بهارا بنگر این دشت مشوش که می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این کوه و در و دشت که از خون جوانان لاله گون گشت
میان خون و آتش ره گشاییم از این موج و از این طوفان برآییم
هنوز این جا جوانی دلنشین است هنوز این جا نفس ها آتشین است
به ساعت من الان حدود شش صبح است… دلهره دارم. خبر خوب یکی از دل آرا بدهد.



