بابا سلام
راستش می دونم اگه بخوای چیزی بگی الان می گی روز پدر دو روز پیش بود نه امروز که بخوای برام نامه بنویسی. اما بابا راستش خیلی درگیر بودم. خیلی، خودت حس می کنی. بابا راستش رو بگم اونقدر غرق شدم تو روزمرگی ها و دویدن ها که اینگار از خودم هم یادم رفته. [...]
Archive for the ‘خفه سوز’ Category
خويشتن منتظر باش
شايد فرصت هاي دوباره در راهند
درست مثل مسعود کیمیایی
Posted in خفه سوز, عکس on 2008جولای 4, | No Comments »
من همیشه عاشق تم داستانهای مسعود کیمیاییام. حتا تو چرخه تکرارش. امروز تو فرودگاه یکی آمد جلو سلام کرد. تو اردوان نیستی؟ گفتم چرا. یادم نمیآمد کی بود. زد پس کلم. اردوان خودتی. من حمیدم. حمید. پلنگ خونه دستغیب!
آره اون خود خودش بود. حمید. یکی از همه کلاسیهای بیست و سه سال پیش. یادمه سال [...]
It,s Scream
Posted in خفه سوز, دل نوشته ها on 2008جولای 4, | 2 Comments »
آی آب های جوی
آی باران ها
شمایی که این طور به من نگاه می کنید
من فقط دل تنگم
با من سخت نگیرید
میخواهم ترا نفرین کنم
Posted in خفه سوز on 2008ژوئن 23, | No Comments »
میخواهم ترا نفرین کنم
میخواهم بگویم لعنتی تو به چه حقی به روحم لگد زدی
میخواهم چشمم را در چشمت بدوزم
با مشت بر سینه ات خواهم کوفت
چشمهایم پر از اشک خواهد بود وقتی
از تو میپرسم
چرا این گونه مرا به جنگی که سالها پیش از این با خود داشتم واداشتی
تو پیش از این کجا بودهای
وقتی من تمام تنم [...]
مزه تو
Posted in خفه سوز on 2008ژوئن 21, | 2 Comments »
امشب با این که یک ساعت و هفده دقیقه سر قراری که با دو دوست داشتم دیر رفتم اما احساس کردم که وای ی ی ی چقدر دوست داشتم ببینمشون. شده بی اختیار با دوستات حرف بزنی و خاطراتت رو تو ذهنت مرور کنی؟
من این جوری بودم. بعد یهو تو تاکسی اینگاری ریخت تو دلم…
به داستان از گرام گرین می خوندم، احتمالن اسلحه ای برای فروش بود. مردی همسرش رو بخاطر سرطان و از فرط عشق کشته بود. او عزیز ترینشو برای این که رنج کشیدنشو نبینه کشته بود.
شده جلوتون یه عزیز با مرگ دست و پنجه نرم کنه؟ تو فقط باید نگاه کنی همین.
پر پروازم كجاست
Posted in خفه سوز on 2008ژوئن 16, | 3 Comments »
پرنده بر شانههای انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: «اما من درخت نیستم، تو نمیتوانی روی شانهی من آشیانه بسازی.»
پرنده گفت: «من فرق درختها و آدمها را خوب میدانم. اما گاهی پرندهها و آدمها را اشتباه میگیرم.»
انسان خندید و به نظرش این خندهدارترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت، «راستی، چرا پر [...]
بی برگشت بی آدم
Posted in خفه سوز, دل نوشته ها on 2008ژوئن 7, | No Comments »
روزی صبح گاهان بیدار می شوی
روزی صبح گاهان بیدار می شوی
و رخوت آلود از یک هم بستری خوش هستی
به کنار پنجره می روی و می بینی بیرون پر از ماه هست
با خودت می گویی امروز که نیمه تابستان است پس چرا ماه؟
هرچه می کنی در این منظره مه آلود هیچ نمی بینی هیچ
دست [...]
برای مطلب همه ما به بهشت می رویم اما تو باور نکن، حامد این را برایم فرستاده:
ناگهان ديدم که دورافتاده ام از همرهانم
نمانده با چشمان من دودي بجاي دودمانم
ناگهان آشفت کابوسي مرا از خواب کهفي
ديدم کوخ قرنها راه است از من تا زمانم
ناشناسي در عبور از سرزمين بي نشاني
گرچه ويران خاکش اما آشنا با خشت [...]
آه از این جمعه
Posted in خفه سوز on 2008می 16, | 2 Comments »
هر جا باشی جمعه است. جمعه همیشه جمعه دردهای فراموش نشدنی است. نمی دانم از موسیقی های کلاسیک یهودی شنیده اید یا نه اما پیشنهاد می کنم در عصر جمعه هیچ وقت سراغش نروید.
