حضوري موقرانه بود تا به ما بگويد اينجا هم زندگي و مبارزه بي صداي پاشنه هاي بلند معنايي ندارد ، کمي تامل و ساعتي فکر کردن ميخواهد تا متوجه شوي همه يکي بوديم .
اتاق بازجويي مان  همان اتاقي بود که راننده هاي شرکت واحد و معلم ها بازجويي شده بودند ، ميز بازجويي همان ميزي بود که دانشجوها بر روي آن يادگاري نوشته بودند و تختي که من روي آن ميخوابيدم ، همان تختي بود که “عمران” جوان بلوچ قبل از اعدام رويش نوشته بود دلم براي کوير تنگ شده ، چشم بندمان هم همان چشم بندي بود که اعضاي کمپين يک ميليون “فرياد خاموش” به چشم داشتند ، پس نبايد غريبگي کرد و نبايد همديگر را فراموش کرد ، اينها همه يک جورهايي آشنايند ، اينجا همه چون شمايند ، راستي ، فکر کن شايد فردا نوبت تو باشد…

معلم و فعال حقوق بشري محکوم به اعدام

بند بيماران عفوني (5) زندان رجايي شهر کرج فرزاد کمانگر - 10/3/87

1-برتولت برشت - در هنگامه نازيها

2-”خون ارغوانها” سروده اي است از ارغوان هميشه سرخ بيژن جزني

3-شعر زيباي ” سلام ” سروده شاعر معاصر آقاي سيد علي صالحي

 

 

چالدران

null

کودکان از مهد کودک روستایی در چالدران در استان آذربایجان غربی به خانه بر می گردند. یونیسف هشت مهد کودک روستایی را در چالدران حمایت می کند.

عکس از: © یونیسف ایران

به نام یگانه دادگر پاک

بیانیه فراکسیون مدرن انجمنهای اسلامی دانشجویان دانشگاههای فردوسی و علوم پزشکی مشهد

پیرامون بازداشت های اخیر در سالروز 18 تیر

 

نه سال از آن واقعه ی دلخراش می گذرد، اما هنوز فریاد آزادیخواهی و حق طلبی از دانشگاه به گوش می رسد. 18 تیر 78 را هرگز از یاد نمی بریم. روزی که در آن ندای تظلم دانشجویان آزادیخواه، تبدیل به ضجه ی مدران داغدیده شد؛ روزی که در آن حنجره ی آزادمردان به تیر کینه ی نامردان دریده شد؛ روزی که دانشگاه جولانگاه گروه های فشار یا بهتر بگوییم مزدوران چکمه پوش زر، زور و تزویر شد؛ روزی که قرار بود درس عبرت دانشجوی آگاه شود؛ اما نشد!

نه سال از آن روزهای خونین و پر هول و هراس گذشت، و امروز نه نُه سال که گویی تنها نُه روز از آن لحظات خون و خروش و خیزش سپری شده است. هر لحظه خاطرات آن روزها پررنگ تر از گذشته در خاطر نقش می بندد، چنان که گویی گذشت هر ساعت و دقیقه ما را نه دورتر، که به آن لحظات نزدیک تر می کند.

نه سال گذشت و هر سال هجدهم تیر ماه را با یاد یاران دبستانی در بندمان سپری کردیم و هر سال در چنین روزی نه تنها از تعداد یاران در بندمان کاسته نشده که بر شمار آنان افزوده شده است.سال گذشته، اعضای شورای مرکزی تحکیم و ادوار تحکیم را به جوار سلول های انفرادی یاران پلی تکنیکی مان کشاندند، و امسال  دوستانمان در شهر مشهد (و تهران و زنجان و…) و در کمیته ی «پیگیری بازداشت های خودسرانه» (که خود به منظور پیگیری وضعیت دانشجویان بازداشت شده در هفته های پیش تر گرد هم آمده بودند)، خود طعمه ی اقدامی ناگهانی و بازداشتی - البته نه خودسرانه!- شدند. که این بدان معنی است که هنوز زمان آن فرا نرسیده است که آواز «سینه سرخان سینه بر سیخ» را از لابه لای برگ های کتاب های تاریخ بجوییم و بشنویم.

