Feed on
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘خفه سوز’ Category

بابا سلام
راستش می دونم اگه بخوای چیزی بگی الان می گی روز پدر دو روز پیش بود نه امروز که بخوای برام نامه بنویسی. اما بابا راستش خیلی درگیر بودم. خیلی، خودت حس می کنی. بابا راستش رو بگم اونقدر غرق شدم تو روزمرگی ها و دویدن ها که اینگار از خودم هم یادم رفته. [...]

Read Full Post »

خويشتن منتظر باش
شايد فرصت هاي دوباره در راهند

Read Full Post »

من همیشه عاشق تم داستان‌های مسعود کیمیایی‌ام. حتا تو چرخه تکرارش. امروز تو فرودگاه یکی آمد جلو سلام کرد. تو اردوان نیستی؟ گفتم چرا. یادم نمی‌آمد کی بود. زد پس کلم. اردوان خودتی. من حمیدم. حمید. پلنگ خونه دستغیب!
آره اون خود خودش بود. حمید. یکی از همه کلاسی‌های بیست و سه سال پیش. یادمه سال [...]

Read Full Post »

It,s Scream

 آی آب های جوی
آی باران ها
شمایی که این طور به من نگاه می کنید
من فقط دل تنگم
با من سخت نگیرید

Read Full Post »

می‌خواهم ترا نفرین کنم
می‌خواهم بگویم لعنتی تو به چه حقی به روحم لگد زدی
می‌خواهم چشمم را در چشمت بدوزم
با مشت بر سینه ات خواهم کوفت
چشم‌هایم پر از اشک خواهد بود وقتی
از تو می‌پرسم
چرا این گونه مرا به جنگی که سالها پیش از این با خود داشتم واداشتی
تو پیش از این کجا بوده‌ای
وقتی من تمام تنم [...]

Read Full Post »

مزه تو

امشب با این که یک ساعت و هفده دقیقه سر قراری که با دو دوست داشتم دیر رفتم اما احساس کردم که وای ی ی ی چقدر دوست داشتم ببینمشون. شده بی اختیار با دوستات حرف بزنی و خاطراتت رو تو ذهنت مرور کنی؟
من این جوری بودم. بعد یهو تو تاکسی اینگاری ریخت تو دلم…
 

Read Full Post »

به داستان از گرام گرین می خوندم، احتمالن اسلحه ای برای فروش بود. مردی همسرش رو بخاطر سرطان و از فرط عشق کشته بود. او عزیز ترینشو برای این که رنج کشیدنشو نبینه کشته بود.
شده جلوتون یه عزیز با مرگ دست و پنجه نرم کنه؟ تو فقط باید نگاه کنی همین.
 

Read Full Post »

پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: «اما من درخت نیستم، تو نمی‌توانی روی شانه‌ی‌ من آشیانه بسازی.»
 پرنده گفت: «من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم. اما گاهی پرنده‌ها و آدم‌ها را اشتباه می‌گیرم.»
 انسان خندید و به نظرش این خنده‌دارترین اشتباه ممکن بود.
 پرنده گفت، «راستی، چرا پر [...]

Read Full Post »

روزی صبح گاهان بیدار می شوی
روزی صبح گاهان بیدار می شوی
و رخوت آلود از یک هم بستری خوش هستی
 به کنار پنجره می روی و می بینی بیرون پر از ماه هست
 با خودت می گویی امروز که نیمه تابستان است پس چرا ماه؟
هرچه می کنی در این منظره مه آلود هیچ نمی بینی هیچ
 دست [...]

Read Full Post »

برای مطلب همه ما به بهشت می رویم اما تو باور نکن، حامد این را برایم فرستاده:
 
ناگهان ديدم که دورافتاده ام از همرهانم
نمانده با چشمان من دودي بجاي دودمانم
ناگهان آشفت کابوسي مرا از خواب کهفي
ديدم کوخ قرنها راه است از من تا زمانم
ناشناسي در عبور از سرزمين بي نشاني
گرچه ويران خاکش اما آشنا با خشت [...]