شاید این جمعه بیاید… شاید
همه به بهشت می رویم، اما تو باور نکن… پست چهارم
Posted in خفه سوز on 2008می 16, | No Comments »
این پست چهارم است از حمید محصص
همه به بهشت می رویم، اما تو باور نکن…
سلام
تصاویر دلخراشیه … آدم رو تحت تاثیر قرار میده.
با اینکه حدودا یک سال از این واقعه میگذره ولی هنوزم وقتی آدم فکرشو می کنه متاسف و غمگین میشه.
همه اینا رو قبول دارم. و قبول دارم که این سهل انگاری به هیچ وجه [...]
همه به بهشت می رویم، اما تو باور نکن…پست سوم
Posted in خفه سوز on 2008می 15, | No Comments »
اینم نوشته ای از رضا برای پست همه به بهشت می رویم، اما تو باور نکن…
و من و تو بی تقصیریم.
این دختر چشم دارد و میبیند.. چشم های من و تو را، که تاب دیدنش را نداریم… خدا را مددی که به چشم هاش نگاه کنم و لبخند بزنم.
که من اینجا ایستاده ام … مسلح به [...]
همه به بهشت می رویم، اما تو باور نکن…پست دوم
Posted in خفه سوز on 2008می 15, | No Comments »
این پست دوم از امیر فنائیان
همه به بهشت می رویم، اما تو باور نکن…
همین که شروع کردم به خوندن دوباره سوختم
اما مگه تا حالا شده کسی که خودشو به خواب می زنه رو از خواب بیدار کرد؟
من دستتو می بوسم که با قلمت داری جان سخن
یک جان سوخته ایرانی را
جانی دوباره می دهی
باشد که شاید….
همه به بهشت می رویم، اما تو باور نکن… پست اول
Posted in خفه سوز on 2008می 15, | No Comments »
بنا دارم هر که برای این مطلب چیزی نوشت، با عنوان خودش پست بذارم.
همه به بهشت می رویم، اما تو باور نکن…
اولین را کسی به نام جیرجیرک گذاشته:
Ardavan jan, very heart-breaking indeed! The worst thing is that we care about all other down-trodden people but not our own people. We tend to claim that we can [...]
همه به بهشت می رویم، اما تو باور نکن…
Posted in خفه سوز on 2008می 15, | 9 Comments »
به نظر من که همه به بهشت می روید. چون شما دل سوزید. چون شما نگران بچه های لبنان هستید. چون شما بر علیه اسرائیل غاصب بیانیه می دهید. چون شما در جنگ سی و سه روزه مجروحان حزب اله را در تهران و بیمارستان خوب و پزشک آدم حسابی درمان می کنید. شما آنقدر [...]
جاده هاهم آدم می کشند درست مثل بقیه
Posted in تامل, خفه سوز on 2008مارس 26, | No Comments »
بسه. شما را به خدا برای نیست و نابود کردن و تا مرز گفتن کلمه «عسل خوردیم» راه های دیگری را هم بیابید. گور پدرتان، وقتی عرضه ندارید چهار تا اتوبوس را جمع و جور کنید، چرا اردوی راهیان نور می گذارید. چرا مردم را فدا می کنید. آخر از جان این ملت چه می خواهید؟. [...]
تا لحظه های مانده سال، سلام
Posted in خفه سوز, دل نوشته ها on 2008مارس 19, | 1 نظر »
ساعت روبرویم می گوید وقت تنگ است. من احساس می کنم که جسم تنگ است. بی هیچ قکری به یک هم خوابگی فکر می کنم. سرم می گردد. نمی دانم چرا زیبایم مثل ملک مرگ در دیده ام می آید.
همیشه این ساعت ها که میشه یاد یک خاطره از روز اول عید در سال هفتاد و [...]
خواب
Posted in خفه سوز, دل نوشته ها on 2008مارس 4, | 2 Comments »
خواب می دیدم در جلوی باغی قدیمی با دیواره های کوتاه ایستاده ام. دیواره ها از آجر های بهمنی کهنه ساخته شده بودند و کف، آجر های مربع داشت درست یک باغ قدیمی و به نهایت زیبا. برای ورود به باغ باید از میان حوض آبی رنگی عبور می کردم. انگار شرط ورود پاک شدن کفش [...]
نمی دونم چرا تو این عکس بیش از هر چیزی برام انتظار هست. این عکس رو دوست خوبم سهیل سنجر صاحب امتیاز نشریه هشت صبح کابل وقتی مشغول تهیه گزارش از پرویز کامبخش بودم برام فرستاد. عکس مال چند روز پیشه که توسط یه روزنامه نگار اسپانیایی به نام خانم مونیکا بریبنی در زندان مزار [...]