نه سال پیش عزت ا… ابراهیم نژاد هدف گلوله ی ناجوانمردان قرار گرفت و ده ها دانشجوی معترض از بازداشتگاه ها و اتاق های بازجویی نهادهای امنیتی سر در آوردند و امروز چندین تن از دانشجویان و فعالان در شهر مشهد (و تهران و زنجان و…) و در آستانه ی این روز روانه ی بازداشتگاه ها و اتاق های بازجویی گردیده اند. گویا این قصه را پایانی نیست و کلاغ سیه بال قصه ی ما خیال بستن بال هایش را بر فراز شهر ندارد.

آری، نه سال گذشت، اما نه نه سال و نه نود سال از عظمت یاد و خاطره ی این روز در ضمیر دانشجویان آگاه و بیدار این سرزمین نخواهد کاست. آری، نه سال گذشت، اما دانشجویان دیروز و پدران امروز و فردا زنده و بیدارند و کودکان امروز، دانشجویان فردا و پاسبان آرمان پدران خویش. آری، نه سال گذشت، و سال ها خواهد گذشت و زمستان ها سپری خواهد شد، آن چه باقی می ماند رویی است سیاه برای آنان که در این زمستان دمی گرم به سرمای استخوان سوز این برهوت ندمیده اند.

و امروز، پس از گذشت نه سال از واقعه ی هجدهم تیر ماه 1378، فراکسیون مدرن انجمنهای اسلامی دانشجویان دانشگاههای فردوسی و علوم پزشکی مشهد، یاد و خاطره ی تمامی زخم خوردگان آن واقعه را گرامی داشته و بر تلاش های خویش در راستای احقاق حقوق دانشجویان این مرز و بوم و آزادی تمامی یاران در بند پای می فشرد، و همواره جمله ی مولای خویش، حسین(ع) را نه زیرلب، که از میان حنجره فریاد بر می آورد: «اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید!»

 

به امید ایرانی پاک، آزاد و آباد

          20/4/1387

به گمانم دانستن این دروس از نان شب هم واجب تر است:

درس اول: يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!

نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

درس دوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»!

نتيجهء اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!

درس سوم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!

نتيجهء اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد!

درس چهارم: من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي کمکم کردند… دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم… وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم… ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي!

نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد

درس پنجم: يه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!

يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!!

نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند!

درس ششم: چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون

اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد.

دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.

سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟

چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا” همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا” در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!

درس هفتم: توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن

مرد: الو؟

صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟

مرد: آره.

زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟

مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره.

زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.

مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري.

زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا” ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره.

مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.

زن: خيلي خوبه. بعدا” مي بينمت عزيزم. خداحافظ.

مرد: خداحافظ.

بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين!

درس هشتم: يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.

زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!

حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!

زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!

نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند!

درس نهم: يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:

هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟

دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!

پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما” يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!

دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا” منظور منم همين بود!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش

وقتی اهود باراک وزیر دفاع اسرائیل گفت کشورش در گذشته نشان داده است وقتی پای منافع امنیتی در میان باشد ابایی از اقدام نخواهد داشت. من با خودم فکر کردم جدن این حرف ها ریشه در چه دارند و شاید به حساب درشت گویی های چند سال اخیر این کشور گذاشتم. اما شاید دیدن این وب سایت به مراتب برایم نگران کننده تر از شنیدن صحبت های باراک بود.

پایگاه اطلاع رسانی فرماندهی مرکزی آمریکا

اینک بی اختیار یاد این قند پارسی که به بنگاله می رود می افتم….

لطفن به خودتان نگیرید! چون این موضوع شما نیست…

 «انسان ها دو دسته اند یا در دین با تو برادر، یا در آفرینش با تو برابر»

مرا با تو کاری هست

بی خود به خودت وعده مده …

در ظرف چند روز گذشته تعداد زیادی از بچه های دانشجو را دستگیر کردند. بچه هایی که من اونها رو می شناسم. کسانی که شاید خواسته های زیادی نداشتند.

زمان به شما ثابت خواهد کرد که اشتباه کردید. دوستان کاشکی حرف مرا گوش می کردید.

« Newer Posts - Older Posts »