Read Full Post »

هر جا باشی جمعه است. جمعه همیشه جمعه دردهای فراموش نشدنی است. نمی دانم از موسیقی های کلاسیک یهودی شنیده اید یا نه اما پیشنهاد می کنم در عصر جمعه هیچ وقت سراغش نروید.
شاید این جمعه بیاید… شاید

Read Full Post »

این پست چهارم است از حمید محصص
همه به بهشت می رویم، اما تو باور نکن…
سلام
تصاویر دلخراشیه … آدم رو تحت تاثیر قرار میده.
با اینکه حدودا یک سال از این واقعه میگذره ولی هنوزم وقتی آدم فکرشو می کنه متاسف و غمگین میشه.
همه اینا رو قبول دارم. و قبول دارم که این سهل انگاری به هیچ وجه [...]

Read Full Post »

اینم نوشته ای از رضا برای پست همه به بهشت می رویم، اما تو باور نکن…
و من و تو بی تقصیریم.
این دختر چشم دارد و میبیند.. چشم های من و تو را، که تاب دیدنش را نداریم… خدا را مددی که به چشم هاش نگاه کنم و لبخند بزنم.
که من اینجا ایستاده ام … مسلح به [...]

Read Full Post »

این پست دوم از امیر فنائیان
همه به بهشت می رویم، اما تو باور نکن…
همین که شروع کردم به خوندن  دوباره سوختم
اما مگه تا حالا شده کسی  که خودشو به خواب می زنه رو از خواب بیدار کرد؟
من دستتو می بوسم که با قلمت داری جان سخن
 
یک جان سوخته ایرانی را
جانی دوباره می دهی
باشد که شاید….

Read Full Post »

بنا دارم هر که برای این مطلب چیزی نوشت، با عنوان خودش پست بذارم.
همه به بهشت می رویم، اما تو باور نکن…
اولین را کسی به نام جیرجیرک گذاشته:
Ardavan jan, very heart-breaking indeed! The worst thing is that we care about all other down-trodden people but not our own people. We tend to claim that we can [...]

Read Full Post »

به نظر من که همه به بهشت می روید. چون شما دل سوزید. چون شما نگران بچه های لبنان هستید. چون شما بر علیه اسرائیل غاصب بیانیه می دهید. چون شما در جنگ سی و سه روزه مجروحان حزب اله را در تهران و بیمارستان خوب و پزشک آدم حسابی درمان می کنید. شما آنقدر [...]

Read Full Post »

بسه. شما را به خدا برای نیست و نابود کردن و تا مرز گفتن کلمه «عسل خوردیم» راه های دیگری را هم بیابید. گور پدرتان، وقتی عرضه ندارید چهار تا اتوبوس را جمع و جور کنید، چرا اردوی راهیان نور می گذارید. چرا مردم را فدا می کنید. آخر از جان این ملت چه می خواهید؟. [...]

Read Full Post »

ساعت روبرویم می گوید وقت تنگ است. من احساس می کنم که جسم تنگ است. بی هیچ قکری به یک هم خوابگی فکر می کنم. سرم می گردد. نمی دانم چرا زیبایم مثل ملک مرگ در دیده ام می آید.
همیشه این ساعت ها که میشه یاد یک خاطره از روز اول عید در سال هفتاد و [...]

Read Full Post »

خواب

خواب می دیدم در جلوی باغی قدیمی با دیواره های کوتاه ایستاده ام. دیواره ها از آجر های  بهمنی کهنه ساخته شده بودند و کف،  آجر های مربع داشت درست یک باغ قدیمی و به نهایت زیبا. برای ورود به باغ باید از میان حوض آبی رنگی عبور می کردم. انگار شرط ورود پاک شدن کفش [...]

Read Full Post »

نمی دونم چرا تو این عکس بیش از هر چیزی برام انتظار هست. این عکس رو دوست خوبم سهیل سنجر صاحب امتیاز نشریه هشت صبح کابل وقتی مشغول تهیه گزارش از پرویز کامبخش بودم برام فرستاد. عکس مال چند روز پیشه که توسط یه روزنامه نگار اسپانیایی به نام خانم مونیکا بریبنی در زندان مزار [...]

Read Full Post »

Older Posts »